میفهمی که عاشقی

وقتی عکس‌هایش را جمع می‌کنی، وقتی می‌بینی عکس‌هایی که از او داری بیشتر از عکس‌هایی است که از خودت گرفتی، میفهمی که عاشق‌اش شدی. وقتی که آنقدر دور است که نمی‌توانی بروی و ببینیش، وقتی آرزوی داشتنش تبدیل می‌شود به یک بوسه، آرزوی بوسه تبدیل می‌شود به یک پیاده روی دو نفره، آروزی پیاده روی تبدیل می‌شود به یک گپ خصوصی در یک جای دنج، آرزوی گپ زدن تبدیل می‌شود به یک مجال کوتاه برای گفتن دوستت دارم، میفهمی که عاشق‌اش شدی.

وقتی که وسط کار، با ربط و بی‌ربط ذهنت پیش او می‌رود، وقتی با تصورش جای شهوت حسرت در دلت می‌نشیند میفهمی که عاشق‌اش شدی. وقتی میفهمی که عاشق‌اش شدی می‌توانی به خودت افتخار کنی که هنوز انسانیت در وجودتت نمرده، هنوز هم می‌توانی کسی را دوست داشته باشی.