شهر فراموش کارم

مترو جوانمرد قصاب. ساعت 7 و 25 دقیقه . در حال برگشت از دانشگاه.

دو دختر بچه و یک پسر بچه از واگن نصف خانمها - نصف آقایان پیاده میشوند.

لباس های مدرسه ی خیلی گشادی به تن دارند و دمپایی به پا. بدون جوراب. پاهایشان سیاه شده. دمپایی پاره. لباس ها بدون دکمه.

می روند و از پله ها پایین می روند. ( پله برقی خراب است )

در دست یکی از دختر ها یک کیک نصفه است. پسر بچه دنبالش می کند که از او بگیردش. ناخود آگاه عبارت " شبیه فیلم ها" به ذهنم می رسد.

عجیب نیست؟

کی این همه فاصله گرفتیم که تصاویر فیلم ها برای مان نزدیک ترند تا کودکانی که هر روز می بینیم؟

کمی دقیق تر نگاه می کنم برای دیدن چیزی که عیان است.

تا شعاع دو متری از این بچه ها کسی نزدیک شان نمی رود.

چرا؟

مریض اند؟ دزدند ؟ کثیف اند؟ ...

به چه فکر می کنیم؟

راه پله تمام می شود.

به راهرویی می پیچیم برای خارج شدن از ایستگاه.

روی دیوار نقش برجسته است.

بچه ها دست شان را به دیوار می کشند . انگار سعی می کنند به یاد شهری که تمام حس هایش را نسبت به آن ها از دست داده ، دیگر نمی بیندشان ، صدای زمین خوردن و گرسنگی هایشان را نمی شنود،
آری

انگار سعی می کنند به یاد این شهر بیاندازند که آن ها هم فرزند اویند... .