نقل است که
مردی به شمس تبریزی گفت:
«قبله را درست به ما نشان ده،
که سالها عبادت کردهایم.»
شمس ایستاد.
چوبی از زمین برداشت،
دایرهای کشید،
و گفت:
«بایست.»
چون مرد ایستاد،
شمس چوب را بر زمین کوفت و گفت:
«اکنون نماز بخوان!»
مرد گفت:
«قبله کجاست؟»
شمس خندید ـ خندهای که زخم داشت ـ و گفت:
«قبلهای که با چوب نشان داده شود،
همان بهتر که فرو بریزد.»
مرد برآشفت:
«پس این همه فقه و اصول چه بود؟»
شمس گفت:
«برای آنکه بدانی
خانه اگر دل نداشته باشد،
سنگهاش هم دروغ میگویند.»
مرد گفت:
«پس کدام سو بایستم؟»
شمس نزدیک آمد و آهسته گفت:
«رو به جایی بایست
که اگر خدا روی از تو برگرداند،
تمام عمرت فرو بریزد.»
مرد خاموش شد.
و شمس گفت:
«اکنون قبله پیدا شد؛
اما دیگر جرأت نماز نداری.»