سلام به چندسالگی‌ام!

همیشه دوست داشتم که بتوانم زمان را به عقب برگردانم؛ حتی با خودم می‌گفتم که کاش می‌شد که نامه‌ای از آینده‌ام به من برسد. شاید اگر در آن زمان که تو این نامه را می‌خوانی بودم، دلم می‌خواست که در این نامه تمام رازهای موفقیت ده ساله‌ام وجود داشته باشد. اما با چه تاوان سنگینی فهمیدم که چنین چیزی وجود خارجی ندارد! امکان دخل و تصرف در سرنوشت که مثل هنرمندی ماهر که «چندان باظرافت پیکرتراشی می‌کند که همه چیز در آخر درست می‌شود» وجود ندارد!

آدمی که تو هستی، مهم نیست هر چه باشد، منحصر به فرد است و سرنوشت به پایستگی این انحصار به فرد کمک خواهد کرد. اگر همچنان به دنبال چنین نامه‌ای هستی صفحه‌ای سفید بردار و رو به رویت بگذار. این صفحه‌ی سفید همان نامه‌ای است که تو می‌خواهی! اما نوشته‌های آن با جوهر نامرئی نوشته شده‌اند! کافی است که با خودکار هر چه دوست داری در آینده به آن برسی را بر روی آن بنویسی. شک نکن که قلم دقیقاً در محل همان جوهرهای نامرئی می‌لغزد.

در این بازه‌ی ده ساله اشتباه‌های زیادی مرتکب می‌شوی. در این باره به تازگی یاد گرفته‌ام که خودم را توجیه نکنم؛ ولی آن قدر هم خودم را مقصر ندانم که زندگی به کامم تلخ شود.

در این بازه‌ی ده ساله از آدم‌های زیادی متنفر می‌شوی. به دلایلی که شاید حتی بچه‌های کوچک را هم به خنده وا می‌دارد. اما بدان که به تازگی یاد گرفته‌ام که تنفر و لایق تنفر بودن با هم فرق دارند و چه قدر زیاد بودند کسانی که از آن‌ها تنفر داشتم با آن که لایق آن نبودند.

در این بازه‌ی ده ساله یاد گرفته‌ام که خودم را تنها با چیزهایی که از خودم می‌دانم قضاوت کنم؛ نه با چیزهایی که می‌دانند!

اگر بگویم تو را نمی‌شناسم دروغ گفته‌ام و اگر بگویم می‌شناسم هم؛ تنها می‌توانم بگویم تو در خاطراتم حضوری گنگ داری و من هنوز هم نمی‌توانم تصور کنم که دنیا در آن روزها چه قدر با ناقص بودنم به من ریشخند زده است.

در این بازه‌ی ده ساله ناامیدی‌های زیادی را تجربه می‌کنی. اما بدان که در آخر همچنان امید وجود خواهد داشت. شاید عجیب به نظر برسد اما به نظر من امید ماهیتی نامیرا دارد و با این همه من همچنان روزهای سرشار از ناامیدی‌ام را با بزرگ‌ترین خوشبختی‌های دنیا تاخت نمی‌زنم! چرا که زرورق‌های تجربه به فکاهی‌های زودگذر نمی‌ارزند.

ع. سین