یه تیکه هم تو به این دختره بنداز

واسه هر کدومشون یه تیکه جدا آماده کن. سعی کن خلاق باشی و به هر کدوم به یه چیزش گیر بده.

داره میاد این قد بلند و لاغره به قدش تیکه بنداز. اون یکی رو ببین چقد خوشگله فقط بگو جوووون. به سایز سینه این یکی گیر بده. اوه اوه اینو نمیشه تیکه انداخت فقط با چشمات دنبالش کن.

من دختر نیستم. ولی الان که دارم اینو مینویسم.... وای بر ما که چه کردیم با این جماعت نسوان.

دختری که بعد از یک روز کار سخت برای رسیدن به قطار مترو در حال عبور از گیت مترو سرسبز بود، امشب توسط مامور بلیط مترو مورد آزار کلامی شدید قرار گرفت. دخترک که به تحمل تیکه های مامور مترو را نداشت به دفتر رییس مراجعه کرد. اما چه سود؟ رییس مترو هم کم از کارمند هیزش نداشت. دخترک که فقط وقتش را در اتاق بین آن دو مرد تلف می کرد، به بیرون از مترو رفت تا با تاکسی به منزل برود.

کمی دیرتر از موعد هر روز به محله رسید و همه جا خلوت، مرد چاقی با یک موتور به او نزدیک می شود و به سینه های دخترک دست درازی می کند.

بدن دخترک به کنار، به نظر دیگر چیزی از شخصیت دختری که هر روز مورد تعرض مردان سرزمین من است باقی می ماند؟

دختر با کیفش به مرد چاق حمله می کند ولی زور مرد چاق بیشتر است، تا خانه فقط یک کوچه مانده و دخترک فرار می کند. و مرد چاق باز هم با موتور جلوی دختر می پیچید.

نهایتا، جسم دختر سالم به خانه رسید، اما این موجود پر از خشم فردا را چه کند؟

چگونه او را راضی کنم که باز هم فردا برای کار تلاش کند؟

چگونه او را امیدوار کنم که زندگی ادامه دارد؟

مامور مترو، مغازه دار، مرد چاق، مردان سرزمین من، مردان تشنه و دست های دراز. چشمان هیز و تنگنای هر روزه برای دخترکانی که هر شب با چشم خیس می خوابند.

با خودمان چه کرده ایم؟

چه کنیم؟

چه درسی در این اتفاقات نهفته است؟




پ.ن : این روایات واقعی یکی از شب های یک دختر واقعی از سرزمین ایران بود. نمی دانم چه تعداد از دختران درگیر این موضوع هستند. اما همین دخترک بارها و بارها مورد تعرض خیابانی و ... قرار گرفته است.