خروجی های یک مغز عاشق میوه و سالاد (۱)


یادش بخیر...

یه زمانی کریم و شیرزاد تو تیم نونهالان ما باهم همبازی بودن و تو یه بازی دوستانه بین نونهالان ما و تیم اصلی بارسلونا کریم دوتا لایی به لوئیز فیگو که اونروزا تو اوج بود زد و ازون روز نماینده تیم بارسلونا تو محله ما چادر زد و کارش حتی به اعتصاب غذام کشید که چی، ما کریم رو میخوایم هرچی بش گفتیم بابا این هنوز بچه دبستانیه و زوده بیاد اون ورا قبول نکرد که نکرد مام که دیدیم خیلی اصرار داره به ناچار ننه بابای کریم رو در جریان گذاشتیم و بشون گفتیم باتوجه به استعداد و نبوغ خارق العاده کریم تو تحصیل جوریکه نمرات طوطی مش کوکب اگه بره مدرسه همیشه دو نمره ازش بالاتره بهتره تا تنور داغه خمیرو بچسبونین و کریم رو ردش کنین بره ننه بابای کریمم که جوابی واسه استدلال منطقی ما نداشتن قبول کردن و همون روز رفتیم پای قرار داد و کریمو دادیم رفت خلاصه مدتی از اون جریان گذشت تا اینکه یه روز پَتِ پست چی

نامه ای از باشگاه بارسلونا واسمون آورد به این مضمون که شما سر ماکلاه گذاشتین و یکی دیگه رو جای کریم اصلی به ما انداختین، خیلی تعجب کردیم و شروع کردیم به انجام تحقیقات ولی چیزی دستگیرمون نشد تا اینکه فیلم بازیو دوباره بالا پائین کردیم و دوزاریمون افتاد چی شده، کریم و شیرزاد بخاطر اشتباهی چاپ شدن اسمشون روی پیراهن مجبور شدن لباساشونو توی اون بازی باهم عوض کنن و چون هم قد و قواره بودن کسی متوجه نشده تازه اینم تو پرانتز بگما اون روزا رنگ پوست کریم مثل شیرزاد سفید بودش و بعدها برنزه شد ، خلاصه وقتی فهمیدیم چی شده فوری شیرزاد خودمون رو پیدا کردیم و هرجوری میشد با رضایت مامان و باباش فرستادیمش رفت بارسلونا البته کریمم سرش بی کلاه نموند و بارسلونا قالبش کرد به یه تیم پرتغالی حالا پیرهنشو با کس دیگه ای عوض کردن یا اتفاق دیگه ای افتاد هرگز معلوم نشد و این شد که شیرزاد(لیونل مسی) شد ستاره بارسا و کریم(کریس رونالدو) شد مارکوپلو تو تیمای بزرگ دنیا و شروع کرد به پول پارو کردن البته یادتون باشه ها این جریان مال سالها قبل از وقتیه که حسین کعبی رو لپ لوئیز فیگو تو بازی ایران پرتغال وسط جام جهانی با استوکای ته کفشش یادگاری نوشت...