ویرگول
ورودثبت نام
ترنج
ترنجگفتا من آن ترنجم..‌ کاندر جهان نگنجم
ترنج
ترنج
خواندن ۴ دقیقه·۱ سال پیش

وزنه‌های سنگین

سلام به ترنج و سلام به همه.

الان ساعت ۱ و ۴۶ دقیقه‌ی نصفه شبه. موزیک پلی شده در پس زمینه بی‌کلام wish i could spend the day with you از Mychael Danna و Jeff Danna هست.

چرا الان دارم مینویسم؟ درست در همین لحظات متوجه وزنه‌های سنگینی شدم که به مچ هر دو پام بسته شدن یا خودم بسته‌ام. وزنه‌ی زندگی والدین. وزنه‌ی زندگی خواهرزاده. وزنه‌ی زندگی خواهرانم. وزنه‌ی پیش بینی مرگ پدربزرگ و مادربزرگم و سرنوشت تنها خاله‌ی مجرد. وزنه‌ی وضعیت سلامت و بیماری والدینم. وزنه‌ی تنهایی بعد از ترک خانه‌ توسط فرزندانِ والدینم. وزنه‌ی دوری از تکنولوژی والدینم. وزنه‌ی سرنوشت جامعه و کشور. وزنه‌ی مشکلات اقتصادی. وزنه‌ی طرح اجباری. وزنه‌ی بیسوادی در برابر بیمارانی که ممکنه بیان و ندونم چیکارشون کنم. وزنه‌ی مسئولیتی که توی شرکت قبول کردم. وزنه‌ی احتمال پیچانده شدن توسط مسئولین شرکت. وزنه‌ی خواستنی نبودن. وزنه‌ی سینگلی و مجردی. وزنه‌ی خواستگار نداشتن. وزنه‌ی احتمال دعوای والدینم با همسایه‌ی بالایی. وزنه‌ی تصمیم‌های هیجانی والدینم. وزنه‌ی والدگری برای والدینم. وزنه‌ی نگرانی برای اطرافیانم. وزنه‌ی زندگی نکرده‌ی خودم. وزنه‌ی جاهای ندیده‌ی خودم. وزنه‌ی آینده‌ی مجهول خودم. وزنه‌ی سلامت متزلزل خودم. وزنه‌ی بی‌خیالی و بی‌فکری خواهر مثلا بزرگتر که هیچ وظیفه‌ای برای خودش متصور نیست. وزنه‌ی خودخواهی بقیه. وزنه‌ی تصمیماتِ عملی نشده. وزنه‌ی تنهایی. وزنه‌ی تنها بودن. وزنه‌ی بی‌تکیه‌گاه بودن‌. وزنه‌ی به خدا گوش ندادن. وزنه‌ی مجازات شدن. وزنه‌ی گذشته. وزنه‌ی آینده. وزنه‌ی حالِ زندگی نشده. وزنه‌ی کتاب‌های نخوانده. وزنه‌ی فیلم‌های دیده نشده. وزنه‌ی دندان‌های خراب و کشیده نشده. وزنه‌ی ایمپلنت انجام نشده. وزنه‌ی وزنِ کم‌نشده. وزنه‌ی پوست خراب. وزنه‌ی موهای ریخته. وزنه‌ی لیزر نرفته. وزنه‌ی چشم‌های عمل نشده. وزنه‌ی ورزش‌ انجام نشده. وزنه‌ی دوچرخه‌ی سوار نشده‌ام. وزنه‌ی دوچرخه ثابت گوشه‌ی اتاق. وزنه‌ی سه‌تار تمرین نشده. وزنه‌ی کِرِم‌های استفاده نشده. وزنه‌ی آرزوهای خاک خورده. وزنه‌ی گوشه‌ی زخم‌شده‌ی ناخن‌ها. وزنه‌ی پوست خشک دستم. وزنه‌ی اتاق نامرتب و کثیف. وزنه‌ی خوردن شیرینی و فست‌فود. وزنه‌ی قطع یکباره‌ی آسنترا. وزنه‌ی همکاران آینده‌ی احتمالی. وزنه‌ی آدم‌هایی که به یکباره از زندگیم رفتن. وزنه‌ی آدم‌هایی که از پشت خنجر زدن و رفتن. وزنه‌ی قسط‌های ساعتم. وزنه‌ی درد شکم و پهلوی مامان‌‌. وزنه‌ی کبد چرب بابا. وزنه‌ی اضافه‌وزن خواهرهام. وزنه‌ی سرکار خواهرم. وزنه‌ی تنهایی خواهرزاده‌ام. وزنه‌ی سر کردن خواهرزاده‌ام با مامانم و دیدن تروماهایی که یک روز من ناچار شدم تحمل کنم. وزنه‌ی امانتی‌های دستم. وزنه‌ی لباس‌های تنگ شده‌ی داخل کمد. وزنه‌ی لباس‌های پوشیده نشده‌ی داخل کمد. وزنه‌ی زندگی مینیمالیستی که دوست دارم. وزنه‌ی زندگی پر از اضافه‌ای که دارم. وزنه‌ی چروک‌های اطراف چشم بابا. وزنه‌ی چروک وسط پیشونی خودم. وزنه‌ی بوتاکسی که دوست دارم بزنم. وزنه‌ی تلگرام شلوغ پلوغ. وزنه‌ی دوره‌های انلاینی که ندیدم. وزنه‌ی گزگز دست‌هام. وزنه‌ی جوش‌های صورتم. وزنه‌ی سه تا اسکین‌تگ روی گردنم. وزنه‌ی میز نامرتبم.



همه‌ی این‌ها و وزنه‌هایی که الان یادم نیست یا به هردلیلی ننوشتم باعث شدن احساس خستگی بی‌نهایتی داشته باشم. احساس خستگی کهنه و مزمنی که داره به خفگی دچارم میکنه. باعث شده کمر و قفسه‌ی سینه‌ام درد بگیرن. تحملشون تموم بشه و بخوان همه‌ش رو با هم رها کنن. با خودم خیلی فکر کردم و فهمیدم یکی از دلایل تصمیم به مهاجرتم، دور شدن از خانواده و زمین گذاشتن بخش زیادی از این وزنه‌هاست. دور شدن باعث میشه توقعاتشون از من کمتر بشه. ترجیح میدم پشت سرم بگن چه دختر و فرزند بی‌وفایی تا اینکه بار وظیفه‌ی خواهرام رو هم به دوش بکشم و اون‌ها سرگرم پیشرفت و زندگی و خوش‌گذرونی خودشون باشن. چرا من باید به دردهای بقیه فکر کنم ولی دیگران فقط به فکر دردهای خودشونن؟ چرا اون کسی که باید همیشه ملاحظه‌ی دیگران رو بکنه منم؟ چرا اسم من لعنتی اینه؟ چرا اسمم رها نیست؟ چرا اسمم آزاده نیست؟ چرا اسمم هرچیزی جز این نکبت نیست؟

دلم میخواد شورش کنم. فحش بدم... داد بزنم و دادخواهی کنم. بگم لعنتی‌ها! چرا شما از غصه خوابتون نمیبره؟ چرا با خیال راحت میشینی فیلم‌میبینی وقتی من نگرانم خوابم‌ببره و صدای ناله‌ی مامان رو نشنوم؟ چرا من باید با مامان تا دکتر و بیمارستان و مطب برم ولی تو توی خونه بشینی و فیلم ببینی؟ چرا من خسته باید برگردم سفره بچینم و جمع کنم و اونوقت تو اظهار خستگی کنی؟ چرا همیشه بابا باید برای کارها من رو صدا کنه و تو فقط عضو آماده خور خونه‌ای؟ چرا همیشه حق به جانبی؟ چرا والدینم بزرگ نمیشن؟ چرا کوتاه نمیان از عقایدشون؟ چرا بقیه رو جوری که هستن نمیپذیرن؟ چرا دهن‌لق و بی فکرن؟ چرا حساب و کتاب نمیکنن؟ چرا میخوان نظرات خودشون رو فرو کنند؟ چرا مواظب خودشون نیستن و من رو نگران میکنن؟ چرا یاد نمیگیرن خودشون پزشک خوب متخصص پیدا کنن و نوبت بگیرن؟ چرا خودشون یاد نمیگیرن شاد باشن و تنهایی خوش بگذرونن؟ چرا باعث میشن هر بار بیرون رفتن تنهایی من از خونه و خوش گذروندن با دوستام با عذاب وجدان همراه باشه؟ چرا من رو مسئول همه‌چیز میدونن؟

من نمیخوام.

دیگه نمیخوام ... یعنی نمیکشم! این ربات... این ماشین این هرچیزی دیگه خسته شده. دیگه نمیکشه. به خودتون بیاین. از من جدا بشین. بیاین و وزنه‌ی خودتون رو خودتون به دوش بکشین. من نمیتونم قدم از قدم‌ بردارم. خواهش میکنم این زنجیرها رو از دور من باز کنین. دارم خفه میشم.

۱
۰
ترنج
ترنج
گفتا من آن ترنجم..‌ کاندر جهان نگنجم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید