
«یادداشتهای زیرزمینی»
کتاب «یادداشتهای زیرزمینی» برای من که آشنایی چندانی با مطالب فلسفی و مباحث روانشناختی نداشتم، در ابتدا و در بخش نخست بسیار سختخوان بود به طوری که با شروع هر پاراگراف، پاراگراف قبلی به طور کامل از ذهنم محو میشد و باید سردرگم و پریشان به آن رجوع میکردم و با تورق هر صفحه از کتاب انسجام متن در ذهنم میگسست و نیازمند مرور صفحات قبلی بودم.
طبیعت از کسی نمیپرسد که تو چه میخواهی. آرزوهای تو به طبیعت چه مربوط! او نمیپرسد آیا قوانین طبیعت موافق میل تو هست یا نه. تو باید طبیعت را آنطور که هست دریابی و بخواهی ...
خواندن «یادداشتهای زیرزمینی» داستایوسکی برای من تجربهای بود بسیار عجیب در سرسختی نشان دادن برای فهمیدن و درک یک کتاب. کتابی که به همین علت مطمین نیستم که یک پیشنهاد و انتخاب خوب برای هر کسی باشد چرا که باید انرژی و وقت بسیاری برای آن صرف کرد و دست آخر هم برخی قسمتهایش درکنشده برای بازخوانی در وقتی دیگر باقی خواهد ماند.
بشر احمق است! بینهایت احمق است! احمق هم نباشد؛ خیلی حقنشناس و ناسپاس است. اگر بخواهیم از او حقناشناستر بجوییم، بایستی با چراغ بگردیم و آخر سر هم نیابیم.
«یادداشتهای زیرزمینی» شامل دو بخش است، «تاریکی» و «روی برف نمناک». بخش «تاریکی» شامل هفتاد صفحه نخست کتاب است و به علت پیچیدگی مباحث مطرح شده در آن تا حدودی باعث سردرگمی برخی خوانندگان خواهد شد چرا که درک متن در پارهای از موارد به قدری مشکل است که نمیتوانید بیش از چند صفحه از کتاب را در هر نشست بخوانید و از آنجا که این فصل از کتاب جنبهی داستانی ندارد ممکن است از حدود حوصلهی شما هم خارج باشد که البته این نکته آخر شامل داستایوسکیدوستان نخواهد شد. در بخش «تاریکی» شخصی بیمار و خرافاتی که نام او را نخواهیم دانست از مسایلی مانند دانایی، انتقام، عشق، تخیلات، رویاها، عقل و روانشناسی کل این قضایا بیوقفه صحبت میکند و ضمن سخنرانی طولانیاش سوالاتی هم میپرسدکه البته نه تنها منتظر جوابی از سوی ما نیست بلکه پاسخمان برای او کوچکترین اهمیتی هم ندارد. این شخص در پایان واگویههایش از ما میخواهد خاطرات او را تحت عنوان «روی برف نمناک» بخوانیم، خاطراتی که او همیشه از یادآوری آنها کراهت داشته ....
هیچوقت بشر نمیتواند دربارهی خودش همه ی حقیقت را بنویسد.
همین جا داخل پرانتز بگویم اگر با بخش نخست کتاب ارتباط نگرفتید، لازم نیست کتاب را رها کنید، به سراغ بخش دوم کتاب بروید و خاطرات این راوی ناشناس را بخوانید که حکایتی است به شدت جذاب و خواندنی. با «روی برف نمناک» بارها بغض خواهید کرد، گاهی پوزخندی میزنید و چه بسا در پارهای از موارد آهی از نهادتان برآید و به یاد خاطرات سالهایی از زندگیتان بیفتید که آن چنان از غرور خالی بودید که خودتان را تحقیر میکردید و با التماس به برخی آویزان میشدید تا از رنج تنهایی رها شوید.
یک فکر دیگر نیز مرا میآزرد، هیچکس مثل من نبود و من نیز به کسی شباهت نداشتم. به خود میگفتم: «من تنها و واحدم و ایشان جمع اند.» و در این اندیشه که در کمون خاطرم بود فرو میرفتم و غمگین میشدم.
داستان کوتاه «روی برف نمناک» خاطرات مردی است که کودکی سختی داشته و در مسیر زندگیاش متحمل رنجها و حقارتهای بسیار شده است. او که در دوران مدرسه از ارتباط گرفتن با دیگران عاجز بوده و حالا در میانسالی هم قادر به تغییر خود نیست، به طور اتفاقی متوجه میشود چند تن از همکلاسیهای دوران مدرسهاش برنامهی شبنشینیای دارند. او به قصدی که بر خودش هم عیان نیست تصمیم میگیرد حضور خود را در آن شب بر آنها تحمیل کند، غافل از اینکه یک روسپی ...
در قالب مردم درجهی دوم رفتن و کار کوچک کردن را هیچگاه نمیتوانستم در تصور بیاورم و شاید به همین دلیل بود که با آرامش خاطر به کارهای پست درجه آخر تن میدادم و میگفتم: «یا همه یا هیچ.» یا باید قهرمان باشم یا گند و کثافت. حد وسط معنی ندارد. برای من قابل تصور نبود.
«روی برف نمناک» داستانی است که همیشه به آن فکر خواهید کرد چرا که هیچگاه شبی را که با یک ضدقهرمان، یک روسپی، یک نوکر از خودراضی، یک آدم پرمدعا و یک پاچهخوار حقیر، تا صبح سرکردهاید را فراموش نخواهید کرد.
مثل کسی که زندهزنده پوست از تنش بکنند، گاه از هوای تنهایی که احاطهام کرده است چنان در فشارم که احساس درد میکنم.
نویسنده: طوبا وطنخواه
پیشنهاد مطالعه: از نشر نگاه و با ترجمهی رحمتالهی بخوانید.
کانال تلگرام من https://t.me/toobavatankhah