سرم را به میله مترو تکیه دادهام و چشمانم را میبندم و به تو فکر میکنم. میاندیشم هنگاهی که کنار آدمهایی هستم که دوستشان ندارم دلم بیشتر برای تو تنگ میشود. ایکاش بودی. مثل همان زمانهای دور که در تکاپوی مترو وقتی ریل عوض میکند دستم را میگرفتی تا تعادلم حفظ شود و من دستت را محکمتر فشار میدادم. دیگر بدون اینکه جایی را چنگ بزنم در مترو میایستم و تکانهایش دیگر برایم مهم نیست. تکانی که دلم خورد سنگینتر بود. راستی دیگر از پلههای برقی هم نمیترسم. بدون تو مجبورم خودم را روی پلهها بگذارم تا به پایینترین جای تاریخ ببرندم. تاریخ نبودن تو.