نوشتن دربارهی این عارضه سخت است و پیچیده.
سخت است که حتی نمیدانم چه صفتی باید برایش انتخاب کرد؛ پیچیده است چون یک چیز نیست، حاصل برآیند چندین نیرو به هم.
موجودیتش هم فازی نیست، بیشتر یک طیف است که کمرنگ و پررنگ میشود.
دردناک است که خودم هم گاهوبیگاه درگیر آن شدهام؛ اگر بخت و اقبالی داشتم، در یک موضوع خاص توانستم از پسش بر بیایم یا که نه، سالها مثل داستان کافکا از ترس یا بیقراری به غول جلوی دروازه خیره شدم و خشکم زد؛ ماهها، شاید سالها، درگیر بیعملی شدم.
دربارهی موضوعی حرف زدم اما توان عمل به آن را نداشتهام، انگاری فلج شده باشم یا مسخ. هرچه که هست میتوانم توصیفش کنم اما نمیدانم چیست، از کجا میآید؟ مشکل من است؟ باید کسی را یقه کنم؟ مظنونین همیشگی: خانواده، جامعه یا فرهنگ کشورم.
برای نامگذاری از دیگران سؤال کردم که نامش چیست؟ جوابها قناعت، بیشرافت، ریسکگریز، بیرگ، ناامید، عدم عزت نفس، تو سریخور و بسیار و بسیار دیگر بود.
همه قضاوت داشتند، توصیف نه.
اضافه بر این گیجی و سرگشتگی چیز دیگری در پی آن میآید: قضاوت.
قضاوت تا حد بیمارگونه، یا بهتر بگویم خودتخریبی؛ قضاوت دربارهی خود. اگر در این شرایط باشی، و قضاوت و راهحل دادن برای کسی که در این شرایط هست؛ در صورتی که او فلج است و تو توصیه به دویدن روزانه میکنی.
چطور ممکن است کسی که سالها منتظر یک مسابقهی دو بوده، خودش را آماده کرده یا نکرده، به خط شروع رسیده، ناگاه خشکش بزند؟
شاید موضوع انتخاب است و درک آزادی و نداشتن یک مدل در پیش رو.
از دوستان هندیام بگویم؛ خانوادهی هندی میشناسم که آنها نسل در نسل کسبوکار داشتهاند، کسبوکار خانوادگی، شاید بیشتر از چند قرن، با یک قانون عجیب: هیچ فرزندی در کشوری که در آن به دنیا آمد نمیماند و باید مهاجرت کند. اینکه مقصد کدام کشور یا قاره است، این خانواده است که برای او تصمیم میگیرد. در سن پایین به پدر او اعلام میشود که چه مهارتهایی و چه زبانهایی باید به فرزندش بیاموزد.
معاملهی خوبی است اگر انقلابی نباشی؛ قسمتی از آزادی فردی را میدهی، در عوض اطمینان از این داری که فلج نمیشوی، بین خسته و بالشکسته در آسمان باشی یا به قول کبوتربازها، کبوتر جلد باشی؛ جلدِ چیزی که از قبل برای تو تعیین شده و تصمیمها گرفته شده.
آزادی مطلقی که قابلیت استفاده از آن را نداری چه سود؟
پیشتر دربارهی je-m’en-fichisme نوشتهام؛ نمیخواهم دربارهی عادت به بدبختی بنویسم که بهتر از من سالها قبل در بندگی خودخواسته را لا بوئیسی نوشته.
اینکه اگر به بدبختیِ زندگی عادت کنی احتمالاً دیگر نمیتوانی آن را عوض کنی؛ مثل عادت به اینکه دیگران مرا نمیفهمند به خاطر زبان بد یا لهجهام ، پس بهترش نمیکنم؛ به این نفهمیده شدن عادت میکنم.
من رنج میکشم، پس درست میشود.
اندیشهی شرقی ما رنج را مقدس میداند و کسی که رنج میکشد را لایق اینکه به عِلّیّین برود؛ اما وقتی رنج بهتنهایی جواب نیست چه؟
سالها با مهاجرها صحبت کردم و طبق مشاهدهام زیادند کسانی که به جای انجام کاری که سخت است و نیاز به استمرار دارد اما نتیجهاش روشن است، مثل زبان خواندن، تحصیل کردن یا چیز جدید یاد گرفتن، به سمت مسیر سخت پیش میروند با این استدلال که در سختی به خودی خود فضیلتی نهفته است؛ در صورتی که سختی کشیدن و فقط و فقط سختی کشیدن چه سود؟
هر صبح انگاری دنبال اینیم که برویم چکی را نقد کنیم؛ چکِ سختی کشیدن را، پیش زندگی، نزد همسر یا جامعه، با این پیشفرض که سختی که کشیدیم باید پشتش چیزی باشد و برای نقد کردنش تلاشی بیهوده آغاز میکنیم. هر باری که آگاه میشویم سختیهای ما برای کسی اهمیتی ندارد، دوباره سعی به اثبات آن داریم و در دایرهای بیهوده اسیر میشویم.
اما شاید به «تعویق انداختن لذت آنی» چیزی هست که فضیلت در آن باشد؛ احتمالاً بهصورت انتخابی و حتماً آگاهانه و مدتدار.
اینطور بگویم: کسی که خرس دنبالش است و میدود را با پشتکار نمینامیم؛ یعنی پشتکار به آنجا نمیرسد. این غریزه است و اجبار.
نه تفکر انتقادی، نه نظم، فقط غریزه. اما مغازهداری که هر روز ساعت ۸ صبح به مغازه میرود، درِ مغازه را باز میکند، آب و جارو میکند، خودش را آراسته میکند، سختی را به تن میکشد، هرچند هیچ تضمینی برای وجود مشتری وجود ندارد.
سختی میکشد، ولی ذلت نه.
حرف دیگر دربارهی کرامت است؛ سعی میکنیم که کرامت خود را حفظ کنیم، اما اول چگونه؟
نباید فضیلتها را بازتعریف کنیم؟
من کار میکنم، پس باارزشم. با تفکر وبری و پروتستانتیسم، جدا کردن خویش از کار سخت است، بهویژه اگر با فرهنگی رشد کرده باشی که کار را جوهر مرد ببیند.
اینکه هویت خویش را از کاری که میکنم جدا کنیم ساده نیست، اما اجازه دهید اینبار این جراحی را انجام دهیم.
قبلتر این را تجربه کردم؛ یعنی به عنوان مهاجر وقتی مرا با دینم تقسیمبندی میکردند. مسلمان، بارهای اول بود که چنین تقسیمبندی میشدم. شاید به عنوان کسی که در کشورش در اکثریت بوده، هیچگاه دچار این تقسیمبندی نشده بودم؛ که شاید یک مسیحی یا یک پیرو حضرت یحیی در وطنم بارها و بارها اینگونه برچسبگذاری شده باشد.
اما برای من اولین بار بعد از مهاجرت بود.
من خودم و اطرافیانم را با کار تقسیمبندی میکردم: مهندس، مهندس کامپیوتر، استاد دانشگاه، کارگر، مغازهدار.
اینبار بدون شک میخواهم خودخواسته این کار را انجام دهم؛ خویش را از کار جدا کنم، که کار موجودیت مقدسی برای ما داشته و دارد.
اما ما فقط کارمان هستیم؟ یعنی اگر کار پستی را انجام دهیم پست میشویم، یا صرف اینکه کاری انجام میدهیم پس پستی ندارد؟
اما اگر این کار با تلاشی و سختیکشیدنی از جنس همین نوشتن باشد ـ که سختیاش به این است که بنشینی و هیچ کار دیگری نکنی و اجازه دهی ملال تو را مثل مومی در دست از این شبکهی اجتماعی به آن یکی بکشاند ـ وقتی صفحهی آخر همهی صفحات بینهایت را رفتی و از دوپامین دروغین پر شدی و حس تهوع گرفتی، بنشینی کاغذ و دفتر را بیاوری که شروع کنی؛ این مدل سختی، سختیِ یکجا نشستن، بتواند تو را به مرحلهای بالاتر ببرد، به رشد ببرد، پس دیگر معانی عوض میشود. شاید فضیلتها و رذیلتها را باید دوباره تعریف کرد.
شاید اشتباه برداشت کردیم از تقدیس کار؛ که شاید منظور کار در لحظه نبوده و کاری بوده که در بلندمدت یا در راستای آن در حرکتیم.
