بخوان که با لبِ تو قصه میشود آغاز
حدیثِ دردِ مرا، ای فسونگرِ غمساز!
هزار شب بگذشت و سحر نمیتابد
بگو که باز نمانَد ز گفتوگو، آواز
در این رواقِ شبانه که راهِ خورشید است
تویی که میکُنی از خوابِ بستهام، در، باز
بگو حکایتِ آن مرغِ خسته را که هنوز
به دل، امیدِ پریدن نشسته، وقتِ نیاز
تویی که در رگِ هر واژهات، دمِ سحریست
منم که در پیِ تو، میروم به سویِ فراز
اگرچه یوسف نشسته است در سکوتِ سیاه
بخوان که با نفست، جدی است قصه ، نه مجاز....
یوسف درشته /شهربندرپل/ دی ۱۴۰۴
وان که با نَفَسَت، جِدّی است قصه، نه مَجاز…