پیش خودم گفتم:رسیدم ارومیه میگم پشیمون شدم و برمیگردم.
میتونستم برم پشت دستشویی و از اونجا هم برگردم خونه،کوله پشتی هم رو دوشم بود ولی نمیدونم چرا نمی تونستم.تا اونجا دلیل منطقی باید پیدا میکردم که بگم نمیخوام برم نهایتا پول کرایه رو حساب میکردم و برمی گشتیم خونه. دم صبح رسیدیم سوار ماشین بعدی شدیم رفتیم تو زیرزمین یه خونه. تا ۴،۵ بعد از ظهر بازم نتونستم بگم که برگردیم خونه.یکی اومد گفت:
یه کم دیگه حرکت میکنیم،اگه لیر میخوای پول بده برات چنج کنم.
نه فقط یه شارژ ایرانسل و آب بخر دستت درد نکنه.
چندی میخوای ؟
۲تومنی.
آبم نمیخواد تو مسیر چشمه زیاده.
پس ۳ تومن باقی رو بیسکوییت بگیر برام.
از جایی که بودیم تا آخرین روستا ده دقیقه ای بود.راننده همچین با آب و تاب داشت از بحث سنی و شیعه برام میگفت که استرس راه رو فراموش کرده بودم.
راستی بیسکوییت خریدین؟
سیزده بدر چطوریه عین همون بچه ها خوراکی بردن لازم نیست رسیدیم بقیه پولت رو پس میدم.
فقط باید صد تومن بابت اسب بدی.
الان که ندارم زنگ میزنم میگم بهتون بدن.
اسب رو سوار نیسان کردن و ما هم سوار شدیم روم نشد بگم بقیه پولم رو ندادین.رفتیم تا جایی که ماشین میرفت بالا وایسادیم،یکی دیگه اومد کوله پشتی هارو گذاشت رو اسب و راه افتادیم.
قاچاقبر گفته بود دو ساعت راهه.من،زنم و راه بلد ۱۴ ساعت کوهنوردی کردیم تا رسیدیم قله ی کوه.توی مسیر کیوان قول داد که جلوتر میرسیم به جمعیت.وقتی به پ.ک.ک رسیدیم ازشون پرسیدم به غیر از ما آدم دیگه ای هم از اینجا رد شده؟
صد نفر اینا یه ساعت پیش رفتن.
نفری ۵۰ هزار تومن عوارضی گرفتن و رفتیم.بالای کوه که رسیدیم کیوان پایین رو نشون داد گفت اون نور رو اون پایین میبینی؟از رود خونه رد شو ترکیه ست.برید به سلامت.التماسش کردم که تورو قران بیا من نمیتونم برم گفت بیام نمیتونم برگردم بالا.گوشیتو روشن نکن یواش یواش برو پایین ۱۰ دقیقه راهه.چاره ای نداشتم،به آسمون نگاه کردم تا فی خالدونش معلوم بود.اگه آسمون شب رو از زمین کاملا تاریک ببینید تازه میفهمید که آسمون یعنی چی.نشستیم رو زمین و لیز خوردیم تا جایی که شلوار من فقط پیش داشت و پشتش کاملا از بین رفت.حالا میشد دولا دولا راه رفت یک ساعت یا بیشتر گذشته بود منم فهمیدم که دروغ گفته بهمون،این مسیر به جایی نمیرسه.از سرما حوله پالتویی رو در آوردم دادم به خانمم گفتم بپوش یه کم استراحت کن دوباره راه میوفتیم.ولی تو دلم منتظر بودم که صبح بشه مامورا بیان بگیرنمون و تموم شه این داستان.
اون چیه اونجا؟
کجا؟
بالا سرمون.
بسم الله الرحمن الرحیم
وحشت کرده بودم از ترس ولی چاره ای نداشتم با لهجه ی مثلا کردی گفتم:کیوان تونی؟بیا منم مسافر دارم.کیوان؟
داشت با دست علامت میداد.یواش اومد پایین،یه افغانی بود ازم پرسید راه بلدی؟ گفتم نه،تو تنهایی؟
نِ مه میروم پایین راه باز بود میایوم بالا دیت خبر میتم
رفت بالا با چند تا از دوستاش که حدود ۱۰ نفر بودن اومد و رفتن پایین.یه ربع بعد ۱۰۰ تا آدم از پشتمون سرازیر شدن به سمت پایین منم جسارت پیدا کردم و راه افتادیم ولی بازم بعد از ۵ دقیقه تنها موندیم ولی ادامه دادم.منم که دیگه نا نداشتم کوله رو گذاشتم زمین با بند بستم به خودم و کشیدمش بعد از ده دقیقه راه رفتن بالاخره شنیدم،صدای رود خونه بود...
ادامه دارد...
امضا: یابانجی