ویرگول
ورودثبت نام
Arezooye abi:)
Arezooye abi:)
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

بهاری که مانندِ اسمش نبود.

:)
:)

من نمیخواستم... من..
زن گریه ای تازه از سر می دهد..
بازپرس پرونده با نگاهِ نافذش از او میخواهد حرف بزند.
زن ناچار است به حرف زدن.. حرف زدن از چیزی که باعثِ آن بغضِ لعنتی شده

***
همه چیز از یک شبِ بارونی شروع شد.
مسافتِ نمایشگاهِ کتاب تا خونه مون خیلی زیاد بود.
قرار بود برادرم بیاد دنبالم..
کاری براش پیش اومد.. باید خودم می رفتم
وقتی جلوی در نمایشگاه بدونِ چتر ایستاده بودم. خیسِ خیس شدم.
ماشینی هم برام نگه نمی داشت.
تا اینکه یک تاکسی زرد زد رو ترمز
منم بخاطرِ همون رنگ بهش اعتماد کردم و سوار شدم.
وقتی سوار شدم و راننده از داخلِ آینه به من نگاه کرد
تمومِ تنم یخ زد
نگاهش خیلی کثیف بود.
به خودم دلداری میدادم. کلی حمد و صلوات فرستادم که سالم برسم خونه..
(((اینبار زن با تمامِ توانش می بارد
می بارد برای حماقتش
برای سادگی اش
برای این لکه ی ننگ)))
باز پرس از او میخواهد حرف بزند..
آیا باز پرس اشک را مدلی از حرف زدن نمی داند؟!
با هق هق ادامه میدهد
آدرس.. آدرس رو دادم..
خیابونا ش. لوغ بود..
تا وقتی جاده اصلی بودیم خوب بود. یهو زد فرعی..
ازش.. از اون بی شرف پرسیدم.. داریم کجا میریم؟
برگشت با همون نگاهِ کثیفش گفت:
نترس آبجی،از این راهی که بریم زودتر می رسیم
آقای اکبری.. به من گفت.. آبجی..
گویی اشک های این زن پایانی ندارد!


آقای اکبری یک لیوان آب به دستِ بهاری داد ک زندگی اش خیلی وقت بود خشکیده بود


ادامه بدین لطفا:
زن نفسِ عمیقی می کشد..
اون مسیر برام خیلی نا آشنا بود..
حتی اسمِ خیابوناشم نمی شناختم..
مادرم چندبار تماس گرفت..
آنتن نمی داد تا جواب بدم..
یهو ماشین و نگه داشت..
قفلِ مرکزی رو زد
از ترس مُردم..

برگشت سمتم..
جمع شدم تو خودم..
دستِ کثیفش و نزدیک کرد به.. به صورتم
گاز گرفتم

به خودش پیچید از درد.. فرصتِ خوبی بود
برگشتم سمتِ در.. در قفل بود
به در می کوبیدم..
داد میزدم کمک کمک.. کمک
کسی نبود..
کسی توی اون بیابون نبود..
کسی نبود تا صدام و بشنوه..
انقدر داد زدم
که سینم به خس خس افتاد
اما اون
اون عوضی..
خیلی با آرامش به تقلای من خیره بود..
آقای اکبری..
از ته دلم گریه کردم..
التماسش کردم..
گفتم هرچی بخواد بهش میدم فقط.. فقط به من دست نزنه..
زن خیره شد به دیوارِ رو به رویش..
در صورتش ترس به وضوح دیده می شد..
داشت می لرزید..
انگار آن عوضی داخلِ همین اتاق بود..

...
...



آقای اکبری با دیدنِ زن قلبش مچاله شد..

زن به خودش آمد
گریه برایش بس بود
باید حرف می زد..
ادامه داد
وقتی بهم خیره بود.. خیلی از خودم متنفر می شدم..
گریه های من بند اومده بودن..
حالا هردو بهم خیره شده بودیم
نه او حرف می زد نه من..
تا اینکه صدای لاستیک های ماشینی رو شنیدم..
چقدر خوشحال شدم..
فکر کردم نجات پیدا کردم ولی..
ولی نمیدونستم چی در انتظارمه..
به اون عوضی خیره بودم که یکی زد به شیشه..
از جا پریدم..
ترسیدم..
اون عوضی قفل و زد.. در باز شد
یکی با دستای بزرگش من و کشید بیرون..

دوستش از خودش عوضی تر بود.. با بی شرمی سر تا پام و برانداز کرد..
وای خدای من..
چی می دیدم..
مثلِ لاشخورا به من.. خیره بودن..
پنج تا مرد آقای اکبری..
بهار اینبار در هم شکست
برای همه عریان بود..
تنه تکه تکه شده ی بهار را هر آدمی میتوانست ببیند
هر آدمی که قلبی برای حس کردن داشته باشد..


بازپرس سیگارش را روشن کرد
پک عمیقی به آن زد
این درد برای بازپرس هم زیادی بزرگ بود
چه برسد به... بهار

بهار اینبار با دردی تا مغزِ استخوان ادامه داد..
باید ادامه میداد..
گرچه یادآوری آن صحنه ها برایش همانندِ مرگ بود..
ولیکن چاره ای نبود..

التماسشون کردم
گفتم ولم کنین
هرچی بخواین بهتون میدم..
فقط.. فقط این بلارو سرم نیارین..
لاشخور ها به دخترکی که درحالِ آب شدن بود.. می خندیدن
راننده ی تاکسی که اسمش سامان بود برگشت به جمع گفت:
می بینین چه تیکه ایه!
اهل تک خوری نیستم
اول کارت بکشین بعد برین سراغِ دختره!

کاش می مُردم آقای اکبری.. کاش اون لحظه می مُردم..
اون عوضی ها داشتن منو بین خودشون تقسیم میکردن..


آقای اکبری..
گریه.. گریه.. گریه..

این گریه ها عرصه را بر بازپرس تنگ می کرد..


بهار دوست نداشت.. دوست نداشت از آن اتفاقات.. از آن دریدن ها حرفی بزند.. از آن تجاوز ها..
با هر جان کندنی که بود..
از این اتفاقاتِ تلخ گذر کرد..


وقتی کارشون با من تموم شد..
و فکر میکردن مُردم
نمیخواستن همونجا رهام کنن و برن..
به سامان سپردن تا.. تا منو از اینجا ببره.. سامان بی خبر از همه جا رانندگی میکرد..
داخلِ کیفم همیشه یک تیغ هست..
خیلی سریع، بدونِ هیچ وقفه ای تیغ رو برداشتم..
سامان جا خورد و خیلی از من ترسید

((چشمانِ دخترک برق زد..

با یادآوری ترسِ آن حرومی!))
زدم
تیغ رو فرو کردم تو گردنش
برام مهم نبود
این که وسطِ جاده ایم
نه.. مهم نبود
باید می زدم
باید می کشتمش..
سامان نتونست ماشین و کنترل کنه
تصادف کردیم..
و بقیه ش و هم خودتون میدونین آقای اکبری..

آقای اکبری میدانست..
اینکه سامان نرسیده به بیمارستان تمام کرد..
بهار تا یکماه در کما بود..
سرش باند پیچی شده بود..
و قلبش تکه تکه..

و روحش مُرده بود

سرنوشتِ این دختر قلبش را به درد می آورد..
بهار..


خوشحال میشم نظرتون و بدونم.
ممنون از وقتی که گذاشتین🤍
زنتجاوزآرزوی آبیبهارحروم زاده
میشه لبخند بزنی؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید