مدت هاست که چیزی ننوشتم. یعنی دست و دلم به نوشتن نمی رفت. الانم یه جورایی خیلی ناگهانی به سرم زد که بنویسم.
داشتم درباره ی نوجوانی تحقیق میکردم و چیزایی فهمیدم که شاید خیلی زودتر از این ها باید می فهمیدم.
فهمیدم شک کردن به تردید خوردن و احساس گمشدگی کاملا تو این دوره ی سنی طبیعیه. فهمیدم مغز ما هنوز تو این دوره کامل نشده به قدری که بتونه تمام تصمیماتشو خودش بگیره و قسمت پیش پیشانی که مسئول تصمیمات منطقیه هنوز تکامل نیافته. پس طبیعیه که اشتباه کنم.
یاد گرفتم هنور اول زندگیمه تجربه ی زیادی ندارم و قرار نیست همه چیزو از الان بلد باشم. پس به خودم فرصت یاد گرفتن میدم. فرصت تجربه کردن اندوختن و به دست آوردن
ولی...کاش تموم شه این سردرگمی...حقیقتا خسته شدم. شما جای من بودین، با این همه سردرگمی چیکار میکردین؟
تکامل نیافته تکامل نیافته.