یواشکی

دوستت دارم، یواشکی و پنهانی، آن چنان پنهان که حتی نمی‌دانم می‌دانی یا نه. شاید متوجه شده باشی، وقتی یواشکی نگاهت می‌کنم وقتی نگاهم می‌کنی و من سُرخ میشوم از شرم. این ترس و این شرم از کجا می‌آید، نمی‌دانم. گاهی یواشکی خوابت را می‌بینم. در خواب‌هایم جسور می‌شوم، فریاد میکشم دوستت دارم. دیشب هم خوابت را دیدم.

خواب دیدم وسط یک دشت بزرگ ایستاده‌ای، موهایت را بدست باد سپرده بودی و من از تماشای رقص مویت با باد لذت می‌بردم. ناگهان آسمان تیره شد. صدای مهیبی در دشت پیچید که می‌گفت: «زُلف بر باد مَده، که ندهی بربادم.» من ترسیدم اما تو خندیدی، دور خودت چرخ زدی و گفتی یواشکی در خواب که اشکالی ندارد.

کاش امشب هم یواشکی به خوابم بیایی ، ای کاش فردا یواشکی ...