پیر استاد
در گذرگاهی رهَم بر پیرِ استادی فتاد
عاشق و فانی به غیب و در چراغش آفتاب
نقشِ زرّینی از قلم بر کفِ دست من نهاد
گفت: اسرارِ نهان را از «الف» باشد، بیاب
گفت: سِرّی گویمت، تا نشنوی از این وجود
چون وجودم فانی از درد و خطاها شد مُذاب
گفتمش: «لایق کجا باشم؟» کرد خنه از خوشی
لایق آنکس که یابد خویش را بیرونِ خواب
گفتمش: در رهِ وصال، یادِ «هو»یم بیشتر
گفت: در دل بجوی، نوری ز آن نورِ ناب
گفتمش: دل گاهگاهی در پی ابلیس هست
گفت: در دامِ جهالت، ره مپیمای، بیاب
گفتمش: از امتحانهای الهی قاصرم
گفت: این قَصَر از ندانستن بُوَد، نه از حساب
گفتمش: ای پیرِ قلبِ مهربان، من مردهام
زخمها دارم به جان، بیحساب و بیکتاب
گفت: منت بر منه بر پیکرِ رنجورِ خویش
وارهان آن «من» که میبیند تو را در اضطراب
گفت: آنچه زخم نامیدی، نشانِ راه بود
درد اگر آگاه گردد، میشود فتحِ حجاب
گفتمی: «استاد، من نامی ندارم در غبارِ »
گفت: «نامت وحدانیست، نه در نام و نه لِقاب»
شاید از این پستها خوشتان بیاید