ویرگول
ورودثبت نام
tirdadnova
tirdadnova
tirdadnova
tirdadnova
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ روز پیش

حضورِ غایب

اگر ترس انسان از حتمی‌ترین اتفاق زندگی، باعث این شود که تا می‌توانی کار کنی، عشق بورزی، تجربه کنی، زندگی کنی، دیگر چه اهمیتی دارد آن اتفاق نامش مرگ باشد یا چیز دیگر؟

اگر اضطراب نبودن، نتیجه‌اش، بودن در هر لحظه باشد، زیستن تک‌تک لحظات عین خود زندگی پر از حرکت است. حرف دیگران در کیفیتش چه اثری دارد؟ حالا دیگری من باشم یا تو یا سارتر یا هایدگر که آن را غیر اصیل بنامد؟

آگاهی به خویشتن خویش در هر لحظه بالاترین پذیرش نیست؟

بچه که بودم، سریالی پخش می‌شد از ابن سینا، شاید مهمترین سکانس فیلم آنجایی بود که سربازان به دنبال ابن‌سینای کودک آماده بودند، و تمام تلاششان را برای بردن او با خودشان می‌کردند. سربازانی که دل نازکی داشتند، گفتند به ما دستور رسیده که اگر کودک را در زمین پیدا کردید بدون شرط و شروط اسیرش کنید و به دربار بیاورید. کودک در آنی به بالای درخت رفت و گفت که دیگر پا در زمین ندارم، پس در زمین نیستم.

آگاهی از مکان و شرایط و روابط با پیرامون، مثل آگاهی به مرگ که نتیجه‌اش هر لحظه زندگی است. غم است اما شادی است، بهت است اما حرکت، نیستی است اما هستی در لحظه به لحظه است. خواب است اما بیداری است؛ آرامش است.

اما مرگ ویژگی دیگری دارد. کسی که آن را تجربه کرده تا به حال از تجربه‌اش تعریفی نکرده؛ که روز اول، روز دوم، ماه سوم و سال اول چه شکلی است؟ یا اصلاً نیستی است؟ یا آنجا برای سالگردش جشن می‌گیرند یا گریه می‌کنند؟ دوست پیدا کردن چگونه است؟

آیا در نهایت مسئولیت اجتماعی دارند بعد از مرگ؟

جواب این یکی را احتمالاً می‌دانم. فکر می‌کنم به همان علت که قبرستان را جامعه نمی‌نامیم، پس احتمالاً مسئولیتی هم نیست.

وگرنه که گورستان شرط اول را دارد: انسان‌ها در کنار یکدیگر هستند، اتفاقاً نظم خوبی هم برقرار است. همه هم در یک سطح؛ کمی پایین‌تر، کمی بالاتر.

اما برای پیدا کردن جواب، به دنبال شبیه‌ترین فرد به مرده هستم و شبیه‌ترین چیزها به مرگ.

فکر می‌کنم مهاجرت از دو حیث شبیه‌ترین آن‌هاست:

یکی اینکه مهاجر مثل مرحوم، رفته؛ یعنی نیست. هست اما نیست. عکسش هست، خاطراتش هست، اما وجودش نیست.

دوم اینکه، همه به ضرس قاطع ایمان دارند که الان حتماً در جای بهتری زندگی می‌کند.

مثل همان‌هایی که می‌گویند مرحوم را خواب دیدیم با آقایی لباده‌پوشیده، مثل نور می‌درخشید یا لباس سبز تنش بود. یک تماس تصویری با کیفیت پایین برای چند لحظه برقرار می‌شود.

البته در عبارت «رفت راحت شد» نیز هر دو مشترکند.

مهاجر اما اضطرابی به اندازه‌ای که اضطراب مرگ را فراموش کند سراغش می‌آید: شهروند درجه دو.

مهاجر، حالا شهروند خارجی که از محلی‌ها بیشتر تلاش می‌کند، بیشتر به قانون احترام می‌گذارد، صندلی اتوبوس و مترو را به سالمندان می‌دهد، تعارف می‌کند، حتی مثل شرق آسیایی‌ها کمر خم می‌کند. شراب می‌نوشد، گوشت خوک می‌خورد برای اینکه بابا ببیند من از عیسی مسیحی‌ترم؛ از شما محلی‌تر.

تمام تلاش برای فراموشی مرگ جای خودش را به تلاشی به نوعی دیگر فراموشی می‌دهد.

زبان می‌آموزد، ادبیات، فعالیت اقتصادی، فرهنگی.

دوست لبنانی داشتم، می‌گفت این هموطن‌های ما بعد از چند سال از فرانسوی‌ها قابل تشخیص نیستند، حتی برای خود ما.

مثل زمانی که برق‌ها یک لحظه می‌رود و خاموشی تو را می‌بلعد. آرام‌آرام به تاریکی عادت می‌کنی. در مدت زمان کوتاهی بعد از اینکه آرام‌تر قدم برداشتی، نگاشتی در ذهن انجام می‌دهی و رابطه خود با اشیا را دوباره تعریف می‌کنی. نور کمی حتی حکم خورشید را برایت بازی می‌کند که آماده می‌شوی تندتر و با اعتماد به نفس بیشتری حرکت کنی. و حتی در ثنای این تاریکی سخن می‌گویی. تا ناگهان انگشت کوچک پایت به چهارپایه‌ای، به دری، به چارچوبی گیر می‌کند و چنان فریادی می‌زنی که انگار دوباره تاریکی یادآوری می‌شود؛ یا شاید میوه فراموشی می‌چینی در فریاد؛ فریاد تبعیض.

و دوباره فراموش می‌کنی، چون محکومی به آن. تا فریاد بعدی که احتمالاً به آن هم عادت می‌کنی. هم تو به فریاد، به درد و هم دیگران به تو و غرغرهایت.

در نهایت به روز حساب می‌رسی، که هر روز روز حساب است:

این چه کاری بود؟ درست بود یا بهتر بود که...؟

یاد این می‌افتی که شاید این چالش خودخواسته بود. یاد جمله:

"ما انسان‌ها، مثل آونگ، بین رنج و ملال پس و پیش می‌رویم. اگر پی هیچ آرزویی نباشیم، بی‌هدفیم و زندگی‌مان تهی است؛ افتاده‌ایم در مغاکِ ملال. اما اگر پی خواسته‌ای باشیم، خواسته‌مان لاجرم معطوف به نتیجه‌ای است که هنوز حاصل نشده. درست است که میلِ رسیدن به آن نتیجه به زندگی‌مان شکل داده، اما خواستنِ چیزی و نداشتنِ آن هم درد دارد. می‌خواستیم شبحِ ملال را بتارانیم، اما باز هم خودمان را محکوم کرده‌ایم به رنجیدن. این چرخه‌ی خودویرانگری که شوپنهاور ازش حرف می‌زند در سنین میانسالی دامن خیلی‌هامان را می‌گیرد، اما می‌شود آن را شکست."

اضطراب مرگفعالیت اقتصادیمسئولیت اجتماعیمهاجرت
۰
۰
tirdadnova
tirdadnova
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید