بخشی از یادداشت های روزانه ی من

1- برای شرکت در جلسه ­ی تیم اجرایی مسابقه ­ای که دانشکده برگزار می­کند به دانشگاه رفتم. قرار بود جلسه ساعت ده شروع شود. ده دقیقه به ده رسیده بودم. تا زمانی که بقیه ­ی بچه ­ها هم بیایند و کار شروع شود، شد ساعت ده و نیم.

ساعت 12 هرطور که بود باید حرکت می­کردم به سمت خانه ­ی عماد. مجبور شدم وسط صحبت­ها بلند شوم، درحالیکه بعدا باتوجه به گزارشی که نوشته شده­ بود متوجه شدم که دقیقا تا نیم ساعت بعد از رفتن من جلسه ادامه پیدا کرده بود. و این یعنی اگر همه سروقت رسیده بودند، احتمالا من هم تا آخر بحث­ های جلسه را بودم.

نکته ­ی عجیبی که در این موارد برایم وجود دارد این است که گویا برای کسانی که دیر می ­آیند احترام قائل شده و زمان شروع به تعویق می ­افتد؛ اما، برای کسی که طبق برنامه ­ی از پیش تعیین­ شده عمل می­کند، نه!

نه در ابتدا برای زمانش ارزشی قائل می­ شویم و نه در انتها برای حضورش.

البته این قبیل رفتارها متاسفانه زیاد دیده ­می­شوند. درمورد جمع دوستان تقریبا عادت کرده­ ام. البته هم­چنان برایم جای تعجب وجود دارد که چطور من با یک ­ساعت و اندی مسیر و راه می­توانم حتی چنددقیقه زودتر برسم ولی دیگری با 20 دقیقه راه، 40 دقیقه بعد از من می­رسد ... .

2.

خانه ­ی عماد*. در اتاق بازی با بچه ­ها بودیم.

متین در را بست و درگوشی به من گفت :« خاله، عماد رو بده.»

و دیدم به عروسکی که بالای کمد است اشاره می­کند. تا وقتی عروسک را پایین نیاورده­ بودم، متوجه نشدم که عروسک چه ­قدر بزرگ است و چه ­قدر متفاوت. لوله ­ی اکسیژن داشت و ... .

متین ازم گرفت. اول نشست و برایم توضیح داد که اکسیژن دارد و بعد جوری عماد را در آغوش گرفت و آن­قدر به خودش فشرد که ... که من حس کردم ... که من حس کردم انگار خودش را در آغوش می­ گیرد.

نمی­دانستم باید چه کار کنم. باید عروسک را به زور از دستش می­گرفتم؟ باید به مربی دیگری می­گفتم؟ نمی­دانستم باید چه کار کنم... . فقط می­دیدم که متین خودش را در آغوش گرفته­ است؛ خودی که چندی پیش در همین وضعیت بوده و یا خودی که شاید مجبور شود باز هم مثل آن عروسک به لوله­ های اکسیژن فکر کند... .

اصلا نمی­دانستم باید چه کار کنم... . کمی که گذشت خودش عماد را داد که بگذارم سرجایش. در اتاق را باز کرد... . اصلا نمی­دانستم باید چه کار کنم... .

3.

کلاس رانندگی. امروز از ساعت 5 تا 9 ! و من که از صبح در حال گردش بین جنوب­ غرب و شمال­ شرق تهران بوده ­ام، هم ­اکنون در جنوب­ شرق با خستگی تمام نشسته ­ام و به اینکه 4 ساعت آینده قرار است چطور بگذرد فکر می­کنم.

سروانی که برای تدریس آیین ­نامه می ­آید حدودا سی ­و ­پنج ساله است. کلاس را خشک نگه نمی­دارد و از تجربه ­های عینی ماموریت­ هایش هم می­گوید. نمی­توانم بگویم مرد زیبایی است ، که البته این صفت را به چشمانش می­توانم بدهم، ولی قطعا از "معمولی" خیلی فراتر و بهتر است! و نمی­دانم دلیل خواب­ آور نبودن کلاس ­هایش دقیقا کدام است: تجربه­ های عینی ماموریت ­ها؟ یا ... ؟ به هرحال شنیدن تجربه­ های تصادفات هم از زبان یک افسر جوان و حتی جذاب بهتر از یک سرهنگ پیر و احتمالا چاق است!

صحبت­ های دو دختر پشت ­سرم که دانشجو هستند، یکی ژنتیک می­خواند و ترم 6 و دیگری حسابداری و ترم 4 ، مرا از فکر جناب سروان خارج می­کند!

-تمام تلاشم رو می­کنم که 7 ترمه تمومش کنم.

-سخت نیست؟

-آخه میدونی؟ شهریه­ ی هر ترم دانشگاه خیلی بالائه و این مدرک هم که آخرش قرار نیست به دردم بخوره. تهش هم که قراره شوهر کنم ( می­خندد) واحدهای اون ور رو پاس کنم بهتره! (می­خندد).

-(می­خندد)

-تو هم یه سال دیگه مثل من فکر می­کنی... .

چه ترسناک!

4.

در اتوبوس هستم. ساعت 21:16. و به تمام کارهایی که هم­چنان در پیش دارم فکر می­کنم.

دو دختر که احتمالا کلاس یازدهم هستند پشت سر من نشسته­ اند و با هم صحبت می­ کنند :

-هَ ! پَ چی؟! ( به شیوه ­ی بسیاری از جوانان امروز کلماتش را ناقص ادا می­کند)

-آخه میدونی 600000 تا داوطلب دیگه خیلیه واقعا! آدم نابغه هم باشه قبول نمیشه.

- چه برسه به من و تو! ( می­خندد)

-بعد درس هامون خب خیلی سخته دیگه. ریاضی دوازدهم رو دیدی؟ من که می­ افتم.

-اصلا چرا درس بخونیم؟ من که اگه پسر بودم تا حالا رفته بودم سرکار. والّا. آخرش که قراره شوهر کنیم. این همه درس و اینا پَ واسه چی؟ تازه من که مانیکور هم بلدم بکنم ... .

-آره دیدم اون روز لیلا جون بهت می­گفت... .

-پَ چی؟ کارم هم خوبه... .

از احوالات­ شان خارج می­شوم و سه صفحه­ ی آخر "یک روز مانده به عید پاک" را می­خوانم و احسنت­ گویان به "زویا پیرزاد" از اتوبوس خارج می­شوم.

گویا این تفکر که در نهایت مسیر زندگی باید به پدیده­ ی ازدواج گره بخورد هم­چنان در خلال بخش­ های زیادی از جامعه وجود دارد.

برای شام نان خشک می­خرم؛ غذایی داریم که از لذت­ بخش ­ترین اتفاقات زندگی­ ام است! آب ­دوغ ­خیار !:)

5.

به مسابقه­ ی دانشکده فکر می­کنم. به خانه­ ی عماد، به متین، به عماد، به همه­ ی بچه­ های این خانه. به فکرهایی که امروز از سرم گذشتند فکر می­کنم. به چیزهایی که دوباره امروز یادآوری شدند، فکر می­کنم ... .به قول سال بلوا** که: " آخ که من چه قدر یاد دارم... ".

باز هم بیخوابی... .

همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت/ و آنچه در خواب نشد، چشم من و پروین است***





* خانه ­ی عماد از سال 1397 پذیرای کودکانی است که برای پیوند مغز استخوان به تهران می ­آیند.

** اثر عباس معروفی

*** عالیجناب سعدی