بزرگ ترین سد زندگیت چی بوده؟

دوست دارم از چیزی حرف بزنم که توی این چند سال عمری که از خدا گرفتم این جزو بزرگ ترین سد ها . و حتی اولینش محسوب میشد که عجیب مونده بودم پشتش...

کنکور؟ نه خیلیا کنکور جلوشون میشه سدی که فکر میکنن باید ازش عبور کنن ولی گاها موفق نمیشن و دوباره و چند باره تلاش میکنن...

اما من کنکور رو پشت سر گذاشتم و رسیدم به یه درسی به اسم ریاضی مهندسی که چند باری هم فکر کنم راجبش نوشته م. این درس برای من شده بود مثل یک کوه بزرگی که باید از دلش رد میشدم.

ترس استرس اظطراب و دلهره و یک نمیخوامی از ته دلم بود که منو زمین میزد

نمیخوام یعنی اینکه من رسیدم به جایی که راه برگشت ندارم چون دیگه اخرای کار دانشگاهمه ولی ازین درس متنفرم. و ذهنم قبول نمیکنه که بشینم و سر فرصت روش وقت بذارم و وقتم رو تلفش کنم که پاس بشه...

بار اول با یه استادی برداشتم که از روی پاورپوینت درس میداد. منم داغ بودم میگفتم یعنی چی؟! این چه کاریه؟اینطوری که ادم یاد نمیگیره! خلاصه امتحان رسید و من هرچی اسلاید هارو بالا پایین میکردم چون ذهنم مخالف این روش بود هیچی نفهمیدم و دیگه کار از کار گذشته بود..

با اینکه خیلی استاد راحت گرفته بود و میشد به راحتی پاس شد (البته اینو بعدش فهمیدیم)

بار دوم با یه رشته دیگه برداشتم که توی ریاضی خیلی شاخ بودن

استاده گفت برید حذف کنید وگرنه میندازم تون... خلاصه ما هم رفتیم حذف کردیم :)
بار سوم که با یه استاد گلی که هم خوب درس میداد هم جزوه خوبی داشت برداشتیم...

منتها مشکل اینجا بود که دقیقا کلاساش همزمان افتاده بود با یک کلاس تخصصی ما و این رو مدیر گروه چون مقصر خودش بود به ما مجوز داده بود و از نظر قانونی منعی براش نگذاشتن ولی از نظر علمی ما نتونستیم خودمونو برسونیم به اون کلاس. ولی واسه پایان ترم نشستیم کتابخونه و شاید چهار پنج روزی درس خوندیم ولی شب امتحان همون حس داغون اومد سراغم و نمیتونی نمیتونی ها شروع شد و فرمولا همه پرید و امتحان شت و پت شد...

بار چهارم باز با یه رشته دیگه و استاد گلی دیگه که خیلی عالی درس داد اما سخت میگرفت.و بایک رشته دیگه باز.

من اینجا دیگه فقط میخواستم پاس شه بره چون از هر دانشجویی که الکی الکی این درسو بار اول پاس کرده بود بیشتر تلاش کرده بودم! بهرحال مشکل من این بود که با هیچکدوم از دانشجو های اون درس هیچ ارتباطی نداشتم . ولی بازم تلاش کردم و خوندم ولی فرمولا سر امتحان هیچی یادم نیومد و بدتر از همیشه!

امروزم باز همون امتحان رو داشتم برای بار پنجم. ترم تابستانی.

دیگه خداکنه پاس شم.

فکر میکنم بزرگترین سدی که پشتش گیر کردم و واقعا توان رد شدن ازش رو ندارم اینه.

شاید فکر کنی همه ش بهانه تراشی هست ولی اصلا اهل بهانه تراشی نیستم و واقعا از عمق وجود احساسم همینه و فکر میکنم اگر اینو پاس شم وارد مرحله جدیدی از زندگیم میشم که یک نفس راحتی میکشم و شاید اونموقع بتونم زندگی مو بسازم.

اونموقع هست که میتونم به چیزای دیگه فکر کنم و براشون برنامه ریزی کنم ولی تا الان لنگ این درس کوفتی هستم و تمام انرژی و تمرکز رو از من گرفته

برای اولین بار هست که گره کور شده ای توی زندگی جلوی من سبز شده که خدا باید کمک کنه

و سالهاست که این گره وجود داره.

شاید خیلی گره های دیگه در راه باشن و این اولیش بوده باشه ولی خیلی تجربه ها ازش کسب کردم و یادگرفتم باید حوصله به خرج بدم و تلاش کنم بجای اینکه بشینم و غصه بخورم و کاری از پیش نبرم. نه اینطوری چیزی حل نمیشه. حتی اگر داری از غصه میمیری باید کنارش بلندشی و هرچند میتونی تلاش کنی

زندگی پیش میره. نمیتونی ادامه ندی. نمیتونی متوقفش کنی. تنها کاری که ازت بر میاد اینه که دوباره انرژی تو جمع کنی و از اول بسازیش.