جوجه برنامه نویس زشت

یادمه یکی از قصّه های مورد علاقه ی من در دوران کودکی قصّه ی جوجه اردک زشت بود. همیشه وقتی این قصّه رو می خوندم دوباره دلم می خواست بخونمش، مخصوصاً که اون موقع تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته بودم.

به طور خلاصه داستان از این قرار بود که یه تخم قو اشتباهی از یه جایی افتاد بین تخم مرغ های یک اردک(خخخ) و این جوجه ها سر از تخم بیرون آوردن امّا در بینشون یه جوجه ای بود که بر خلاف بقیه ی جوجه ها سیاه رنگ بود و زشت، بله ایشون جوجه اردک زشت بودن. خلاصه گذشت و مدّت ها این جوجه اردک زشت مورد تمسخر و آزار دیگران قرار می گرفت تا این که بزرگ شد و تبدیل به یک قوی بالغ شد که در زیبایی نظیر نداشت و همه چی برعکس شد و یه زندگی خوب پیدا کرد.

فکر کنم یه جوری داستان رو باز گو کردم که اگه نویسنده ی قصّه اینو ببینه پابرهنه می دوه تو افق محو می شه.😂😂😂

وقتی به زندگی خودم نگاه می کنم خیلی یاد داستان جوجه اردک زشت می افتم. متأسّفانه یا خوشبختانه من علاقه ی عجیبی به برنامه نویسی دارم ولی اطرافیانم نه تنها در این زمینه تشویق و حمایتم نمی کنن بلکه سرزنشم می کنن و نظرات شبه متخصّصانه ارائه می دن و می گن که "تو جوونی،هیچّی نمی دونی، داری اشتباه می کنی، برو درستو بخون این کارا فایده نداره،چرا همش با کامپیوتر بازی می کنی و از این حرفا" و بعضی وقتاهم تحقیرم می کنن. آره، این جوجه اردک زشت رو مسخره می کنن، بعضی وقتا به خاطر این که دنبال علاقش رفته دلش رو می شکنن، براش محدودیت ایجاد می کنن، تحریمش می کنن(قضیه سیاسی شد😂). فکر کنم من خیلی زشتم و احتمال می دم من تنها نیستم و خیلیا هستن که شبیه من زشت هستن، حالا نه فقط درمورد برنامه نویسی، خیلی وقتا اطرافیان نادان ما به خاطر این که به علاقمون می پردازیم سرزنشمون می کنن.(البته حواستون باشه که ماهم اطرافیانِ اطرافیانمان هستیم، پس بیایم از خودمون شروع کنیم و از سرزنش کردن جاهلانه ی دیگران دست برداریم، همون طور که دوست نداریم دیگران با ما این کار رو بکنن .)

امیدوارم ادامه ی زندگی من و تمام اون بدبختایی که شبیه من هستن هم شبیه قصّه ی جوجه اردک زشت باشه و در ادامه زندگی روی خوششم به ما نشون بده.

اگه کسی تجربه ی مشابه داره خوشحال می شم در قسمت نظرات در میان بزاره.