سخت است زندگی در جهنمی که مدام شعله هایش کوتاه اما داغ تر می شود.طاقت فرساست تکراری شدن زندگی در برابر چشم هایش ، دربرابر چشم هایت.از آن گذشته ، چند وقتیست که دیوانگی به دلم نشسته و به گوشه ای خیره ام کرده. نه از آن خیرگی عادی آدم ها ، کمی واضح ، دقیق و بدون حواس پرتی. خیره می شوم که فکر نکنم ، نه اینکه عمیق تر فکر کنم. آرام آرام غرق شده ام در خودم ، می خواهم و نمی خواهم. یاد دوراهی خیابان سنگ فرش شده و کولانج می افتم. اینکه کدام مسیر را انتخاب کنم در گرو همراه من بود ، هنوزهم هست. چیزی فرق نکرده تنها کمی شلوغ تر شده . اما کوچه ی باریک تر هنوز هم سکوت زیباتری دارد ، سکوتی پر معنا. نظم ندارد ، مستقیم و بدون پیچ و خم نیست ، تاریک هم که هست ، خلاصه جای دنجیست و بازهم بستگی به لمس دستانت دارد. اهل دل که باشی به سنگ فرش ها و عطر و ادکلن های مارک دار و چراغانی ها ترجیحش می دهی . شبیه من می ماند ، پر از ناصافی ، پستی و بلندی ، پر از تناقض های اتفاقی . این کوچه با آدم هایش عوض نشد ، اصالت خود را با حماقت آدم ها تعویض نکرد. نه برگ ریزان پاییزی چندانی دارد ، نه صحنه های عاشقانه ای را به یاد می آورد ، مملو از تضاد. راستی دوراهی چه شد ؟ چقدر لذت بخش است که بدون دقت یک راه را انتخاب کنی ، بدون نگاه کردن به دست هایت که خالی اند یا خالی. همیشه خالی می مانند ، شک ندارم. دلم یک کتاب می خواهد از جنس فروغ ، به تلخی صادق و نیستی اش. یا شاید دورتر... نه دور خوب نیست ، ناپیداست. دور مرا می ترساند ، می رنجاند. سالهاست که از خودم دورم ، که به دنبال تکرار سالهای دورم ، اما دور همیشه دور خواهد ماند چه بوف کور بخوانی و چه ولگردی کنی با سگ های تنها. گرچه نزدیک هم همیشه خوب نیست . نزدیک شدیم که بد شد ، نزدیک شدیم که فرو ریختیم. بیا هم دور باشیم هم نزدیک ، بیا خودمان نباشیم که وقتی خودمانیم خیلی نزدیک دور می شویم.