وقفه هشتم : آدمی آزاد است و همه جا در زنجیر است.(قسمت اول)

نویسنده نیستم و فکر می کنم بعضی از نوشته ها را باید منتقل کرد ، وقتی نوشته ای بارها به ذهنت تلنگر می زند تنها کاری که باید انجام بدی این است که به اشتراک بگذاری ، نوشته زیر قسمتی از جلسه گفتگو برای معرفی کتاب درباره شر از کاوه بهبهانی است . من در اینجا فقط نوشته را در قسمتهای جداگانه به شما منتقل می کنم ، این رسم امانت داری است .

The Creation of Adam, by Michelangelo
The Creation of Adam, by Michelangelo

گفتگو از اینجا شروع می شود که در الهیات سنتی برای خداوند چند صفت وجود دارد :

1-او همه چیز را می داند.

2- قادر به انجام هر کاری هست.

3- خیر مطلق است و شر در او راهی ندارد.

Detail Of  Hell, The Garden Of Earthly Delights, 1490-1500 by Hieronymus Bosch
Detail Of Hell, The Garden Of Earthly Delights, 1490-1500 by Hieronymus Bosch


اما ما در دنیا با شر مواجهیم یا به بیان دیگران چیزهایی را می بینیم که برای ما ناخوشایند است و این مواجهه صفات بالا را در فکر کسی که به مشاهده دنیا نشسته است زیر سوال می برد .

Silent of the lamb movie
Silent of the lamb movie

وقتی داشتم جستجو می کردم یاد یک قسمت از دیالوگ کتاب سکوت بره ها افتادم ، گفتگویی که بین کلاریس استارلیگ ( مامور ویژه ) و دکتر هانیبال لکتر جریان داشت :

" چیزی برای من اتفاق نیفتاده است ، سرکار استارلینگ ، من " خودم " اتفاق افتادم . شما نمی توانید من را به وسیله ای تبدیل کنید که زیر نفوذتان باشم . شما اصول اخلاقی و رفتاری را به دو بخش خوب و بد و یا خیر و شر تقسیم کرده اید. به همه ، شان و رتبه اخلاقی بخشیده اید و تصور می کنید که از هیچ کس، هیچ خطایی سر نمی زند. به من نگاه کنید ، می توانید به جرات بگویید که من شرورم ؟ آیا اینطور است ؟

کلاریس - شما ویرانگر هستید که از نظر من همان معنا را می دهد .

لکتر - یعنی شرور مطلقا ویرانگر است؟ اگر به همین سادگی است ، پس طوفان هم شرور است، همین طور آتش و تگرگ . همه اینها که گفته شد ، تحت اراده خداوند هستند .

من به طور تفننی آمار فرو ریختن سقفهای کلیسا را جمع کرده ام، آخرین آنها را در سیسیل شنیده ای ؟ باور نکردنی است . سنگهای سر در کلیسا فرو ریخت و شصت و پنج پیرزن که مشغول انجام دعای عشاء ربانی بودند ، کشته شدند . آیا آن هم کاری شریرانه بود؟ اگر اینطور است ، چه کسی مسئول آن است ؟ اگر خدا آن بالاست، پس این کارها را دوست دارد . استارلینگ تیفوئید و قوهای زیبا هر دو از یک جا می آیند .


یکی از فیگورهای خوشبین عصر روشنگری و خرد گاتفرید لایبنیتس، کانسپتی مطرح می کند که به آن "تئودیسه" می گوید. دست و پای خداوند را فقط ضرورت منطقی می بندد، او کارهایی را نمی تواند انجام دهد که منطقا ناممکن است .لایبنیتس عقیده دارد که جهان حاضر ، بهترین جهان ممکن است ، که به معنای کمترین شر در ازای بیشترین خیر است.به طور مثال دو جهان را در نظر بگیرید که در یکی شر وجود دارد و انسانها مختارند و در دیگری هیچ شری نیست و انسانها حق انتخاب ندارند .در مقایسه این دو دنیا دنیای اول بهتر است و خداوند ان را در حوزه امکانات منطقی آن را ایجاد کرده است .این خوشبینی در جریان روشنفکری انگلیس نیز رواج یافت ، الکساندر پوپ شاعر ، منتقد ادبی نئو کلاسیک، همین صورتبندی را از مسئله جهان ارائه می دهد در "جستاری در باب انسان " . در قسمتهایی از این جستار می خوانیم :

" تمام طبیعت هنر است ، بی آنکه بدانی . تمام آن چیزی که به آن شانس یا اتفاق می گوییم، هدایتی پشتش است و لی تو قادر به درک آن نیستی . همه بی نظمی ها هارمونی است اما ما آن را نمی فهمیم . همه این شرارتها ، فالش بودن ،ناقص و نصفه نیمه بودن ، در کل جهان یک خیر جهانی است ."

یکی از اتفاقات مهم و پارادایمی در جهان مدرن ، که در آن زمان شر را به مسئله قابل توجهی تبدیل کرد، در یک نوامبر 1755 زمین لرزه ای بود که در پرتغال رخ داد . زمین لرزه مشهور لیسبون ، مسئله ای شد که درست مانند اتفاقاتی چون آشویتس، 11 سپتامبر، بمباران هیروشیما و ناکازاکی ، انسان را برگرداند تا دوباره راجع به مسئله شر فکر کند .زمین لرزه رخ می دهد و 14 دقیقه پس از ان سونامی وسیعی می آید و 85% پرتغال نابود می شود و حدود 50 هزار نفر می میرند و پرتغال که یکی از قدرتهای مهم اروپا بود، دیگر نتوانست خودش را به عنوان یک قدرت عرضه کند .وقتی شر عظیم رخ می دهد آدمها دچار مشکلات روانی پس از حادثه می شوند .

ولتر فیلسوف عصر روشنگری ، که بسیار خوش فکر و خوش قلم بود ،بعد از زلزله لیسبون باید پاسخی به اتفاق و شری که اتفاق افتاده می داد ، که خوشبینی در ان نهفته باشد .

" برخورد نظری با مسئله شر، اینکه ما بنشینیم و مسئله شر را منطقی بررسی کنیم ، برخوردی انتزاعی و هپروتی است . این برخورد حتی آدمها را از تکالیف اخلاقی خودشان نیز دور می کند . "

در همان دوره ژان ژاک روسو ، که در مقام تفکر مخالف ولتر است بر این باور است :

" انسان مدرن ، انسان پساروشنگری، به یک عارضه دچار شده، او تبدیل به یک حیوان منحرف شده است . چرا؟

چون اگر من کسی را ببینم که مبتلا به رنج باشد، به جای اینکه اول دل بسوزانم ، فکر می کنم که آیا او شایسته دل سوزاندن هست یا نیست؟

در واقع تدبر و تامل بر ترحم در انسان مدرن پیشی گرفته است . روسو معتقد بود که حتی حیوانات به این شکل نیستند . وقتی حیوانی ، حیوان مرده ای را در قفس بغلی اش می بیند شروع می کند به ناراحت شدن و واکنش های سخت نشان دادن .

روسو هم مانند ولتر معتقد بود که در این جهان شر وجود دارد اما ، سرچشمه شرارت را در جای دیگری در جهان مدرن می دید.برای روسو سرچشمه شرارت ، ازجایی آغاز می شود که ما مرئی شدیم و در معرض دید یکدیگر زیاد قرار گرفتیم. در فرانسه عصر روشنفکری ما می بینیم کافه ها و سالن ها ، کم کم ساخته شده و زیاد می شوند و این مکانها به ما این اجازه را می دهند که دید بزنیم و دید بخوریم .

روسو جمله مشهوری دارد :

" آدمی آزاد است ، اما همه جا در زنجیر است "

Henri de Toulouse-Lautrec — At the Moulin Rouge, The Dance (1890)
Henri de Toulouse-Lautrec — At the Moulin Rouge, The Dance (1890)

ما در رستورانها ، کافه ها ، مکانهای عمومی ، غیر از زمان گذراندن و چیزی خوردن ، مرئی می شویم و در منظر و مرعای یکدیگر قرار می گیریم.وقتی این فرصت پیش می آید، خودمان را با یکدیگر مقایسه می کنیم و می فهمیم که چیزی نسبت به دیگری کم داریم . چیزی کم داریم و نسبت به دیگری به اندازه کافی خوب نیستیم. من نگاه می کنم به دست شما، و این کمبود را حس می کنم بنابر این در من نیاز تازه ای ایجاد می شود، و این نیاز من را بیشتر در قل و زنجیر می کند و نحوه سیستماتیک این نیاز تازه در جامعه ای که ما بیش از هر زمان مرئی شده ایم شکل می گیرد.

Edvard Munch - Jealousy - 1907
Edvard Munch - Jealousy - 1907

بعدها آلن دوباتن فیلسوف معاصر سوئیسی- انگلیسی این فرآیند را تحت عنوان اضطراب منزلت صورتبندی می کند و کتابی درباره این موضوع می نویسد. او اینطور این فرآیند را تعریف می کند :

" اینکه من فکر می کنم چیزی کم دارم، چون الان فرصت و وقت مقایسه نظام مند خود با دیگری را دارم و اتفاقی که می افتد این است که به طور مثال اگر ما قبلا از فقر مطلق حرف می زدیم ، وضعیتی که مشخصا از یک وضعیت استاندارد پایین تر است ، الان صحبت از فقر نسبی است ، یعنی انسانها نسبت به فرا دستان خود احساس کمبود می کنند .

خود را ذیل نگاه خیره دیگران می یابند و احساس کمبود می کنند .


ژان ژاک روسو می گفت : " اشکال کار اینجاست ، ما آدمها همه خود را دوست داریم ، اما دو نوع دوست داشتن داریم ، یک نوع دوست داشتن سالم و دیگری دوست داشتنی بیمار گونه است . دوست داشتن خود ، با تمام خصوصیات فردی ، نقص ها و محسنات دوست داشتنی سالم است . و دوست داشتن خود ، ذیل نگاه خیره دیگری، آنطور که دیگران من را می پسندند . به گونه ای که فاقد وجود اصلیم هستم و به جایی می روم که دیگری من را می برد ، سرچشمه شر در جهان پسامدرن و مدرن است .

روسو معتقد بود که سرشت آدمی خوب است اما نهادهای مدرن آن را خراب می کنند.

اتفاق دیگری که فراسوی دوست داشتن ذیل نگاه دیگران و احساس نیاز ما رخ می دهد ،به آن شکلی که روسو می گوید این است که " اتفاق تازه ای می افتد ، نابختیاری دیگران ما را خرسند می کند "

وقتی شما یک ماشین لوکس دارید ، سرخوشی های شما علاوه بر امکانات و مزایای داشتن آن، این است که بقیه این ماشین را ندارند و این مسئله سر چشمه شر را به عشق خاصی می رساند که دوست داشتن خویشتن ذیل نگاه دیگران است .