یک لحظه ننویسید

زمانی بود که من حداقل ماهی یک کتاب می‌خواندم. منظورم از یک کتاب رمان‌های بلندی مثل صد سال تنهایی، دنیای سوفی، شهری که دوست داشتم، ۱۹۸۴ و ... است اما الان سه ماه است که دارم برباد رفته را می‌خوانم و هنوز هم تمام نشده است.

اوایل که با ویرگول آشنا شدم با خودم عهد کردم که هفته‌ای دو سه یادداشت منتشر کنم. تا یک جایی هم با همین فرمان داشتم پیش می‌رفتم اما در یک لحظه خاص فهمیدم که دارم اشتباه میرم. همانجا بود که ترمز قطارم را کشیدم. من هفته دو سه مطلب می‌نوشتم و در ویرگول منتشر می‌کردم اما حوصله خواندن یک مطلب را هم نداشتم. دیگر حوصله کتاب خواندن هم نداشتم. دلیلش این بود که می‌خواستم بی وقفه بنویسم بدون اینکه احساس نیاز به مطالعه داشته باشم.

الان چند وقتی است که فعالیت در ویرگول محدود شده به هفته‌ای یک قسمت از داستانی که همزمان با نوشتن منتشرش می‌کنم. حالم بهتر شده و کم کم توانایی مطالعه‌ام سرجایش برمی‌گردد. امروز ۳ فصل از رمان برباد رفته را خواندم، الان هم که دارم این مطلب را می‌نویسم چهار مطلب از مطالبی که در ویروگول منتشر شده را خواندم و دو سه تایی هم کامنت گذاشتم.

اگر شما هم می‌بیند که افتادید رو دور نوشتن و دیگر مثل سابق نمی‌توانید روی مطالعه تمرکز کنید مثل من ترمز را بکشید.