خیلی دلم میخواست بنویسم ولی نمیدوستم از چی، یجورایی دچار کمالگرایی شدم انقدر موضوعاتی که دوست داشتم درباره اش بنویسم زیاد بود که نتونستم انتخاب کنم الانم فقط دارم مینویسم از هر چی که به قلمم بیاد!
قرار بود حرف بزنم، و زدم با فروشنده ها با دست فروشا با راننده ی لنج حتی یا دانشجوهای دریا نیروی انتظامی و خیلیای دیگه...دلم میخواست از چابهار بگم از دانشجوی چابهار بودن از زندگی خوابگاهی از آدمای جدید تجربه های جدید کتابای جدید از ترمیتا بیشتر از همه از دانشگاه حتی از کلاسا و تفکر استادا از همه چی ولی چون دوست دارم با جزییات بگم و الان نمیشه پس در همین حد کافیه!

ولی خب انشاالله حوصله داشتم همه اش رو مینویسم!
همین، دلم براتون تنگ شده بود کلمات بالا بهانه است، چخبرا؟