صرفا جهت تسکین خودم

از وقتی که یادم می‌آید علاقه بی‌حد و حصری به کتاب داشتم. واضح‌ترین تصویر کودکی‌ام مربوط به وقت‌هایی می‌شود که کنار مادرم می‌نشستم، او برایم کتاب می‌خواند و من نقاشی‌ها کتاب را تماشا می‌کردم. کلاس اول ابتدایی را که تمام کردم پدرم جایزه برایم یک کتاب داستان خرید. «هزار سال قصه» نامش بود و گلچینی از داستان‌های معروف جهان از سفید برفی و زیبای خفته بگیر تا علی بابا و چهل دزد و خیاط کوتوله شجاع، آن وقت‌ها به سختی و با مکث فراوان می‌خواندن اما به نیمه تابستان نرسید که خواندم روان شد. کتاب دو جلد داشت و من جلد دومش را داشتم، هر چه گشتم جلد اولش را پیدا نکردم، هنوز هم پی‌اش هستم.

اولین رمانی که خریدم نامش قلعه گمشده بود و بعدش هم سیل داستان‌های بلند. از رابینسو کروزو تا سفر به ماه و جزیره گنج، کلاس پنجم بودم که گزیده تذکرة اولیاء عطار نیشابوری را خواندم و آن موقع از شیوه جالب نگارش این کتاب تعجب کردم. آن وقت دو گونه نوشته می‌شناختم، نثر و نظم و این نوشته عطار که نثر بود اما به نظم می‌مانست برایم عجیب بود. آن وقت اسمشم را گذاشتم نثر منظوم تا اینکه در کلاس‌های بالاتر فهمیدم که نامش سجع است. شاید از لابلای همین کتاب‌ها بود که فهمیدم میل به نویسندگی دارم.

همیشه نمره انشاء‌ام بیست بود و از ترکیب کلمات و ساختن جملات لذت می‌بردم. اولین داستان دست و پا داری که نوشتم کلاس چهارم بودم. درس‌هایی در کتاب فارسی داشتیم به نام درس آزاد، چند صفحه سفید بود که خودمان باید پُرش میکردم. اولین داستانم را جای متن درس نوشتم. نام داستان چه بود و درباره چه بود یادم نیست اما خوب یادم است راجع به دو خواهر به نام‌های فاطمه و زهرا بود. مادرم آن داستان را خواند، معلمم هم آن را خواند و فقط گفتند آفرین، و من بعد از آن با خودم عهد بستم که دیگر داستان‌هایم را به هیچکس نشان ندهم. نمی‌دانم شاید توقع داشتم واکنش شدیدتری به داستانی که نوشتم نشان بدهند اما هر چه که بود بر این عهد سال‌ها ماندم تا اینکه با اینترنت و وبلاگ‌نویسی آشنا شدم.

وسوسه شدم که ناشناس داستان‌هایم را در وبلاگم بنویسم. بلد نبودم چطور بنویسم. می‌گفتند سنگین می‌نویسم. سالها سعی کردم آن طور بنویسم که اکثریت در وبلاگ‌هایشان و بعدتر در فیسبوک و توییتر می‌نویسند اما نمی‌شد. نوشتن هر روز سخت‌تر می‌شد و من دیگر عطای نوشتن را به لقایش بخشیدم تا اینکه با ویرگول آشنا شدم. با خودم گفتم ویرگول جایی است که می‌شود در آن نوشت. پس عضو شدم تا بنویسم.

پس نوشتم و نوشتم تا اینکه یک دفعه سر و کله ساغر در بین نوشته‌هایم پیدا شد. ساغر شخصیت مجازی بود که خلقش کردم تا هرازگاهی داستان‌هایی را با او یا به کمک او در وبلاگم روایت کنم اما نمی‌دانم چه شد که بعد از ارسال اولین مطلب از او در ویرگول تبدیل به یک داستان دنباله‌دار شد. داستانی که بدون فکر قبلی و یک مرتبه به وجود آمد، هر قسمت از آن در لحظه خلق می‌شد و روی ویرگول قرار می‌گرفت و من هیچ استراتژیی برای ادامه داستان نداشتم. تنها کاری که از دستم برآمد این بود که در آخر، داستان را طوری تمام کنم که بتوانم در آینده ادامه‌اش دهم.

این داستان که هنوز هم اسمی برایش انتخاب نکردم تمام شد در حالی که یک مشکل بزرگ داشت. داستان من بود اما سبک نوشتنش برای من نبود. من نمی‌توانم محاوره‌ای بنویسم از این به بعد هم دیگر این کار را انجام نمی‌دهم. سبک نوشتن من همین است که در سرتاسر این یادداشت به چشم می‌آید. این سبک نوشتن حاصل سالها تمرین نویسندگی است و قرار نیست تغییر کند.

امروز داستان جدیدی را شروع کردم که برخلاف داستان ساغر که در لحظه به ذهنم رسید بیشتر از یکسال است در ذهنم پرورشش داده‌ام. فقط نمی‌دانم آن را مثل داستان ساغر قسمت به قسمت در ویرگول قرار بدم یا اینکه صبر کنم تا وقتی که کامل شد به صورت یکجا منتشرش کنم.