سلام
فکر کنم از وقتی نبودم که ویرگول تصمیم گرفت یه تحولی توی رابط کاربریش ایجاده کنه...
( واقعا هم اوایلش خیلی جالب نبود ... الان یه مقدار منطقیتر شده )
الان داشتم به چیزایی که قبلا نوشته بودم نگاه میکردم و دیدم که اوه... ببین چقدر وضع تغییر کرده! چی بوده ، چی شده.
میدونید ، یه جورایی آدم اولش با هیجان برخورد میکنه ولی بعد یواش یواش اون هیجان از بین میره و جاش رو یه دیدِ واقعگرایانه پر میکنه.
باید بگم که این گذار فاز اصلا ساده نیست... سختیها، پیچیدگیها، ناراحتیها و مشکلات و... مشخص میشن. انگار بخوره توی ذوق آدم. به قول حافظ که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکل ها.
به هر صورت که بود سال نهم هم تموم شد. اما پر بود از اون گذار فاز هایی که بالا گفتم.
شاید مهم ترین تغییر این بودش که رتبه و نمره ( منظورم درس عادی نیست ) برام اهمیتش رو از دست داد.
از یه جا به بعد دیدم که نه آقا! اینطوری نمیشه.
من هر چی دارم بیشتر میخونم ، نه تنها کمتر میرسم ، بلکه حتی دیگه لذتش رو هم دارم از دست میدم!
یعنی من مثلا قبلا که میرفتم سر مکانیک واقعا کِیف میکردم با مسئله. حتی اگر مسئله حل نمیشد ، من لذتم رو میبردم. لذتی که داشت از دست میرفت این لذت بود.
لذت یادگرفتن
لذت یاد دادن
لذت همکاری کردن، هم فکری کردن، فکر کردن.
اینا چیزای خیلی ارزشمندی بود که به مرور دیدم داره کمرنگ و کمرنگتر میشه.
خلاصه که وضع خیلی بدی بود. فکرشو بکنید. کاری که اون همه ازش لذت میبردم رو با استرس زیاد انجام میدادم. گذر زمان هم فشار رو بیشتر و شرایط رو سختتر میکرد.
و ادامه داشت تا اوایل فروردین امسال (سال 1404) که بالاخره بخش زیادیش حل شد.
البته کمک گرفتم. حل کردن این مسئله از داخل ( خب من داخل این شرایط بودم ) خیلی طول میکشید و من هم نباید بیشتر از این توی این باتلاق میموندم؛ در نتیجه کمک گرفتم. خیلی هم کمکم کردن. در حقیقت نجات پیدا کردم از اون وضعیت.
نهایتا که خب از بحران بیرون اومدم ولی نگرشم به خیلی چیزا عوض شد.

این نظر شخصی منه. نمیدونم، شاید برای دیگران اینطوری نباشه. خوندن یا شنیدن زندگی آدم هایی که توی زمینه فعالیت یا علاقهمندی شما بودن یا هستن خیلی اثر گذاره.
این کتاب های موفقیت و خودیاری خیلی محبوب شدن جدیدا و ظاهرا خواننده زیاد دارن. من هم یه مدتی میخوندم تا اینکه دیدم واسه من کار نمیکنه.
یعنی با من همخوانی نداشت. از طرف دیگه ، شنیدن دیدگاه آدمهای دیگه و جوری که به زندگی نگاه میکنن ( زندگی واقعی ... نه اون چیزی که توی کتاب های خودیاری تعریف میکنن ) خیلی موثر تر بود.
با یه مثال فکر کنم خیلی بهتر بشه توضیح داد.
مثلا شما یه نفر مثل فاینمن رو میبینید که خیلی اجتماعی و خونگرم و شاد...
یه نفر دیگه رو هم میبینید مثل دیراک یا لانداو ، که خیلی اجتماعی نبودن احتمالا و به اندازه ی فاینمن توی برقراری ارتباط با اجتماع قوی نبودن.
اما. اما با وجود این تفاوت هر سه دستاورد های خیلی مهم و تاثیر گذاری داشتن.
تفاوت رو باید به رسمیت شناخت.
داستان خیلی پیچیده تر از این حرفاست. اگه فلانی و بهمانی ، فلان کار ها رو کردن و به موفقیت رسیدن اصلا به این معنی نیست که هرکس اگه این کار رو بکنه به همون نتیجه میرسه.
شرایط اولیه خیلی خیلی اثر گذاره و از اون موثر تر، تفاوتهای آدمهاست.
یه نفر بدون خستگی یا درگیر شدن با افکار دیگه ، میتونه 12 ساعت در روز کار کنه و حتی خم به ابرو نیاره.
ولی یکی دیگه شاید اصلا نتونه تحت این شرایط زنده بمونه! بازدهیش بیاد پایین و... .
هیچکدوم ایدهآل یا بهتر نیست... آدمها متفاوتند ، متفاوت عمل میکنن ، تفاوت هم فکر میکنن...
میدونید ؟ ما میپذیریم نمیشه همونطور که باید از درخت خرما مراقبت کرد از درخت گلابی مراقبت کرد؛ ولی انتظار داریم با همه یکسان رفتار کنیم و اگر نتیجه ی مطلوب نگرفتیم تقصیر خودشه نه ما! این که نشد که.
البته جای یادآوری داره . این ، شخص رو تبرئه نمیکنه. ما برخلاف نهال گلابی ، اختیار داریم. با این وجود شرایط و تفاوتها و غیره ، اهمیت دارن.
مواظب شوق یادگرفتن -اگه هنوز خاموش نشده- باشید.
فعلا👋