معرفی کتاب|شایو

"اوسامو دزای" از تاثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم ژاپن است که تاثیر او را بر نوشته های هاروکی موراکامی و کوبو آبه هم می بینیم. با این حال شایو اولین کتابی است که از او به فارسی ترجمه شده است.

اوسامو دازای در دوران جنگ جهانی دوم که اکثر نویسندگان به‌خاطر محدودیت و شرایط سخت چاپ، نوشتن را کنار گذاشته بودند، به تنهایی بار تمام ادبیات ژاپن را به دوش می‌کشد و نمی‌گذارد این آتش خاموش شود.

شایو - (پایین رفتن خورشید) - اوسامو دزای- ترجمه ی مرتضی صانع- کتاب فانوس
شایو - (پایین رفتن خورشید) - اوسامو دزای- ترجمه ی مرتضی صانع- کتاب فانوس

اوسامو دزای در کتاب شایو چهره ی ژاپن را پس از جنگ جهانی دوم نشان می دهد که واکنش نسل ها و بخش های مختلف کشور به این واقعه، در آن نهفته است.

راوی داستان،"کازوکی"، دختری است که به "انقلاب" در خودش فکر می کند. انقلابی که از جداشدن از طبقه ی اشرافی که تحمیل میراث ژنتیکی اش است، شروع شده و در اوج می رسد به بچه دار شدن اش. خواسته ی همیشگی او که در ازدواج ناکام اش حاصل نشده است.

کازوکی روایت می کند از مادرش و برادرش.

از مادرش میگوید که "واپسین زن ژاپنی" است به معنای واقعی آن. کسی که بی ریایی در نگاهش نهفته است؛ چیزی که به عقیده ی کازوکی نشانه ی اصلی اشراف زادگی است و نه لباس های کمد هایشان.

و نیز می گوید از برادرش،"نائوجی"، که در عین معتاد و دائم الخمر بودنش گاهی فکر می کند و انگار که قربانی جامعه ای است که "امید" را برایش نامفهوم کرده است.

داستان در تلفیقی از رویا و باور های عامیانه و دنیایی که واقعا با آن درگیر هستیم پیش می رود. از یک مار می گوید که حضورش در داستان و برخورد کازوکی با او انگار تعیین کننده ی سرنوشت همه اعضای خانواده بوده است.

شایو _ غروب ( پایین رفتن خورشید)، مناسب ترین عنوان برای مسیر روایی رفتن خانواده ی کازوکی وخود او به تاریکی است. و کودکی که او در نهایت در بطن خود می پرورد شاید نویدی است از طلوع دوباره ی آن. اما این طلوع چگونه خواهد بود؟

عبارت ها و قسمت های جالب کتاب از دید من:

همیشه وقتی آدم ها دارند دروغ می گویند، قیافه ای جدی به خود می گیرند. جدیت رهبران این روزهای ما... .
آیا کسی هست که تباه نشده باشد؟!
در زندگی مان، لذت ،خشم، اندو و هزاران حس دیگر را تجربه می کنیم ولی همه این حس ها روی هم به زور یک درصد از زمان زندگی مان را دربرمی گیرند. نود و نه درصد دیگر را دندان روی جگر میگذاریم... .
باید خانواده ام را فراموش می کردم. خیال میکردم راه دیگری برای رزرو بلیت دوستی با مردم ندارم.
وقتی وانمود می کردم باهوش ام، همه می گفتند :«به به، عجب هوشی!» وقتی ادای خنگ ها را در می آوردم، شایعه ی خنگی ام بر سر زبان ها بود. وقتی وانمود می کردم در نوشتن ناتوان ام، می گفتند:«خب نمیتواند بنویسد». ادای دروغگو ها را که در می آوردم ، دروغگو می خواندندم. وقتی مثل پولدارها رفتار میکردم، انگ پولداری بهم می چسباندند. ولی زمانی که ندانسته از دردی که به راستی داشتم نالیدم، چو انداختند که دارد ادا در می آورد... .
به تازگی دریافته ام چرا جنگ، صلح، اجتماع، دادو ستد و سیاست در این جهان وجود دارند. چون مادران، بچه های زنده می زایند.