من کیستم؟ (قسمت دوم)

یک روز عادی بیرون از مدرسه در راه خانه
یک روز عادی بیرون از مدرسه در راه خانه

اگر قسمت اول این یادداشت را خوانده باشید تا حدودی با زندگی من آشنا هستید. در این یادداشت قصد دارم کمی راجع به دوران مدرسه‌ام برای شما بنویسم. اینکه در آن دوران قصد داشتم در آینده چکاره بشم و اینکه چه دستاوردهایی به دست آوردم و ...


یادمه آن وقت‌ها که ما به مدرسه می‌رفتیم یک چیزی داشتیم به اسم دیکته پا تخته‌ای که یکی از شاگردها می‌رفت پای تخت و کلماتی را که معلم می‌گفت با گچ روی تخته می‌نوشت. یک روز معلم من را صدا زد برای دیکته پا تخته‌ای، او می‌گفت و من می‌نوشتم؛ همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه رسید به کلمه صابون. معلم گفت: «صابون» من هم نوشتم «سابون». معلم یه نگاه به تخته کرد و گفت: «آخه نابغه صابون رو با این س می‌نویسن؟» گفتم: «اجازه خانوم؟! پس صابون رو با کدوم س می‌نویسن؟» معلم هم که از دست من عصابی شده بود گفت: «با س صابون بی‌سواد!» منو میگی، از یک طرف خانم معلم بود که داشت با غیظ نگاهم میکرد از یک طرف صدای خنده و قهقه بچه‌ها که رفته بود رو مُخم. آخر سر گفتم: «اجازه خانم؟! صابون با این س کف نمی‌کنه یا مایع دستشویی خونده میشه؟» خانم معلم هم که فکر میکردم قصد دارم کلاسش را به مسخره بگیرم با تمام توان سرم جیغ کشید و گفت: «فردا که با پدر و مادرت اومدی میفهمی چی میشه.» و این اولین برخورد من با نظام آموزشی بود.

یک سوال تکراری هم هست که از آدم تا خاتم از تمام محصل‌ها پرسیده‌اند و می‌پرسند، آن هم این است که در آینده دوست دارید چکاره شوید؟ جواب‌هایی که به این سوالات داده می‌شود هم در 99/99 درصد از چهار حالت خارج نیست. دکتر، مهندس، خلبان و پلیس. من یکی از معدود کسانی بودم که در آن زمان جواب متفاوتی به این سوال دادم و گفتم می‌خواهم در آینده دانشمند شوم. دانشمند در چه علمی هم برایم فرق نداشت، شرافت ذاتی علم بود که من را شیفته خودش کرده بود. لطفا من را بخاطر این آرزو سرزنش نکنید، آن وقت‌ها من از جریان لیسانس و کوزه مطلع نبودم. اما آن ویژگی من که در دوران مدرسه شاخص بود این متفاوت فکر کردنم نبود. بلکه روح آزاده من بود که زبانزد خاص و عام شده بود.

همه ما همکلاسی‌های قلدر و دیکتاتوری داشتیم که همیشه دو سه تا بیشعورتر از خودشان دوربرشان می‌پلکید و به اصطلاح نوچه‌هایش بودند. این‌ها به هرکس که زورشان میرسید زور می‌گفتند. و من یک تنه در مقابل این‌ها می‌ایستادم. زنگ‌های تفریح یک گوشه تنها گیریشان می‌آوردم و یک کتک مفصل میزدمشان، آن‌ها هم زنگ آخر بیرون مدرسه چند نفری از خجالتم در می‌آمدند و به این ترتیب پنج سال ابتدایی گذشت و روزی نبود که من کتک نخورده از مدرسه برگردم. گذشت تا اینکه وارد دوره راهنمایی شدم و طرز فکرم هم عوض شد. با خودم گفتم آدم‌های عاقل که مثل حیوانات وحشی به جان هم نمی‌افتند. تا وقتی می‌شود فحش داد چرا مُشت زد؟!

کم‌کم برای این فحاشی‌ها یک چهارچوب تعریف کردم و آن را "دیپلماسی فُحش" نامیدم. دیپلماسی فُحش خیلی پیچیده است و کلی ریزه‌کاری دارد. اول از همه این که باید فُحش‌های زیادی بلد باشی تا وقتی که رو دور افتادی کم نیاوری، دوم اینکه باید در پنج فحش اول طرف مقابل را آنالیز کنی و بفهمی آستانه تحملش کجاست؟ اگر زیاده روی کنی احتمال اینکه کار به زد و خورد بکشد زیاد است. اما مهم‌تر از همه اینها این است که باید فحش خورت ملس باشد. در طی سالها من روی این دیپلماسی کار کردم فرمول‌هایی برای ساخت فحش‌های جدید ابداع کردم. همین چند وقت پیش هم مقاله جامعی با عنوان «فحاشی: گفتگوی تمدن‌ها» نوشتم و به وزارت خارجه تقدیم کردم و آمادگی خودم را جهت آموزش مبانی فحاشی به کلیه سُفرا، رایزن‌های فرهنگی غیر فرهنگی و ... اعلام کردم اما آن‌ها دیپلماسی لبخند را به دیپلماسی فحش ترجیح دادند.

این یادداشت ادامه دارد.



پی‌نوشت: سبک نوشتن این مطلب با قسمت قبلی متفاوت بود، کدام سبک را بیشتر دوست دارید؟

پی‌نوشت۲: ناموسا فرق صابون با سابون و ثابون چیه؟ پس این ادب دان‌ها چیکار می‌کنن؟