چند تکه شعر... (4)

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی دل!
ای نخورده مست...
لحظه ی دیدار نزدیک است...


مهدی اخوان ثالث

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کتابی که با دستان خود نوشته ام را برایم نخوان!
من بارها خواسته ام
تو را لای یکی از این صفحات پنهان کنم.
من بارها خواسته ام
در یکی از فصل های کتاب
اسلحه را بردارم و تمام مردان داستان را بکُشم،
بیایم و دستانت را بگیرم
و با تو فرار کنم تا در جنگلی زندگی کنیم
و دیگر نویسنده نباشم.
من بارها خواسته ام که نروی، بمانی...
اما به من بگو
با قطاری که در آخرین صفحات کتاب
به انتظارت ایستاده است
چه کنم؟


بابک زمانی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

می گویم :« آینده »
و در چشم به هم زدنی،
هجای اول این کلمه
به گذشته پیوند می خورد.
می گویم :« سکوت »
همین خود کافی است
تا سکوت را در هم شکسته باشمو
می گویم :« هیچ »
و چیزی ساخته ام
که هیچ عدمی در کارش نیست!


ویسواوا شیمبورسکا