اوبونتو، فلسفه، سرگرمی


همه ما یا بهتر است بگویم بیشتر ما کامپیوتر را با سیستم عامل ویندوز یاد گرفتیم. بعدها یاد گرفتیم که دنیای سیستم عامل‌ها بزرگتر از ویندوزی است که روی سیستم ما نصب شده و گزینه‌های دیگری هم وجود دارد. اما می‌ترسیدیم از ویندوز دوست داشتنی دل بکنیم و قدم در دنیاهای ناشناخته بگذاریم. بگذریم، امروز داشتم با سیستم عامل اوبونتو کار می‌کردم که برادر کوچک‌ترم سررسید. وقتی که دید مشغول تایپ کردن در ترمینال هستم پرسید: «لینوکسه؟!» گفتم: «آره» و بعد گفتش که بدی لینوکس اینکه همه چیز را باید تایپ کرد و اصلا گرافیک نداره، با تعجب پرسیدم کی این حرف را زده؟ جواب داد معلم‌مان سر کلاس گفته در لینوکس همه چیز را باید تایپ کرد و برخلاف ویندوز چیزی به اسم گرافیک در لینوکس وجود ندارد. وقتی پنجره ترمینال را بستم و محیط گرافیکی اوبونتو را نشانش دادم کلی تعجب کرد. اجازه بدید با این مقدمه یادداشتم را شروع کنم.



اولین بار سال ۹۰ بود که با دنیای لینوکس آشنا شدم. یکی از کتاب‌های کلید را خریده بودم که به آموزش کار با اوبونتو ۱۱ می‌پرداخت. کتاب را یکبار تا آخر خواندم و آخر سر هم سی دی اوبونتو را داخل دستگاه گذاشتم و یکبار آن را به صورت زنده امتحان کردم. وحشتناک بود. همه چیز برایم عجیب و غریب بود، خوب یادم هست برای خاموش کردن کامپیوتر یک ربع دنبال گزینه shutdown گشتم و آخر سر کیس را از برق کشیدم. گذشت تا اینکه کتاب «فقط برای تفریح» را خواندم. این کتاب داستان شکل گیری لینوکس است که از زبان لینوس توروالدز بیان می‌شود. بعد از خواندن این کتاب تصمیم گرفتم دوباره برگردم سراغ لینوکس و اینبار قبلش کلی راجع به لینوکس در اینترنت جستجو کردم و کلی اطلاعات بدستم آوردم. اینبار وقتی وارد محیط اوبونتو شدم یک نفس عمیق کشیدم و شروع کردم سرک کشیدن به گوشه و کنار این دنیای جدید که به مراتب ساده‌تر از ویندوز بود.

در مرحله بعدی سعی کردم کار با خط فرمان را یاد بگیریم. همان لولویی که من را از آن ترسانده بودند. کار با خط فرمان خیلی لذت بخش تر از آنی بود که فکر می‌کردم. اینکه می‌دیدم با نوشتن چند کلمه در محیط ترمینال می‌توانم کل نرم‌افزارهایم را بروزرسانی کنم، احساس حرفه‌ای بودن به من دست می‌داد. اگر قرار بود همین کار در محیط گرافیکی انجام شود احتیاج به چندین کلیک و باز کردن چند پنجره بود. حالا که ترسم ریخته بود تصمیم گرفتم بیشتر در این دنیا شگفت‌انگیز جستجو کنم. شروع کردم به امتحان کردن طعم‌های مختلف لینوکس؛ لینوکس منیت، فدورا، زوبونتو، دبیان، کالی و ... اما مشکلاتی هم در این بین وجود داشت.

گاهی پیش می‌آمد که در اتصال به اینترنت مشکل داشتم یا اینکه سیستم‌عامل بعضی از سخت‌افزارها را نمی‌شناخت و من مجبور بودم که کلی وقت بگذارم و در اینترنت بگردم تا راه حل مشکلم را پیدا کنم. خوب یادمه که اتصال پرینتر به کامپیوتر برایم تبدیل به یک کابوس شده بود اما وقتی موفق می‌شدم مشکل را برطرف کنم احساس پیروزی به من دست می‌داد. تک تک این مشکلات دانش و مهارت من را به چالش می‌کشیدن و با حل کردن هر کدامشان کلی چیز یاد می‌گرفتم.

مشکل دیگر این بود که من نمی‌توانستم آخرین نسخه ‌far cry را روی اوبونتو بازی کنم یا اینکه از فتوشاپ در اوبونتو خبری نبود. برای این هم راه حل‌هایی هم وجود داشت، مثل استفاده از شبیه سازها یا نصب ویندوز روی ماشین مجازی داخل اوبونتو، اما من هیچکدام از این روش‌ها را دوست نداشتم و به نظرم تنها باعث پیچیده شدن کارها می‌شدند. راه حل دیگرش هم این بود که اوبونتو را در کنار ویندوز نصب کنم. تا مدت‌ها یک نسخه از اوبونتو در کنار ویندوز نصب بود اما این روزها یک راه‌حل بهتر برای استفاده از اوبونتو پیدا کردم. نصب اوبونتو روی فلش که این امکان را به من میده تا اوبونتو را همه جا همراه خودم داشته باشم و روی هر سیستمی از سیستم عامل شخصی خودم استفاده کنم.

من این یادداشت را همین جا تمام می‌کنم اما اگر خاطرتان مانده باشد عنوان این یادداشت «اوبونتو، فلسفه، سرگرمی» بود. سعی می‌کنم در یادداشت بعدی راجع به فلسفه اوبونتو صحبت کنم و در یادداشت سوم هم راجع به اینکه چرا اوبونتو سرگرم کننده است بنویسم.