خبر آمده که طرف های غربی موافقت کردهاند که همزمان دو دولت اسرائیل و فلسطین در آن خاک اشغال شده اعلان موجودیت کنند و جنگ به پایان رسد.
این گزاره دهههاست مطرح است، با عنوان تطبیع روابط دولتهای اسرائیل و فلسطین. تطبیع معنای عادی سازی و طبیعی جلوه دادن دارد؛ به این معنا که حضور اسرائیل در آن خاک عادی است و تمام منطقه به خصوص فلسطینیها باید این را بپذیرند؛ به این معنا که آن چیزی که غیرعادی است مبارزه با اسرائیل است.
یعنی ای فرزند غزه، طبیعت این منطقه حضور صهیونیسم بوده، پدر و پدربزرگ تو اشتباه کردند اگر برای استقلال جنگیدند. یعنی ای انسانی که در آن منطقه متولد شدهای، تمام این اشغال هفتاد ساله طبیعی بود و ظالم تو بودی که به ظلم معترض شدی.
یعنی آن چیزی که غیر طبیعی بود حضور مادرها و کودکانتان در صبرا و شتیلا بود، وگرنه کشتار غیر نظامیان که اصلا از اول هم باید طبیعی میبود.
اینکه طرف غربی خواهان چنین صلحی باشد منطقی است، چرا که از ابتدا هدفشان توسعه همراه با صلح در این خاک بوده، نقل قولی از بن گوریون وجود دارد که گفته بود پیران میمیرند و جوانان فراموش می کنند.
آنها تصورشان از مردم این منطقه چنین بود، اما پیران مردند، جوانان مردند، کودکان مردند اما هیچ چیز را فراموش نکردند. آن چیزی که ما باید از طبیعت این ملت و این منطقه طلب کنیم این است. ما تجربه کردهایم درد چنین قراردادهایی را، ما ایرانیان تمام مرزهایمان را با تکه پارههای خاکمان داریم، خاکی که با قراردادهای عدم تعرض از دست رفت، در حالی که جنگ تحمیلی نشان داد امکان مقاومت و حفظ خاک بود. اگر ما آن دفاع ۸ ساله را با همان کیفیت برای حفظ آرارات و بحرین و آذربایجان میکردیم هیچ قدرتی توان جدا کردن فرزندانمان از ما را نداشت. مایی که این درد را کشیدهایم باید درک کنیم که این رویکرد دو دولتی چه توهینی است به ملتی که توان مقاومت را دارد.
اما این رویکرد مشکلات عدیده دیگری هم دارد. یکی از آنها این است که دولت اسرائیل که باقی میماند، دولت فلسطین را هم باید اسرائیلیها تایید کنند. یعنی حتی مردم آن فلسطین فرضی حق ندارند دولت خودشان را انتخاب کنند.
عملا خلع سلاح فلسطین از شمشیر حماس، تبدیل آنان به ملتی بیدفاع است در دامن دولت خودگردانی که قلاده صهیونی به گردن دارد.
چه انتظار میرود جز نسلکشی زودهنگام؟
مشکل دیگر این راه حل برای منطقه ما فرهنگ جدیدی است که شکل میگیرد؛ اگر طبیعی است که صهیونیست هایی که ساکن آن خاک نبودهاند با حمایت غربیها کشور تشکیل دهند، چرا طبیعی نباشد که تجزیه طلبان کشورهایی مثل ایران و عراق، که اتفاقا ساکن همین خاک هم هستند با کمک و حمایت غربیها آن قدر کودک بکشند و خون بریزند تا کشور تحت تجزیه تسلیم شود و حضور کشور جدید طبیعی انگاشته شود؟
و اما مسئله اصلی یک شکست تمدنی در سطح جهانی است. از نگاه شرقی و غربی، تفاوتی میان کشورهای غرب آسیا نیست. اینکه یک میلیارد نفر مسلمان بعد از هفتاد سال لشکرکشی چنین مفتضحانه در مقابل ۷ میلیون نفر یهودی تسلیم شوند، این معنی را متبادر خواهد کرد که حاکمان بی غیرت این منطقه لقمههای آماده نظم بعدی را تامین خواهند کرد. برای نزدیک به ذهن شدن مسئله مثالی ذکر می شود.
پس از اولین یورشها و شبکهسازیهای انگلستان در شبه قاره هند، تیپول سلطان حاکم هند درخواست کمک به حاکمان ایران و افغانستان فرستاد، کمک که نکردیم هیچ، خودمان هم با یکدیگر وارد جنگ شدیم. نتیجه چه شد؟ انگلیسیها و روسها یک قرن خون ملت ما را نوشیدند چون ما خودمان اعلام کردیم که ما لقمههای آمادهای هستیم که منافع خودمان را درک نمیکنیم.
اینکه بنشینیم و کشورگشایی دشمنان خونی ملتمان را تماشا کنیم به امید اینکه اگر روزی به مرزهای ما برسند متوقف خواهند شد، این چنین انفعالی دشمنان ما را حریصتر خواهد کرد، حرصی که حتی با رویکار آمدن حکومت پهلوی هم سیر نشد و ما حتی در دوران پهلوی هم تحت هجوم انگلستان قرار گرفتیم.
برخی میگویند حال که مصر و عربستان و سوریه با پیمان ابراهیم و ایده دو دولتی موافقاند، ما چرا باید باز هم با اسرائیل بجنگیم؟
اینکه چند دولت دستنشانده عربی چنین در فروختن ناموس منطقه مفتخر باشند طبیعی است، اینها ثروت و توجهی به دست آوردهاند که ناشی از گرانشدن قیمت بردگان در منطقه است. این مقاومت ماست که بردگان حاشیه خلیج فارس را چنین ارزشمند کرده؛ وگرنه این عربها همین روابط و دمتکاندادنها، همین حاکمیت سیاسی، همین منابع و همین مواضع ایدئولوژیک را پنجاه سال قبل هم داشتهاند، آن چیزی که نبود پیاده نظام حشد و هایپرسونیک یمنی بود. با قراردادها و باشگاههایشان هرچقدر هم خوشی کنند فردای جنگ، روزی که موازنه قوای منطقه به نفع هر سمتی به هم بخورد، نه در نظم صهیونی و نه در نظم مقاومت، جایی برای اینها نخواهد بود.
هم اسرائیل هوس فتح عربستان را جار زده، و هم مقاومت با سعودی جماعت کنار نخواهد آمد. این واضح است که این کشورها صلح را به جنگ ترجیح دهند چرا که منفعتشان در به هم نخوردن موازنه فعلی است.
پس این عادیسازی اگر از جانب طرف غربی و عبری و عربی تایید شود، قابل پیشبینی است. بقای نظام سیاسی اکثرشان وابسته به حضور جغرافیایی صهیونیسم در جهان است ولو در همسایگی فلسطین نصفه و نیمه، چرا که روزی که اسرائیل نباشد، سیسی و جولانی و سعودی و علیاف و هاشمی، یک به یک الیگارشیها و حیوانهای دست آموز غربی از بین خواهند رفت. آنچه می ماند مقاومت است و این را تمام قدرتهای سیاسی منطقه میدانند.
حال مسئله آخر موضع عاقلانه ایران است، فارغ از ظلمستیزی و اسلام و مقاومت، آیا وظیفهای بر انسان ایرانی تعریف میشود که او را با نبرد با اسرائیل فرا بخواند؟
صریح که فکر کنیم، اگر تمام فلسطینیها رضایتنامه امضا کنند که کشورشان را به دست صهیونیستها دهند باز هم تمدن ایرانی با تمدن صهیونی در جدال خواهد بود.
در این منطقه تنها دو ایده واضح و عملی در شیپور توسعه تمدنی و توسعه ایدئولوژیک دمیدهاند و آن صدور انقلاب ایرانی و سرزمین موعود صهیونی است. نه ترکیه و نه پاکستان و نه عربستان و نه مصر، هیچ کدام ظرفیتی برای پیشروی ندارند. اسرائیل به پشتوانه ایده دموکراسی و توان اقتصادی و صنعتی غرب و هویت سیاسی و اطلاعاتی و نفوذ فرهنگی-سیاسی در منطقه چنین توانی دارد، و ایران به جهت وراثت فلات ایران و نفوذ تمدنی فارسی-شیعی و ایده اخیرا جهانیشده مقاومت.
حضور تمدن توسعهطلب صهیونیستی در منطقه، یعنی ضرر و آسیب، یعنی فقر و انزوا، یعنی دشمنی با همسایگان برای تمدن ایرانی، فارغ از اینکه بجنگیم یا نه، هویت ما تحت تهاجم هویت صهیونی است. حال اینکه بیش از ۲۵ قرن است که این دو تمدن در ستیز هستند و اصلا صلح در چنین اتمسفری معنا پیدا نخواهد کرد.
اگر هویت انسان ایرانی سه ضلع داشته باشد، متشکل از پارسی-شیعی-مقاومتی، هر سه ضلع آن در پوریم و خیبر و اکتبر آشکارا به بزرگترین نمادهای دشمنی با صهیون بدل شدهاند.
خواه ناخواه از روز اول تشکیل اسرائیل، هویت سرطانی آن چیزی جز نوای مرگ و تباهی برای این منطقه نداشت. همانطور که طرف صهیونی به خوبی میداند تشکیل دولت آزاد حماس حتی در مساحت کوچکی مثل غزه، یعنی ۷ اکتبری به مراتب قدرتمند در روزگاری نزدیک، ما هم باید بدانیم که اگر اسرائیل فرصت نفس کشیدن بیابد، دیگر مسئلهاش حاکمیت سوریه و حزبالله نخواهد بود و با این حجم از تامین و پشتیبانی غربی و این حجم خدمات دولتهای نامسلمان منطقه، دیری نپاید که جنگ دوازده روزه هم برای ما، بشود همان جنگ ۶ روزه برای اعراب.
پذیرش ایده دو دولتی به معنای صلح عالمگیر نیست، هیچ خیریت و مصلحتی برای ما در آن نیست و همانقدر که آتشبسها و کنوانسیونها و سازمانها و قراردادها توسط این جماعت موش صفت ارزش داشته باشد، قرارداد پذیرش دولت فلسطینی هم همانقدر ارزش خواهد داشت.
اینکه دشمنان غربی با این حجم از تجهیزات و این حجم از تخریب غزه، چنین برای صلح دست و پا می زنند معنای خوبی دارد، یعنی همانقدر که ما خسته شدهایم آنها هم خستهاند و نیاز به تنفس ناشی از صلح دارند.
پذیرش اسرائیل در منطقه، یعنی پذیرش سقوط تمام تمدنها و حاکمیتهای منطقه؛ اگر روزی با حضور انگلستان حساس نشدیم و نجنگیدیم تقصیر ما نبود چرا که حکمرانی بلد نبودیم، درک نکردیم که تمدن اروپایی هیچگاه ترموپیلها را فراموش نخواهد کرد ولو هزاران سال که بگذرد؛ درک نکردیم که حتی اگر دست دوستی دراز کنیم چیزی جز قفس برای ما نخواهند داشت. اما اینبار پس از چند قرن تحقیر و عقبماندگی علمی و فرهنگی، پس از چند قرن قحطی و گرسنگی و شکنجه و بی آبرویی، اگر باز هم نسبت به حضور دشمنان در نزدیکی خاکمان حساس نشویم، اینبار حقمان خواهد بود که از چند جهت اشغال شویم و آن روز دیگر هیچ نجاتی نخواهد بود. این فارغ از دیدگاه حکمرانی سیاسی ایرانی است، همانطور که برای روس و انگلیس، قاجار و پهلوی تفاوت نداشت، برای اسرائیل نیز اسد و جولانی فرقی ندارد، جمهوری اسلامی باشد یا پهلوی، اینها نژاد ما را مرده میخواهند، اینها از دین ما متنفراند؛ از زمانی که زرتشت بودیم و مرگ زنان و فرزندان ما را جشن می گرفتند تا به امروز که شیعهایم و عکس پیکر شهدای کودک جنگ دوازده روزه را تمسخر میکنند.
آن چیزی که طبیعی است باید طبیعی بماند، و آن چیز که طبیعی نیست نباید طبیعت انگاری شود چرا که هر تغییر اجباری به نفع موجود جدید، تمام موجودات زنده که با طبیعت قبل سازگار بودند را خواهد کشت.