بر اساس واقعیت ...
زمستان سردی بود و آثار برف در گوشه کنار خیابان ها دیده میشد . چند روزی بود که دخترک نفسی تازه نکرده بود . اتاق بوی ملایم دارو میداد و آثار باقی مانده از مسکن ها بر روی میز دیده میشد . بعد از چند روز طاقت فرسا گویا بالاخره جسمش کمی از دردی که هربار جانش را به لبش میرساند رهایی یافته بود . کاپشن آبی رنگش را به تن کرد و روسری گرم کوچکی را به سر کرد و از خانه بیرون رفت. ساعت از نه شب گذشته بود و در آن شب زمستانی سرد ، جز اندکی در خیابان شلوغ شهر کسی پرسه نمیزد . صورتش از سرمای شدید بی حس شده بود ، دستانش را مشت کرده و محکم در جیب های کاپشنش نگه داشته بود . به چه می اندیشید ؟ شاید به رهایی ... ذهنش از درد جسمانی اش آنقدر فرسوده شده بود که توانایی اندیشیدن هم نداشت و تنها رهایی میخواست . صورتش را بالا اورد تا سورت سرمای زمستان را با تمام وجودش احساس کند هرچند آن سرما در مقابل با سوزی که از قلبش می وزید حتی حائز اهمیت هم نبود . هرچه جلوتر می رفت تعداد ادم های در خیابان کمتر می شدند . کمی جلوتر احساس کرد که فردی آشنا را دید . دبیر مدرسه اش بود . دبیر ، دخترک را در آغوش گرفت و حالش را جویا شد . آن آغوش کمی اورا از آن جو خفقان اخیرش دور کرد و برایش یادآور جهان بیرون بود . به راهش ادامه داد . به آخر خیابان رسیده بود و دگر جز محدود ماشین هایی که با سرعت از خیابان میگذشتند کسی نبود و باید برمیگشت . ساعت از ده شب هم عبور کرده بود . در انتهای خیابان و نزدیک میدان در آخرین کوچه از آن خیابان ، در ابتدای آن کوچه تاریک ، پسری با لباس های مشکی ایستاده بود ، بدون آنکه جنبشی از او سر بزند . نگاهش به چهره پسر خیره ماند . در اولین لحظه ای که چشمانش به چشمان پسر خورد پسر شروع به لبخند زدن کرد . لبخندی که گویی از عمق وجودش می آمد ، لبخندی که گویی از جنس دلتنگی بود و نه از جنس هوس .دخترک محو در لبخند پسر شد .انگار که آن لبخند ، یخبندان قلبش را ذوب کرده و قلبش را لمس کرده بود. هرگز پیش از آن اورا ندیده بود و از این موضوع اطمینان داشت اما چرا آن چهره آنقدر برایش آشنا بود ؟ چرا پسر به او لبخند میزد ؟ تمام آن برخورد شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشیده بود اما برای دخترک گویا زمان در آن ثانیه ها متوقف شده بود تا به او فرصت خوب دیدن پسر را بدهد و نیز به لبخند پسر ، فرصت نفوذ را . تا اخرین لحظه ای که میتوانست چشم در چهره پسر دوخت و بی آنکه متوجه شود وارد خیابان دیگری شد . راه برگشت به خانه از آن طرف نبود و باید حتما دوباره از آن خیابان برمیگشت اما نمیخواست دوباره با پسر مواجه شود . انگار آن گرمای لبخند پسر بیشتر از احساس خوب برایش ترس به همراه اورده بود . ترسی به دلیل گنگ و ناشناخته بودن ... در آن خیابان جدید ، چای خانه ای هنوز در آن وقت از شب باز بود . به داخل رفت و کمی گرم شد و برای عادی سازی شرایط یک شیرقهوه بیرون بر سفارش داد . دقایقی طول کشید ، شاید کمی بیشتر از ربعِ ساعت . با خیال راحت از اینکه پسر رفته قدم در مسیر برگشت به خانه نهاد . هنوز در فکر آن لبخند بود ودر فکر آن پسر تنها که در آن تاریکی ایستاده بود ... نزدیک مکان ملاقات شد با چهره ای شاید اندوهگین و پشیمان از اینکه وقت کشی عمدی او موجب عدم دیدن دوباره آن لبخند شده بود به آن کوچه نگاه کرد . چشمانش از حیرت باز شده بودند و تعجب صورتش را در خود گرفت . پسر هنوز آنجا بود . در آن سرما ، تنها در تاریکی و یک سیگار در بین دستان و لب هایش گذاشته بود . چشمش به دخترک خورد ، سیگار ر بدون انکه استعمال کند با نرمی خاصی از روی لب هایش برداشت و با شوقی عجیب دوباره به دخترک لبخند زد . تمام وجود دخترک پر از ابهام شده بود ابهامی که عجیب حس گرما میداد ، اینبار لبخند شوق زده پسر علاوه بر حسی آشنا ، غمی دردناک را به دختر میرساند . قلبش مدام به او میگفت که جلو برود و از او پرسد که کیست ؟ که چرا انطور لبخند میزند ؟ و عقل گفت که دیوانگی است ! امان از عقل .. امان ... بازهم ثانیه ای را از دست نداد و تا اخرین لحظه به چشمان و لبخند پسر خوب نگاه کرد . در ادامه مسیر دیگر چیزی را نمی دید . جز آن لبخند ... بارها برگشت و به عقب نگاه کرد و حتی خواست که دوباره به آن مکان برگردد اما دیر بود . باید به خانه برمیگشت . تمام مسیر برگشت را به پسر سیاه پوش ولبخندش فکر میکرد بدون آنکه بتواند جواب هیچ یک از سوالات ذهنش را پاسخ بدهد .
به راستی ، آن پسر که بود ؟
تنها در آن گوشه تاریک و خلوت خیابان چه میکرد ؟
چرا در آن سرما ، تمام آن مدت را در تاریکی سپری کرد ؟
چرا به دخترک ان گونه عمیق لبخند میزد گویی که از قبل دختر را میشناسد و حال یک آشنای قدیمی دیده است ؟
چرا چیزی نگفت ؟
چرا دخترک باید او را میدید ؟
و سوالاتی که که هیچ گاه پاسخ داده نشدند تا ابد در یک گوشه خلوت و تاریک و گرم از قلب دخترک دفن شدند .
