هر بار که اتفاقی بزرگ در کشورمان میافتد، از جنگ و انتخابات گرفته تا بیماری و اعتراض، یک سؤال قدیمی در ذهنم زنده میشود:
سهم من در این ماجرا چیست؟ چه انتخابی باید بکنم؟
و بعد، در بلاتکلیفی عجیبی فرو میروم. انگار در انتظارم ببینم پیشوایان سیاسی و اجتماعی چه گزینههایی را پیش پای من میگذارند تا من هم یکی از آنها را «واکنشوار» انتخاب کنم.
سالها، از دور یا نزدیک، شاهد انتخابهایی بودم که از دل ترس، هیجان یا فشار اجتماعی زاده میشدند. افرادی را دیدم که مردم را با اجبار به صف رأی میبردند، نه به خاطر شایستگی یک نامزد، بلکه برای جلوگیری از انتخاب «بدتر». در بحرانها، آدمهایی که بیاطلاع از عواقب تصمیماتی مثل تزریق واکسن یا فرار به شمال، صرفاً همراه موج میشدند. یا مردمی که بدون هیچ تحلیل و استراتژیای، به اعتراضی دستهجمعی میپیوستند.
این الگوی انتخاب کور، همیشه در من ایجاد تردید میکرد. میفهمیدم جای چیزی خالیست. اما نمیتوانستم آن را دقیق تحلیل کنم. فقط حس میکردم که ترجیح دادهام سوار ترندهای اجتماعی شوم، نه اینکه راه خودم را پیدا کنم.
حقیقت این است که گاه احساس کردهام چه بزدلانه و کورکورانه، انتخابهایی را زندگی کردهام که مال من نبودند. برای دیگران، توسط دیگران، و اغلب در سایه ترس یا اجبار. و چه عمرهایی که برای این “هیچ” از کف رفتهاند.
اما اینبار، در میانه این جنگ، چیزی متفاوت در درونم اتفاق افتاد.
دوباره تعطیلیها، رکود کار، عقبماندگی در زندگی اجتماعی و فردی… و دوباره توقف تا اطلاع ثانوی. اینبار اما متفاوت دیدم. بیشترِ کسانی که از شهر فرار کردند، نه خانوادهای داشتند، نه دلبستگی خاصی. اما رفتند. و بعد، با افتخار از تعداد موشکهایی که هر طرف شلیک کرده بود، برای بقیه تعریف میکردند. همه در انتظار یک “خبر رهاییبخش” از تلویزیون یا تلگرام.
بیش از هر چیز، عطش آدمها برای یافتن ناجی آزارم داد. مردمی که گویی همیشه منتظرند کسی بیاید و نجاتشان دهد. اما تاریخ به من چیز دیگری آموخته:
هیچ ناجیای از بیرون نمیآید. هیچ پیشوایی، سعادت ملتی را به آنها هدیه نمیدهد. همیشه این خود مردماند که بالاخره مجبور به تغییر میشوند.
اینجا بود که کمکم مسئله برایم روشنتر شد.
رهبران و پیشوایان تاریخ، درست یا غلط، پای انتخابهای خود ایستادند. تمام توانشان را گذاشتند تا دیگران را با آن انتخاب همراه کنند. اما بسیاری از همراهانشان، نه بهخاطر اصالت آن انتخاب، که بهخاطر فشار محیط و ترس، همراه شدند.
و من؟ من بعد از هر انتخاب تحمیلی، باز مجبور بودم کار کنم، زندگی را از نو بسازم، به وزن قبلیام برگردم، دوباره از صفر شروع کنم.
و یک سؤال تلخ در ذهنم نشست:
چرا خودم را اسیر انتخابهای دیگران کردهام؟
چرا بهجای تمرکز بر انتخابهای اصیل خودم، عمرم را در واکنش به تصمیمهایی که دیگران برایم گرفتهاند، گذراندهام؟
چرا نایستادهام تا مثل همان پیشوایان، تمام توانم را صرف تحقق انتخابی کنم که به آن باور دارم — حتی اگر تنها باشم؟
من حرفم درباره درستی یا نادرستی رهبران حکومتها نیست. مسئلهام این است که دیگر نمیخواهم قربانی انتخابهایی باشم که مال من نیست.
میخواهم زندگیام را وقف انتخابهایی کنم که از درونم میجوشد. انتخابهایی که به فهم، توان و ارزشهای من نزدیک است.
و بر همین اساس، تصمیم گرفتم در تهران بمانم. در محل کاری که میتوانم گشایشی ایجاد کنم، حضور داشته باشم. باشگاهم را ادامه بدهم. از جسم و روحم مراقبت کنم. تا بتوانم برای مراقبت از دو یا سه نفر بیشتر در این کرهی خاکی، پایداری کنم.
و در پایان، مثل دوندهای در مسیر مشعل المپیک، چوب را به نفر بعدی بدهم و از این زندگی، آرام و سبک خداحافظی کنم.
اعتراف میکنم، نگهداشتن اصالت، همیشه کار آسانی نبوده. گاه با خستگی و رنج، تن به انتخابهای تحمیلی دادهام. گاه در خشم و درماندگی، رفتاری منفعل از خودم نشان دادهام. اما در تمام این سالها، با آگاهی هرچند اندک، تلاش کردهام قدمهای کوچک اما اصیل بردارم.
من هم مثل هر انسان واقعی، خاکستریام، پر از تاریکیها و روشناییهایی در همتنیده. و باور دارم هرچه در آینه خودآگاهیام این تاریکیها را بهتر ببینم، انتخابهای آیندهام زلالتر خواهند شد.