ویرگول
ورودثبت نام
Tohid Rahimi
Tohid Rahimiکارشناس حقوق و حسابداری
Tohid Rahimi
Tohid Rahimi
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

حکایتِ قبله‌ای که فرو ریخت

نقل است که

مردی به شمس تبریزی گفت:

«قبله را درست به ما نشان ده،

که سال‌ها عبادت کرده‌ایم.»

شمس ایستاد.

چوبی از زمین برداشت،

دایره‌ای کشید،

و گفت:

«بایست.»

چون مرد ایستاد،

شمس چوب را بر زمین کوفت و گفت:

«اکنون نماز بخوان!»

مرد گفت:

«قبله کجاست؟»

شمس خندید ـ خنده‌ای که زخم داشت ـ و گفت:

«قبله‌ای که با چوب نشان داده شود،

همان بهتر که فرو بریزد.»

مرد برآشفت:

«پس این همه فقه و اصول چه بود؟»

شمس گفت:

«برای آن‌که بدانی

خانه اگر دل نداشته باشد،

سنگ‌هاش هم دروغ می‌گویند.»

مرد گفت:

«پس کدام سو بایستم؟»

شمس نزدیک آمد و آهسته گفت:

«رو به جایی بایست

که اگر خدا روی از تو برگرداند،

تمام عمرت فرو بریزد.»

مرد خاموش شد.

و شمس گفت:

«اکنون قبله پیدا شد؛

اما دیگر جرأت نماز نداری.»

شمس تبریزی
۰
۰
Tohid Rahimi
Tohid Rahimi
کارشناس حقوق و حسابداری
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید