باز

هجوم افکار همچنان ادامه دارد. ریز شده‌ام توی خودم، یکی یکی مشکلات را می‌کشم بیرون. هر بار یک چیزی هستند در راستای نقض قبلی‌ها. بعد چشم‌هام را می‌بندم، دلم می‌خواهد یک لحظه ذهنم از همه‌چیز خالی شود. دلم می‌خواهد برگردم توی همان وضعیت قبل از آگاهی. قبل از کنجکاوی برای آگاهی. فکر می‌کنم کدام احمقی گفت ناخودآگاهت را سعی کن خودآگاه کنی؟ چرا جای این‌ها، ننشستم فکر کنم دوست دارم چه کارهایی انجام دهم؟ چه چیزهایی خوشحالم می‌کند؟ الان که داشتم فکر می‌کردم، فهمیدم از این‌جای خودم خیلی کم‌تر می‌دانم. یادم آمد یک زمانی چقدر طراحی می‌کردم. یک وقتی آنقدر حرفه‌ای شده بودم که داشتم سبک خودم را پیدا می‌کردم. خط‌های خودم را داشتم. تقلید توی هیچ جای طرح‌هایم نبود. همان موقع عکاسی هم می‌کردم. توی لابراتوار مدرسه همه‌ش داشتم عکس چاپ می‌‌کردم و هیچ‌وقت تکراری نمی‌شد کم‌کم پیدا شدن تصویر روی کاغذ عکس، وقتی توی داروی ظهور تکانش می‌دادم. یادم آمد چطور با شور کتاب می‌خواندم. غرق می‌شدم توی دنیایشان، فکر می‌کردم چقدر دنیا بعد از این یکی عوض شد. بعد می‌نشستم می‌نوشتم. ایده می‌دادم برای خودم. الان که فکر می‌کنم همه‌شان چرند بود، اما بود. حالا هم هست. نوشتن تنها چیزی‌ست که از همه چیزهایی که دوست داشتم مانده. نصفه نیمه اما. حالا هم که حسابی زخمی شده. اما می‌دانم می‌توانم برگردم به اوج، یا حتی بالاتر از چیزی که قبل‌تر بودم. ولی به‌جز این‌ها یادم نمی‌آید. چیزهایی بوده که دوست داشتم پی بگیرم و نشد. موسیقی مثلا که حسرتش تا همیشه می‌ماند توی دلم. یا شنا و والیبال که می‌دانم توی هردو خوب می‌بودم اگر پی می‌گرفتم. نه که دست خودم باشد. یک زمانی دست من نبود و حالا هم که پی گرفتن چیزها دست من است، پی نمی‌گیرم. آن موقع می‌انداختم گردن بقیه، که آن‌ها نذاشتند. الان اما خودم نمی‌ذارم. وقت هم نمی‌شود البته. کی پس برود دنبال خوش‌گذرانی؟

دیر نیست. هنوز فقط بیست و پنج سالم است. اما اگر حالا نروم سراغ یک چیزهایی، واقعا بعد از این دیر می‌شود. حسرت روی حسرت می‌آید. به این‌جای فکرهایم که رسیدم، هم ته دلم روشن شد هم پر شدم از ترس.