ویرگول
ورودثبت نام
taha
taha
taha
taha
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

دو رفیق «100 سال حکومت»

قسمت دوم

ماهان بعد ان شب صبح به بازار میرود تا پرس و جو بازاری شلوغ که جای سوزن انداختن نبود از سمت راست بازار ماهی و از چپ بازار میوه و تره بار ماهان به سمت یکی از مغازه میوه فروشی میرود تا سوالی از ان شب بپرسد.

ماهان: «سلام خسته نباشید»

فروشنده: «سلام پسر جان بفرمایید»

_میخواستم بدونم که درباره اتفاق دیشب شنیده اید؟

_بله من خودم انجا بودم چطور مگه؟

_اون اقایی که جان دختر را نجات داد. دنبال او میگردم.

_بله او را میشناسم نام او کاووس است. کاووس اهنگر او یکی از اهنگر های جوان شهر است باید بروی بازار اهنگران تا انجا او را پیدا کنی.

ماهان از ان مرد تشکر کرد و به سمت بازار اهنگران رفت وارد بازار که دور تا دور پر از اتش در هر مغازه مشغول ساخت وسایل کشاورزی و نعل بودند. گرمای انجا به حدی زیاد بود که ماهان را حسابی ازار میداد. یکی از اهنگران او را صدا زد.

اهنگر: « اهای بچه اینجا چه کار داری؟»

ماهان : «سلام دنبال کاووس میگردم. کاووس اهنگر او را میشناسی؟»

_بله او را میشناسم او در این بازار جوان ترین اهنگر است ده ها بار به او گفتم بچه تو هموز سنت پایین است بیا پیش من شاگردی کن اما نیامد او واقعا کله شق است.

_مغازه او کجاست؟

_مغازه او در انتهای بازار است برو انجا پیداش میکنی.

ماهان تا این را شنید که بخاط این گرمای بازار به انتهای بازار برود اما چاره ای نیس . به سمت انتهای بازار میرود و او را پیدا میکنند. کاووس به دلیل کم سن بودن در این کار کسی به اعتماد ندارد و خرید نمیکند و در مغازه بیکار است. ماهان میرود و صدایش میکند.

ماهان : « کاووس اهنگر شما هستید؟»

کاووس از جایش بلند میشود و فکر میکند که او مشتریست : « بله بفرمایید چه میخاهید؟ داس. نعل. یا هر چیزی بخواهید من میسازم»

ماهان با خنده میگوید : « اقا یه کم اهسته تر من برا خرید نیامدم ؟»

_یعنی چی! پس برای چه امدی؟

_من کاری که شما دیشب کردید را دیدم شما اموزش دیدید؟

_چطور؟

_من یه نجیب زاده و پدرم در قصر کار میکرد. این تکنیک ها همه در قصر اموزش میدن و اکثر انها هم ممکنه باعث کشته شدن فرد شود.

_ اگر نجیب زاده این اینجا چه میکنی؟

_بر علیه پدرم چند سال پیش توطئه کرده و من و مادرم را به اینجا تبعید و پدرم را کشتن الان نزدیک 4 سال است که اینجاییم.

_ باشد. حالا چه کاری از من بر میاید.؟

_از شما میخواهم تا من و مادرم را به سمت پایتخت «اصفهان» ببری مادرم مریض است و در پایتخت بهترین طبیب ها انجا میباشد. پول خوبی هم میدهم 2 برابر چیزی که در یکسال از درامد اهنگری بدست اوری را بهت میدهم.

کاووس که پیشنهاد را که شنید با یکم مکث گفت : « قبول میکنم اما شرطی دارد و ان هم این است که در مسیر ما مثل خانواده هستیم و شما نزد من نجیب زاده نیستید پس انتظار احترام را نداشته باشد و من بخشی از ان مقدار را میگیرم و مابقی را در اصفهان میگیرم.»

_قبول است فردا صبح دم دروازه شهر با اسب توقف کن از انجا حرکت میکنیم

کاووس قبول میکند و میگوید : « سفری طولانی در پیش داریم برو کمی استراحت بکن و حاضر شو.»

فردای صبح هوای سرد و تاریک و لحظه گرگ و میش حرکت میکنند. انان سفر طولانی در پیش دارد.

این داستان ادامه داد..........

لطفا اگر دوست داشتیت نظر دهید تا من ادامه دهم نقد هم داشتید بنویسید.

داستان نویسی
۲
۰
taha
taha
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید