احتمالا خیلی هاتون درمورد این موضوع پراکنده چیز هایی به گوشتون خورده اما اصل موضوع چیه و این صحبت از کجا شروع شده؟ آیا این موضوع حقیقت داره؟.

اصل ماجرا به اینجا بر می گرده.
سوره مبارکه کهف آیه 83 تا 101 که شامل یک روایت میشه. ترجمه این بخش به صورت زیره:
و از تو سؤال از ذو القرنین مى کنند، پاسخ ده که من به زودى حکایتى از او بر شما خواهم خواند.ما او را در زمین تمکن و قدرت بخشیدیم و از هر چیزی رشتهای به دست او دادیم. او هم رشتهای را پی گرفت.تا هنگامی که به مغرب رسید خورشید را چنین یافت که در چشمه آب تیرهای رخ نهان میکند و آنجا قومی را یافت که به ذوالقرنین دستور دادیم که درباره این قوم یا قهر و عذاب (اگر ایمان نیاوردند) یا لطف و رحمت (اگر ایمان آرند) به جای آور. ذو القرنین به آن قوم گفت:
« اما هر کس (از شما) ظلم و ستم کرده او را به کیفر خواهیم رسانید و سپس هم که (بعد از مرگ) به سوی خدا بازگردد خدا او را به عذابی بسیار سخت کیفر خواهد کرد. و اما هر کس به خدا ایمان آورد و نیکو کردار باشد نیکوترین اجر خواهد یافت و هم ما امر را بر او سهل و آسان گیریم.»
و باز وسیله و رشته اى را پى گرفت (و سفر را ادامه داد). تا چون به مشرق زمین رسید آنجا دید که خورشید بر قومى مى تابد که ما میان آنها و آفتاب ساترى قرار نداده ایم (یعنى لباس و خیمه و مسکنى که از حرارت خورشید سایبان کنند نداشتند).همچنین بود، و البته ما از احوال او کاملا با خبر بودیم. باز وسیله و رشته اى را پى گرفت (و به سمت شمال سفر را ادامه داد).تا چون رسید میان دو سد (دو کوه بین دو کشور در شمال یا جنوب خاک ترکستان) آنجا قومى را یافت که سخنى فهم نمى کردند (و سخت وحشى و زبان نفهم بودند)(۹۳) آنان گفتند:
«اى ذو القرنین، قومى به نام یأجوج و مأجوج در این سرزمین (پشت این کوه) فساد (و خونریزى و وحشیگرى) بسیار مى کنند، آیا چنانچه ما خرج آن را به عهده گیریم سدى میان ما و آنها مىبندى (که ما از شر آنان آسوده شویم).» ذوالقرنین گفت:
« تمکن و ثروتی که خدا به من عطا فرموده (از هزینه شما) بهتر است (نیازی به کمک مادی شما ندارم) اما شما با من به قوت بازو کمک کنید (مرد و کارگر از شما، وسایل و هزینه آن با من) تا سدی محکم برای شما بسازم (که به کلی مانع دستبرد آنها شود). برایم قطعات آهن بیاورید.»
(آنگاه دستور داد که زمین را تا به آب بکنند و از عمق زمین تا مساوی دو کوه از سنگ و آهن دیواری بسازند) تا چون میان آن دو کوه را برابر ساخت گفت:
« در آتش بدمید.»
تا چون آهن را بسان آتش بگداخت، گفت:
« برایم مس گداخته آورید تا بر آن فرو ریزم.»
از آن پس آن قوم نه هرگز بر بالای آن سد شدن و نه بر شکستن آن سد و رخنه در آن توانایی یافتند. ذو القرنین گفت: «این (قدرت و تمکن بر بستن سد) لطف و رحمتی از خدای من است و آنگاه که وعده خدای من فرا رسد آن سد را متلاشی و هموار با زمین گرداند و البته وعده خدای من محقق و راست است.»
و روز آن وعده که فرا رسد (طایفه یأجوج و مأجوج یا) همه خلایق محشر چون موج مضطرب و سرگردان باشند و درهم آمیزند، و نفخه صور دمیده شود و همه خلق را در صحرای قیامت جمع آریم.

ذولقرنین یک پادشاه عادل و مومن بوده که با قدرت و امکاناتی که خدا در اختیارش گذاشته به دو سفر مهم میره:
۱. سفر به مغرب و مشرق: که در اون عدالتگستری و مواجهه با اقوام مختلف را به تصویر می کشد.
۲. سفر به شمال و سد سازی: جایی که او برای محافظت از قومی ضعیف در برابر شرارتهای «یأجوج و مأجوج»، سدی عظیم و نفوذ ناپذیر از آهن و مس می سازد.
خب وقتشه بریم سراغ فرضیه های احتمالی. تو تاریخ افراد زیادی نبودند که هم بر شرق و هم بر غرب حکومت کنند و این باعث میشه کار ما راحت تر بشه:

خیلی از افراد احتمال میدن که کوروش همون ذولقرنین باشه به دلایل زیر:
گستره فرمانروایی و فتوحات: ذوالقرنین در قرآن به سفرهایی به مغرب و مشرق اشاره شده و حاکمیت اون تا “محل برآمدن آفتاب” گسترده بوده است. برخی مورخان و مفسران، گستره وسیع امپراتوری هخامنشیان تحت فرماندهی کوروش را شاهدی بر این ادعا میدانند. کوروش بابل را فتح کرد و نفوذ زیادی در غرب آسیا داشت.
احترام به ادیان و فرهنگهای دیگر: در قرآن آمده که ذوالقرنین با قومی مواجه شد که در انتخاب مجازات یا پاداش، اختیار را به او دادند. او ضمن مجازات ظالمان، راه را برای نیکوکاران هموار کرد (وعده پاداش و آسانی). این رفتار با رویکرد کوروش در منشور معروفش (که به عنوان اولین اعلامیه حقوق بشر شناخته میشود) که در آن احترام به ادیان و فرهنگهای محلی، آزادی مذهبی و بازگرداندن معابد و مجسمههای خدایان مردم مغلوب شده، شباهتهایی دارد.
ظاهر شدن از سمت مشرق: یکی از سفرهای ذوالقرنین به سمت مشرق ذکر شده است. کوروش نیز امپراتوری خود را از پارس (در شرق) آغاز کرد و به سمت غرب گسترش داد.
عدالتگستری: نام ذوالقرنین (دو شاخ) میتواند به قدرت و شکوه او اشاره داشته باشد. کوروش نیز به عنوان پادشاهی عادل و دادگستر شناخته میشود که به اصلاحات و بهبود وضعیت مردم توجه داشت.
و اما دلایلی هم وجود داره که این رو نقص میکنه:
عدم تطابق زمانی و جغرافیایی دقیق: ذوالقرنین در قرآن در دوران قبل از ابراهیم (طبق برخی تفاسیر) یا در دوران موسی (طبق برخی دیگر) قرار میگیرد. اما کوروش هخامنشی قرنها بعد، در قرن ششم پیش از میلاد میزیست. این اختلاف زمانی قابل توجه، مهمترین دلیل مخالفان این تطبیق است.
ماهیت داستان ذوالقرنین در قرآن: داستان ذوالقرنین در قرآن، بیشتر جنبه روایی و پندآموز دارد و هدف آن بیان یک شخصیت تاریخی مشخص با جزئیات دقیق نیست، بلکه معرفی صفاتی مانند قدرت، عدالت، ایمان به خدا و درایت است. در مقابل، کوروش یک شخصیت کاملاً تاریخی با اسناد و مدارک مشخص است.
منبع داستان ذوالقرنین: منابع تاریخی و تفسیری که ذوالقرنین را به کوروش یا اسکندر مقدونی (که او نیز “دو شاخ” نامیده میشد) نسبت میدهند، عمدتاً متأخرتر هستند و به قرنها پس از ظهور اسلام و حتی پس از دوران این پادشاهان بازمیگردند. این عدم همزمانی و نبودن شواهدی در منابع کهنتر، تطبیق را با تردید مواجه میکند.
تفاوت در جزئیات: مثلاً در داستان ذوالقرنین، به ساخت سدی عظیم در مقابل یأجوج و مأجوج اشاره شده که در تاریخنگاری مربوط به کوروش چنین رویدادی ثبت نشده است.
یک نکته دیگه ای که خیلی به چشم میخوره بحث دین کوروش هست. قرآن ذوالقرنین را شخصیتی معرفی میکند که مستقیماً از جانب خداوند هدایت میشده و کارها را با تکیه بر ایمان به یگانگی خداوند انجام میداده.
سیاست تساهل مذهبی: منشور کوروش و کتیبههای او نشان میدهد که او به خدایانِ اقوامِ مغلوب (مانند مردوک در بابل) احترام میگذاشت.
آیین زرتشتی: اگرچه شواهد قطعی درباره زرتشتی بودنِ شخصِ کوروش بین مورخان مورد بحث است، اما حتی اگر زرتشتی بوده باشد، مفهوم «یکتاپرستی» در ذهنِ مؤلفانِ قرآن (به معنای توحید ابراهیمی) با آن چیزی که در کتیبههای هخامنشی از آن یاد شده، لزوماً یکی نیست.
خدایان چندگانه در کتیبهها: کوروش در کتیبههایش از «اهورامزدا» یاد میکند، اما همزمان در متون بابلی (مانند استوانه کوروش) از خدایان بابلی مانند «مردوک» و «نبو» نیز با احترام نام میبرد.
خب پس....اگه کوروش ذولقرنین نیست پس کی ذولقرنینه؟ چند شخص دیگه هستن که به عنوان ذولقرنین نام برده میشن اما همه ی اونها به گونه ای تو این امتحان می بازند. مثلا؟ مثلا این آقای یونانی:

نظیه اسکندر حتی از کوروش هم مشهور تر و قوی تره. اما چرا؟.
لقب «دو شاخ» (ذوالقرنین): در سکههای ضربشده به نام اسکندر، او اغلب با دو شاخِ قوچ (نماد خدای مصری آمون) تصویر شده است. این مستقیمترین تطبیق لغوی با نام «ذوالقرنین» (صاحب دو شاخ) است.
فتوحات گسترده و سریع: اسکندر در مدتی بسیار کوتاه، سرزمینهای وسیعی را از مقدونیه تا مصر و ایران و تا مرزهای هند (مشرق و مغرب) فتح کرد. این با سرعت سفرهای ذوالقرنین در قرآن همخوانی دارد.
افسانههای سدسازی: در کتابهای متعددی که قرنها پیش از اسلام (مانند «افسانههای اسکندر») نوشته شده، داستانهای مفصلی وجود دارد که در آن اسکندر برای دور کردن اقوام وحشی، سدی (گاه آهنین و گاهی از آلیاژهای دیگر) در کوههای قفقاز ساخته است. این داستانها احتمالاً در زمان نزول قرآن در فرهنگ عمومی آن منطقه ریشه داشتهاند.
اما نمیشه به اینها بسنده کرد. کمی که بیشتر این شخص رو بررسی کنی با این موارد روبه رو میشی که همه چیز رو نقص می کنه:
شخصیتِ خلافِ ذوالقرنین: ذوالقرنین در قرآن شخصی مؤمن، عادل و خداترس است. اما اسکندر مقدونی در تاریخ (بهویژه در روایات ایرانی و شرقی) به عنوان فردی خونریز، مستبد و بسیار مغرور شناخته میشود که مدعی الوهیت خود بود. این تضاد اخلاقی شدید، بزرگترین مانع برای پذیرش او به عنوان ذوالقرنین است.
بتپرستی: اسکندر به شدت به خدایان یونانی و مصری باور داشت و هیچ شباهتی به یک موحدِ ابراهیمی ندارد.
مدت کوتاه حکومت: اسکندر در سن ۳۳ سالگی درگذشت و فتوحاتش نتیجهی یک شور جوانی و تهاجم نظامی بود، در حالی که تصویر قرآن از ذوالقرنین، تصویری از یک حکمران باثبات، خردمند و درازمدت است که در حال تثبیت عدالت در سرزمینهای فتح شده است.
خب پس....اسکندر هم نیست؟ پس کیه؟هیچکس!.
درسته، ذولقرنین هیچکس نیست.
اگر چنین سدی ساخته شده به اون عظمت و اون هم با فلز، پس چرا هیچکس اون رو ندیده و پیداش نکرده؟.
حقیقت اینه که تو قرآن خدا این رو به شکل یک روایت درآورده. همه ی اینها نماد اند و نه تاریخ . چرا که هر شخصیتی که تو برای ذولقرنین در نظر بگیری سرانجام یک مشکل و نقص توش به وجود میاد. ذولقرنین یک الگوه هست و سد هم نمادی از مرز تمدن و توحش.
قرآن، درسی از تاریخ نمیدهد، بلکه درسی از سرنوشتِ بشر در پرتوِ ایمان و عملِ صالح میدهد.
حال نظر شما چیست؟.
یلدا عبدالله پور.