ویرگول
ورودثبت نام
یوسف درشته
یوسف درشته
یوسف درشته
یوسف درشته
خواندن ۱ دقیقه·۵ ساعت پیش

شهرزاد

بی‌تو، ای شهرزادِ قصه‌سرا، در میانِ کور و کَر چه کنم؟

بی‌طنینِ نازِ تو، با غمِ این خوابِ بی‌اثر چه کنم؟

چون نپیچد به گوشِ جان، دگر آن نغمه‌یِ لالاییِ تو

من در این خلوتِ سیاهِ شب، تا دمِ سحر چه کنم؟

نفس در سینه می‌لرزد، ز بیمِ این سکوتِ تلخ

اگر یادت نباشد یار، با خونِ جگر چه کنم؟

اگرچه شهرزادِ من، به لب صد شعله می‌دارد

چو ننشینی به بالینم، به لبخندِ شرر چه کنم؟

نگاهت مژده‌یِ صبح است، در این یلدایِ بی‌پایان

بدونِ پرتوِ رویت، به شامِ بی‌قمر چه کنم؟

غزل در بغضِ من گم شد، سکوتِ شب سنگین است

تو بگشا لب به افسانه ، که با این شور و شر چه کنم ؟

یوسف درشته /شهربندرپل/دی ۱۴۰۴

تو بگشا لب به افسانه، که با این شور و شر چه کنم؟

۱
۰
یوسف درشته
یوسف درشته
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید