داستان های کوتاه کوتاه مترویی!

  • یک:

( مترو _ زنی با صدالی بلند با موبایل صحبت میکند در حالیکه واگن را از ابتدا به انتها طی میکند. )

-آره ... همونجاست ... آره برو پیش لابی مَن وایسا ... همونجا همکفه دیگه ... آره وایسا تا من ببینم این جای کوفتی منو قبول کرده یا نه ... ( سکوت - کمی طولانی تر ) ... میدونم خودم ، اگه همون هفت سال پیش حماقت نکرده بودم و مهریه ام رو ازش گرفته بودم، الان چیه تا 20 سال دیگه هم لازم نبود برم جایی ...
( تقریبا با جیغ - این قدر بلند که همه به سمت او برمیگردند ) ... میخوام؟ می فهمی چی میگی؟ مجبورم !

  • دو:

( مترو _ ساعت 6 بعد از ظهر، در اوج ازدحام و شلوغی _ زنی سی و اندی ساله )

تلفنش زنگ می خورد :

" علی جوووووووووون "

قطع می کند. کمی اخم می کند.

تلفنش زنگ می خورد:

" علی جوووووووووون "

قطع می کند. اخمش بیشتر میشود . چند نفس عمیق میکشد انگار که بخواهد به خودش مسلط شود.

تلفنش زنگ می خورد:

" علی جوووووووووون "

قاب پشت موبایل را باز کرده سیمکارتش را خارج میکند ... .



این داستان های کوتاه کوتاه بیشتر ناداستان اند و مشاهده. مشاهده ی عینی نویسنده.

از شنیدن تجربه های شما هم خوشحال میشوم :))))

تجربه هایی که گاه و بیگاه، گوشه و کنار شهر و خیابان، روی زمین و زیر زمین و حتی در هوا می بینیم و در عین سادگی ما را برای لحظاتی در فکر فرو می برند ... .