مادرم هر شب تمام می شود ...

مامان خیلی خسته است . اصلن چند وقته که کلا خیییلییی خسته است ... . تا دیروقت اداره میمونه و وقتی میرسه خونه هم کارایی که یک خانم در حالت عادی از صبح تا شب وقت برای انجام دادن شون داشته رو در حداکثر 2 ساعت باید به بهترین شکل انجام بده. باید که نه ... این چیزی است که انگار جا افتاده برای تمام مادران سرزمین من ... . انگار در صورتی یک مادر "خوب" شناخته میشن که دیگه کلا به چیزی به اسم خودشون فکر نکنن!

من از مادرم چه چیزی قراره یاد بگیرم ؟

اینکه وظیفه ی من به عنوان یک زن قراره فقط کار کردن باشه ؟

اینکه مادر شدن مساوی است با فراموش کردن "من خود" ؟

اینکه حتی ازدواج کردن مساوی است با فراموش کردن خودم؟

اینکه خوب بودن کلا یعنی فراموش کردن خودم ؟!

...

چیزای عجیبی دارم یاد میگیرم !

مامان این قدر سرکار خوب هست که اصرار دارن معاون بشه ! در حالی که من اصرار دارم دست بکشه از اون کار و یه کم به خودش فرصت بده ، زمان بده برای تجربه کردن این سن خودش که هیچ چیزی ازش رو تا به حال فارغ از کار تجربه نکرده !

مامان تو خونه این قدر خوب هست که اگر کسی بیاد خونه خیلی احتمال نمیده که خانم خونه کارمند باشه و هم خونه اش این قدر مرتب باشه و هم دست پختش این قدر عالی!

خلاصه که مامان فقط واسه خودش خوب نیست ...

و این قدر کار میکنه که هر شب موقع خواب تموم میشه ...

ولی باز هم فردا صبح وقتی بیدارش میکنم لبخند میزنه و میگه الان پامیشم دخترم ...

و من واقعا گیج میشم که چی بگم ؟

و من واقعا گیج میشم که چی کار کنم ؟

و من واقعا گیج میشم که چه راهی رو انتخاب کنم ؟

...