من در سال 97

راستش دقیق نمیدونم کدوم اتفاقا برام توی سال 97 افتاد و کدوم قبلش و وجه تمایزی بین 97 و 96 و .. نمیبینم چون واقعا هر اتفاقی که افتاده همش گذشته و به تجربیاتم اضافه کرده

تا جایی که یادم میاد سال 97 و دو سه سال قبلش از پر استرس ترین سال های عمرم بود و به همین جهت تصمیم گرفتم ازین ببعد یکاری کنم که استرس کمتری داشته باشم و تمرکزم رو بیشتر کنم و دقیق تر زندگی کنم

راسش میخوام برای 98 برنامه ریزی کنم و ...

البته برای 97 هم یک برنامه کشکی نوشتم و بهش عمل نکردم

پس از کجا معلوم بهش عمل کنم؟ خب اگر ننویسم که دیگه اصلا بهش عمل نمیکنم پس مینویسم بلکه سعی در عمل کردن بهش رو داشته باشم و با شناختی که طی این سال ها از خودم به دست اوردم واقعا و حقیقتا بتونم به اهدافم برسم

97 پر از چه کنم ها و سر در گمی ها و ندونم کاری ها گذشت، پر از روز هایی که هیچ کاری نکردم و وقت تلف شد پر از روز هایی که اشتباه کردم پر از شب نخوابیدن ها و استرس فردا رو داشتن ها، پر از روز هایی که بی هیچ تسک و برنامه ای روزم رو شب میکردم و نه تنها هیچ تلاشی برای بهبود زندگی نمیکردم بلکه با ذهنیت های غلط سعی در بدتر کردن زندگی داشتم.

اما قرار نیست اینطوری زندگی رو ادامه بدم. قرار بلند شم و برای خودم کاری بکنم، قراره که خوب نگاه کنم و اشتباهاتم رو دوباره تکرار نکنم و قراره که رشد کنم

سال 97 رو گذروندم در حالی که عزت نفسم به شدت رو به کاهش بود. با پیشرفت هایی که نکردم، و با تلاش هایی که میتونستم وکنم و بجاش استراحت رو ترجیح دادم.

سال 97 و سال های پیشش اون آدمی که میخواستم و دوست داشتم نبودم.

اما یک قدم بزرگ برداشتم و اون این بود که یاد گرفتم که چطوری میتونم اون ادمی که میخوام بشم. و قراره که در جهتش قدم بردارم و پایان 98 واقعا اون کسی که میخوام باشم و به خودم افتخار کنم و عزت نفسم رو به خودم برگردونم.

با لیست کردن اهداف واقعی و صرفا لیست کردن کافی نیست و وقتی دیدی که یک ساعت در راستای هدفت گام بر نداشتی بدون که بهش نمیرسی

با ریز کردن و گام بندی و ....

البته اینا همش از نظر تئوری و روی کاغذ خیلی خوبه

ولی برای عمل کردن واقعی نیاز به تمرین هست تمرین زیاد و تمرین و تمرین...

سال 97 با یک کلمه مانوس بودم: " از فردا "

و این "فردا" هیچ وقت نرسید...!!!

همه مون این مشکل رو داریم :) و این مشکل چیزی نیست که با یک جرقه حل بشه و این هم نیاز به تمرین و تکرار داره

داستان :

من یک هارد داشتم که تمام و عکس و فیلم های خانوادگی مون از خیلی سال پیش رو توش جمع کرده بودم و سال ها بود خراب بود و تازگی دادم ریکاوری کردن. نشستم و گذشته های خودم رو توش مرور کردم، به این نتیجه رسیدم که اتفاقاتی که اون زمان ها باعث رنجش من میشده و حتی اتفاقاتی که واسشون استرس میگرفتم همش گذشت، و الان دیگه وجود نداره و فقط در برهه زمانی خاصی جلوی پیشرفت منو گرفتن

راضی ام از اینکه طوری وارد سال 98 میشم که دیدگاهم نسبت به دنیا یکم و شاید بیشتر از یکم عوض شده و اینو درک کردم که دنیا ارزش این رو نداره که استرس داشته باشی سر موضوعاتی که میگذرن وشاید در آینده حتی یادت نیاد، خودتو داغون کنی

یاد گرفتم سر سختی ها صبر کنم و سر راحتی ها شکر و پیشرفت.

و نق نزنم و غر نزنم و مدام این حس بهم دست نده که : 'من دیگه نمیتونم و ...'

یاد گرفتم هیچ چیز و حتی بزرگ ترین چیز ها ارزش تند خویی و اعصاب خوردی رو نداره و این باعث میشه فقط به خودم لطمه بخوره.

توی 97 خیلی ها رو دیدم که از من جلو تر بودن و خیلی بهشون غبطه خوردم و بعد فهمیدم بجای قبطه خوردن باید تلاشم رو بیشتر کنم

و خیلی هارو هم دیدم که از من عقب تر بودن از نظر امکانات و منو به این فکر فرو می برد که من شاید چقدر زیاده خواهم. وقتی می دیدم معلولی نمیتونه درست راه بره یا وقتی میدیدم نابینایی به سختی مسیرش رو پیدا میکنه و من خیلی راحت و سالم دارم زندگی میکنم در حالی که همش دارم کفران نعمت میکنم و از امکاناتم درست استفاده نمیکنم و حواسم بهشون نیست.

مثلا تا وقتی مریض نشی قدر سلامتی رو نمیدونی...

سال هایی گذشت که خودم رو قبول نداشتم! و فکر میکردم من لیاقت چیزی رو ندارم (در این حد) ولی بعدا فهمیدم اتفاقا لایق بهترین چیز ها هم هستم و چرا که نباشم؟ من انسانم شاید حتی خیلی شریف تر از انسان هایی که انگشترم رو دزدیدن و به روی خودشونم نیاوردن... یا حتی شریف تر از انسان نما هایی که مسئولیتی پیدا کردن و خیانت کردن.

چرا باید؟...

چرا وقتی به رفیقم میگم وقتی رییس جمهور شدی ...، و حرفم رو قطع کنه و بگه من که رییس جمهور نمیشم! و بگم چرا و با لحن تمسخر آمیزی بگه: یه درصد فکرش رو بکن که من ریس جمهور بشم!

و شاید بهتر باشه که به جای این حرف حتی به رییس جمهور شدن و خدمت در این پست و مقام هم فکر کنه و خودش رو واسش بسازه و آماده کنه و رشد پیدا کنه

حالا اگر رییس جمهور نشد هم حداقل پتانسیلش رو داشته باشه:)

منم سال هایی داشتم که در مورد کوچکترین تصمیمات تردید داشتم الانم نمیگم که خوب شدم و همچی درست شده ولی حداقل فهمیدمش و اینکه سعی در برطرف کردنش رو داشتم و تا حد زیادی پیشرفت کردم و الان

الان در نقطه ای قرار دارم که فهمیدم باید با تمرکز و تلاش واقعی و به دور از عجله و استرس و با کنترل احساسات باید از چیزایی که حواسم رو پرت میکنه دوری کنم و به مسیرم ادامه بدم.

تغییر رو از هفته ها قبل از سال تحویل شروع کردم

اتاقم رو با سختی رنگ زدم

تمام فایل ها و پوشه هامو مرتب کردم

نرم افزار های کمکی واسه برنامه ریزی و یاد اوری نصب کردم

تصمیمم رو گرفتم که به چه چیزایی بیشتر توجه کنم و چه چیزایی رو کمتر اهمیت بدم

روی اعصاب و تمرکزم تا حد زیادی کار کردم

و آمادگی نوشتن یک برنامه خوب واسه 98 رو دارم

به امید خدا و بسم الله...