ویرگول
ورودثبت نام
گمشده.
گمشده.
گمشده.
گمشده.
خواندن ۱ دقیقه·۲۵ روز پیش

نمی‌دانم شاید زنده بمانم.

نمی‌دانم شاید زنده بمانم، شاید هم روحم را بلعیدم و رها شدم. این بار فکر می‌کنم شاید راحت‌تر بتوانم از همه چیز گذر کنم. از تو از خودم و از هوای گرفته‌ی این شهری که دیگر نمی‌توان رویایی در آن داشت. من رویایی ندارم. دیگر ندارم. اما شاید روزی که از اینجا بروم، دلم برای راه رفتن کنار بزرگ راه تنگ شود، برای گل‌های پلاسیده‌ی وسط میدان، برای دست کشیدن روی نرده‌های زنگ زده‌ی پل‌هایی که هر آن ممکن است بریزند روی سر ماشین‌های بدبخت وسط خیابان.

نمی‌دانم اما چگونه از تو بگذرم. کاش کشیش حوصله سر بر سرکیس بگوید چگونه بروم دنبال زندگی‌ام، بگوید با شمع روشن کردن همه چیز درست می‌شود، همانی می‌شود که می‌خوام. اما مگر می‌شود آدمیزاد برسد به چیزی که می‌خواهد؟ زندگی همیشه سر جنگ دارد با عاشقان. مخصوصا عاشقان. حقا که عاشق بودن در این دوره از زمان قلبی فولادین می‌خواهد و عمری دراز که تمام نشود در غم و زجر عشق.

نمی‌دانم عزیزکم، شاید روزی خدا را برای همه این‌ها شکر کنم اما فعلا می‌خواهم تنها بمانم.

نمی‌دانم
۱۲
۱
گمشده.
گمشده.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید