ویرگول
ورودثبت نام
bedel
bedelنویسنده - طراح وب - دبیر شیمی
bedel
bedel
خواندن ۲ دقیقه·۸ سال پیش

کوچه

سخت است زندگی در جهنمی که مدام شعله هایش کوتاه اما داغ تر می شود.طاقت فرساست تکراری شدن زندگی در برابر چشم هایش ، دربرابر چشم هایت.از آن گذشته ، چند وقتیست که دیوانگی به دلم نشسته و به گوشه ای خیره ام کرده. نه از آن خیرگی عادی آدم ها ، کمی واضح ، دقیق و بدون حواس پرتی. خیره می شوم که فکر نکنم ، نه اینکه عمیق تر فکر کنم. آرام آرام غرق شده ام در خودم ، می خواهم و نمی خواهم. یاد دوراهی خیابان سنگ فرش شده و کولانج می افتم. اینکه کدام مسیر را انتخاب کنم در گرو همراه من بود ، هنوزهم هست. چیزی فرق نکرده تنها کمی شلوغ تر شده . اما کوچه ی باریک تر هنوز هم سکوت زیباتری دارد ، سکوتی پر معنا. نظم ندارد ، مستقیم و بدون پیچ و خم نیست ، تاریک هم که هست ، خلاصه جای دنجیست و بازهم بستگی به لمس دستانت دارد. اهل دل که باشی به سنگ فرش ها و عطر و ادکلن های مارک دار و چراغانی ها ترجیحش می دهی . شبیه من می ماند ، پر از ناصافی ، پستی و بلندی ، پر از تناقض های اتفاقی . این کوچه با آدم هایش عوض نشد ، اصالت خود را با حماقت آدم ها تعویض نکرد. نه برگ ریزان پاییزی چندانی دارد ، نه صحنه های عاشقانه ای را به یاد می آورد ، مملو از تضاد. راستی دوراهی چه شد ؟ چقدر لذت بخش است که بدون دقت یک راه را انتخاب کنی ، بدون نگاه کردن به دست هایت که خالی اند یا خالی. همیشه خالی می مانند ، شک ندارم. دلم یک کتاب می خواهد از جنس فروغ ، به تلخی صادق و نیستی اش. یا شاید دورتر... نه دور خوب نیست ، ناپیداست. دور مرا می ترساند ، می رنجاند. سالهاست که از خودم دورم ، که به دنبال تکرار سالهای دورم ، اما دور همیشه دور خواهد ماند چه بوف کور بخوانی و چه ولگردی کنی با سگ های تنها. گرچه نزدیک هم همیشه خوب نیست . نزدیک شدیم که بد شد ، نزدیک شدیم که فرو ریختیم. بیا هم دور باشیم هم نزدیک ، بیا خودمان نباشیم که وقتی خودمانیم خیلی نزدیک دور می شویم.
سخت است زندگی در جهنمی که مدام شعله هایش کوتاه اما داغ تر می شود.طاقت فرساست تکراری شدن زندگی در برابر چشم هایش ، دربرابر چشم هایت.از آن گذشته ، چند وقتیست که دیوانگی به دلم نشسته و به گوشه ای خیره ام کرده. نه از آن خیرگی عادی آدم ها ، کمی واضح ، دقیق و بدون حواس پرتی. خیره می شوم که فکر نکنم ، نه اینکه عمیق تر فکر کنم. آرام آرام غرق شده ام در خودم ، می خواهم و نمی خواهم. یاد دوراهی خیابان سنگ فرش شده و کولانج می افتم. اینکه کدام مسیر را انتخاب کنم در گرو همراه من بود ، هنوزهم هست. چیزی فرق نکرده تنها کمی شلوغ تر شده . اما کوچه ی باریک تر هنوز هم سکوت زیباتری دارد ، سکوتی پر معنا. نظم ندارد ، مستقیم و بدون پیچ و خم نیست ، تاریک هم که هست ، خلاصه جای دنجیست و بازهم بستگی به لمس دستانت دارد. اهل دل که باشی به سنگ فرش ها و عطر و ادکلن های مارک دار و چراغانی ها ترجیحش می دهی . شبیه من می ماند ، پر از ناصافی ، پستی و بلندی ، پر از تناقض های اتفاقی . این کوچه با آدم هایش عوض نشد ، اصالت خود را با حماقت آدم ها تعویض نکرد. نه برگ ریزان پاییزی چندانی دارد ، نه صحنه های عاشقانه ای را به یاد می آورد ، مملو از تضاد. راستی دوراهی چه شد ؟ چقدر لذت بخش است که بدون دقت یک راه را انتخاب کنی ، بدون نگاه کردن به دست هایت که خالی اند یا خالی. همیشه خالی می مانند ، شک ندارم. دلم یک کتاب می خواهد از جنس فروغ ، به تلخی صادق و نیستی اش. یا شاید دورتر... نه دور خوب نیست ، ناپیداست. دور مرا می ترساند ، می رنجاند. سالهاست که از خودم دورم ، که به دنبال تکرار سالهای دورم ، اما دور همیشه دور خواهد ماند چه بوف کور بخوانی و چه ولگردی کنی با سگ های تنها. گرچه نزدیک هم همیشه خوب نیست . نزدیک شدیم که بد شد ، نزدیک شدیم که فرو ریختیم. بیا هم دور باشیم هم نزدیک ، بیا خودمان نباشیم که وقتی خودمانیم خیلی نزدیک دور می شویم.
کوچهانتخاب
۲
۰
bedel
bedel
نویسنده - طراح وب - دبیر شیمی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید