در مهستان مردم علاقه داشتند تا به هم نزدیک شوند بیآنکه بخواهند به هم برسند. رفاقت ها برای دوری از ملال نبود بلکه برای گریز از خود به دیگری رو می آوردند.
عشق را بلد بودند،اما نه برای ماندن، برای گذشتن. مهرورزی در این شهر راهی بود برای دوری از حقیقت، نه روبهرو شدن با آن.
آدمها همدیگر را دوست داشتند تا مجبور نباشند خودشان را ببینند. یکدیگر را دست میگرفتند تا راه را فراموش کنند.
در مهستان هیچکس چیزی را تمام نمیکرد.همه در حالتی بودند ک از بی کفایتی شاه مه به تنگ آمده بودند اما باز هم به زندگی در ابهام تن میدادند. دوست داشتن،نام داشت، اما وزن نداشت. اگر کسی میپرسید: «این عشق به کجا میرسد؟»
لبخند میزدند.در مهستان لبخند پاسخِ همهی سؤالها بود.
مردم این شهر با هم میماندند تا تنها نمانند، نه برای آنکه با هم باشند. ابهام در این سرزمین، نه نقص،بلکه قانون نانوشته بود.
کسی حقیقت را دوست نداشت،چون حقیقت آدم را وادار به انتخاب میکرد و «انتخاب» در مهستان، ترسناکترین کلمه بود.
حتی شاعران این شهر اگر چه بنا به عادت و پسند مردمان از عشق و معرفت دم میزدند اما اینها برای کسب ادراک و رشد درونی نبود. بلکه برای مکث کردن از روند تکرار روزمرگی بود.
پناه بود. راه فرار بود. کسی با عشق زندگیاش را عوض نمیکرد.
مردمان مهستان عشق را نگه میداشتند تا چیزی عوض نشود.
مه، همهجا بود. روی حرفها، روی نگاهها، روی دستهایی که زود رها میشدند.
پسر در چنین شهری بزرگ شده بود. او نیز یاد گرفته بود چطور احساسش را نگه دارد، بیآنکه خرجش کند. و هنوز نمیدانست که تنها «عشق»، مهستان را از ابهام میرهاند.
پسر کیسههای آرد را بر دوش میگذاشت و از پشتِ گرد سفیدی ک تمام صورت و چشمانش را پوشانده بود، به مردم نگاه میکرد.
هر روز، چرخ سنگ آسیابان میچرخید، سنگها به هم ساییده میشدند، غباری از آرد سفید بلند میشد و روی موها، پلکها و شانههای پسرک مینشست. مردم میآمدند و کیسه های آرد را برای قوت لایموت شان برمیداشتند و میرفتند.
هیچکس نمیدانست او کیست. هیچکس او را نمیدید. او بود اما نه آن کسی ک بدانند کیست.
پسر با کسی صحبت نمیکرد. نه از سر غرور و نه از سر خستگی؛
فقط عادت کرده بود در میان جمع باشد و تنها بماند.
کلماتِ اندک روزمره ی او با مردم سهر، مثل آرد روی زمین، رد میگذاشتند و محو میشدند.
اما مردم مهستان همچنان که با هم بودند، اما هرگز کاملاً با هم نبودند. زندگی و شیوه ی ارتباطشان، عامل حرکت نبود؛
ابزاری بود برای فرار از حقیقت. دوستی، لای غبار مه، پنهان میشد تا کسی مجبور نشود خودِ واقعیاش را ببیند.
در این شهر، مه نه فقط هوا، بلکه حالتی از زندگی بود:
گذر از کنار هم، بی آنکه کسی واقعاً لمس شود.
پسر، با همه ی سکوتش در زندگی و کارِ آسیابانی، ابهام این مه را میشناخت، اما در درون خود به جستجوی این پرسش بود که آیا چیزی هست که بتواند سکون مهستان را بشکند یا نه!
تا روزی که، دختری جوان را در مقابلش تازه دید.
قدمهایش نرم و آهسته بود، اما حضورش پررنگ.
کیسهای آرد برداشت و لبخندی بر چهره اش نقش زد. پسر احساس کرد که چیزی در هوای مه آلودِ شهر جابهجا شد.
لبخند او، نه تهدید، نه وعده، بلکه دعوتی آرام بود به دیدن و دیده شدن.
گرد سفیدی که روی پوست صورت پسر نشسته بود نمیتوانست چشمهایش را بپوشاند.
برای نخستین بار، مهستان به او احساس تازهای از زندگی نشان داد. پسر در دلش احساس کرد که شاید عشق بتواند غبار مهستان را جابهجا کند. دختر لبخند زد و کیسه را برداشت. پسر دیگر چیزی نگفت: «همینقدر!»
این بار نگاه پسر با کلمات همراه شد اما هنوز هیچ جملهی آشکارا از دل بیرون نیامد. مه، هنوز میان شان بود. اما برای نخستین بار مه حرکت کرده بود.
فصل دوم. دوم بهمن ماه ۱۴۰۴