فراموش شده ها

این شهر انگار همه چیزش را فراموش کرده

لعنت به تکنولوژی که همه چیز را از نسلهایمان گرفت

یادم می آید تابستان که میشد ،همیشه دغدغه پیدا کردن حصیر داشتیم ،پرده های حصیری خانه را پاره میکردیم و ضمیمه اش چند کتک هم میخوردیم ،روزنامه را بر میداشتیم و با خبر های بد رویش ،اماده میکردیم برای پرواز

بوی سریش (سرده) دل میبرد ،مثل بوی آب روی دیوار کاهگلی

گاهی هم وقتی سریش نداشتیم با آرد گندم چسبمان را درست میکردیم و شروع میکردیم به ساختن بادبادک

بعد ها که کمی پیشرفت کردیم دیدیم میشود به جای روزنامه از کاغذ های زرد خیاطی هم استفاده کرد ،هم سبک تر بود و هم خوشکل تر

...

بادبادک را می ساختیم و پدر برایمان توپ نخی از ،نخ های لبه گونی های شکر عمویمان درست میکرد ،نخ بادبادکمان پر از گره هایی بود که همیشه دلمان میلرزید نکند یکیشان باز شود ....

دم دم های ساعت 6 عصر وقتی که پشت بام خانه داغ بود از حرارت آفتاب تابستانه ،ما بودیم و دعا دعا برای وزش باد،همه بچه های محل خودشان شده بودند مرکز هواشناسی "البته در شاخه مشخص شدن جهت وزش باد" خاک توی دست میگرفتیم و پرت میکردیم روی هوا ،هر طرف خاک میرفت ما برعکسش می دویدیم ،وای به حال روزی که به سیم های لعنتی تیر برق گیر میکرد ،انگار تمام امیدمان به فنا می رفت ،اما خوب بود ،وقتی که به قول خودمان بادبادک به خال آسمان میرسید ،همیشه ترس از این داشتیم که نکند به هواپیما بخورد ?

حیف

پشت بام های این شهر بادبادک هایشان را میخواهند.....

بادبادک هایی که غم و غصه هایمان را ببندیم به دنباله هایش و هواکنیم تا برود آن بالا بالا ها ،و ولش کند در باد ....

آسمان این شهر دلش تنگ بادبادک هایش شده .......

?دست نوشته های یک طراح