قسمت دوم پرنده ای در قفس قلبش

پرنده ای در قفس قلبش- قسمت دوم
پرنده ای در قفس قلبش- قسمت دوم

...................

شاید فکر می کنید برای حال بدش ناراحت شدم و می بایست با او حس همدردی می کردم، ولی باید اعتراف کنم که با کمال افتخار از حال و روزش که چنین بار افسردگی را به جانش یدک می کشید، خرسند بودم . وقتی انسانی از بار سنگین درد و رنج های روحی و ذهنی فراوانی که به دوش می کشد، سخن به میان می آورد و در جستجوی این است که بداند چگونه می تواند راهش را تغییر دهد. یعنی اولین مسیر به سوی تغییرات....

این نقطه عطف زن بینوا بود که قصد شروع تغییرات در احوالات و زندگی خویش را داشت. زیرا که کائنات هوشمند از دنیای ایستا و شخص ناپویا، حمایت و پشتیبانی نخواهد کرد و او را به حال خودش رها می کند.
و در نتیجه شخص بواسطه اشتباهات خود، در بند خودش گرفتار خواهد شد.

وقتی فرد حس می کند به انتهای زندگی خود نزدیک می شود، دو انتخاب زندگی پیش پای اوست، راه اول اینکه تصمیم می گیرد به زندگی میرایی و ساکن خود بدون تغییر در روند زندگی ادامه دهد، در جستجوی رهایی از قفس هم نخواهد بود، به همین شیوه ادامه می دهد تا مرگ او فرا برسد و

راه دیگر این است که می ترسد ایستا بماند و درجا بزند و به قعر درد و رنج زندگی بیوفتد، ازاینرو برخواهد خواست و تغییر مسیر زندگی و رویه زندگی می دهد، و به سمت زندگی بهتر جاری می شود.

زیرا که جهان هستی تلاشگران را دوست دارد و در پیشبرد مسیر حقیقی زندگی اورا یاری می دهد تا راه زندگی حقیقی را بیابد، از اینرو جهان هستی، معلم و دوستانی سر راهش قرار می دهد تا این تغییر او را به سمت تکامل پیش ببرد.

روزی پیامبر با دونفر از اصحابش از کوچه ای گذر می کردند، پیامبر اکرم، جوانی را دید که ساکت و بدون هیچ حرکتی، نزدیک دروازه نشسته بود و رو به پیامبر کرد و سلامی گفت ولی پیامبر با اکراه جواب سلام او را داد و به سرعت از آنجا عبور کرد. ساعاتی بعد پیامبر در حین بازگشت، جوانک را دوباره دید که سرجایش نشسته و مشغول بازی با دستهایش بود و وقتی به پیامبر سلام نمود. پیامبر با روی گشاده با جوان برخورد کرد. اصحاب پیامبر که در کنارش بودند، از این رفتار پیامبر تعجب کردند. یکی از یارانش از ولی خدا در زمین پرسید:

یا رسول الله، این جوانی که نشسته بود همان جوانی ست که در مسیر رفت، او را دیدیم شما اخمی را نثار او کردید، ولیکن در زمان برگشت اخلاق شما با او متفاوت شد و پاسخ او را با خوشرویی دادید.

پیامبر در پاسخ گفت: در برگشت که جوان را دیدم، ساکت و بیکار نبود و پویا بود و بالاخره مشغول انجام کاری بود. پویایی و حرکت در نزد من ارزشمند است. وقتی تحرک آگاهانه و واقعی نداشته باشیم، جسم و ذهن ما به تدریج به سمت نابودی می رود.


طفره نمی روم. در این افکار بودم،

در افکار شناخت ویژگی های انسانها و مربوط بودن آن با جهان برتر و هوشمند بودم . در افکاری که به خودم و خدای خودم قول داده ام در مسیر و سرنوشت حقیقی زندگی خودم را نگه دارم و پذیرنده باشم. البته سعی می کنم شخص پذیرنده ای باشم که این خصلت یکی از قوانین مهم جهان هستی است. نه به قضاوت می نشینم و نه ایرادی در شخصی می بینم. چون همه ی ما مملو از ایرادات و ابهامات هستیم و هیچ کس از من جدا نیست. همه مشابه هم هستیم.

یهو به خودم آمدم که این زن رنجور و غمگین که درکی از معنای زندگی ندارد، به من نیاز داره و من وظیفه دارم در خدمت بشر الهی باشم.

از روح الهی طلب کردم که جاده ی پرپیچ و خم زندگی را به او نشان دهم.

فورا سوالی به ذهنم خطور کرد،

پرسیدم: خوشی های درون دلت چیست؟

به سرعت پاسخ داد: دلخوشی ای ندارم.

با صدایی محکم و تقریبا بلند پرسیدم: یعنی خانه ای برای زندگی کردن نداری؟ لباسی برای پوشیدن چی؟ نداری؟ جایی برای خوابیدن نداری؟

آیا خانواده ای نداری که به امید وجود آنها به خانه برگردی؟ با خانواده ات سر میز شام نمی نشینی؟وقتی غذایی می خوری لذتی وجود نداره؟ آیا سلامت نیستی؟ یا هر روز هزینه ی داروهای نایاب و گرانبها را می دهی؟ مگه این زندگی همانی نبود که آرزویش را چندین سال قبل داشتی؟ پس چرا ناشکری می کنی؟ چرا کفران نعمت می کنی؟

هر چیزی که در زندگی داریم، نعمت هایی ست که خداوند به ما ارزانی داشته. اگه لیاقت داشتن آنها را نداشته باشیم و این نعمت ها را نادیده بگیریم، نه تنها بیشتر نخواهد شد، بلکه هر چه به ما داده شده از ما پس گرفته خواهد شد. مثل سلامتی، خانواده، پول و شغل و روابط اجتماعی.....

سپس با صلابت و استواری ادامه دادم: معمولا آدمها خوش هایشان برایشان کمرنگ است و آن را نمی بینند و همچنین شادی ها و خوش ها درون دلشان است و فقط غم هایشان را بازگو می کنند و آن را بیرون می ریزند. اینقدر شدید در مورد غم و رنجشان سخن می گویند که این درد و رنج پررنگتر از خوشی ها و سعادت برایشان شده. یکی از ایرادات ما این است که یاد نگرفتیم به موقع غمگین باشیم یا به موقع شاد...

همیشه می خواهیم صورتک غمگین و من بیچاره را به چهره بزنیم. انگار نسل به نسل ما اینگونه تربیت شده ایم.

به او گفتم: از الان نیم ساعت بهت زمان می دهم که هر چیزی که در زندگیت است، تمامی داشته هایت را که تاکنون یا بهش توجه نکرده بودی و یا توجه بسیار اندکی داشتی را مو به مو بنویسی و من هم بهت کمک خواهم کرد. اگه در ذهنت نداشته هایت برایت پررنگ شد، آنها را دور بیانداز و روی ذهنت کنترل داشته باش و فقط نعمت هایی که منبع هستی به تو داده رو بنویس.

نور را در زندگیت پیدا کن
نور را در زندگیت پیدا کن



زن شروع کرد به نوشتن هر چیزی که در طول مدت 45 سالی که در زندگی داشت و یا بدست آورده بود.

نوشت و نوشت و هر دقیقه آرامش و سبکی را در وجود او می توانستم ببینم و احساس کنم.

زن دردمند، با چشمانی خیره که پلک هم نمی زد، به من زل زده بود، خشکش زده بود. گویا غرق در افکارش بود.

یهو بهم گفت انگار دری از زندگی را به رویم باز کردی....

چراغهایی که خیلی وقت بود کم نور شده بود و رو به خاموشی می رفت را برایم روشن کردی.

برق امید در چشمان زن جوان که از غصه و درد صورت تکیده ای پیدا کرده بود را دیدم.

چند دقیقه ساکت شد و گفت: من یک دختر بسیار خوب دارم و یک همسر صبور. ولی چون برایم همیشگی هستند، انگار خوبی های آنها یادم رفته و نمی بینم.

سپس با چشمانی پر از اشک و با صدایی در اعماق گلویش گفت:

My life is my message

این داستان ادامه دارد...