ساعت سه و نیم بود که مریم پیام داد : جنگ شد بیدار شو!
دو روز قبلش با تمام جسارتم،خوش و خرم کنار درخت وسط دشت نشسته بودم و فکر میکردم زندگی دینش رو بهم ادا کرده!

اما پس فرداش دنیا با سوپرایزش همه چیزو گرفت، البته کدوم همه چیز؟ خوبی به دنیا تعلق نداشتن همینه دیگه، چیزای کمی برای از دست دادن داری!
آیدا پرسید : به نظرت چرا بلوچستان تو هیچ جنگی نقش نداره؟
گفتم : شاید با خودشون میگن اینجا رو خدا زده ما رهاش کنیم(:
این روزا همه شدن تحلیل گر مسائل خاورمیانه، هر چی میشنون تکرار میکنن با صدای بلند اسرائیل رو نکوهش میکنن انگار که داد و بیدادشون تأثیری داره، البته به آدما حق میدم ولی خب خودم سعی میکنم فاصله بگیرم هی پیگیر اخبار نباشم،به سیاست فکر نکنم،خواب موشک نبینم...سعی میکنم مقدار اضطراب و فشارم رو کم کنم، سعی میکنم هشتاد درصد نگرانیم رو به هفتاد و پنج برسونم، سعی میکنم به اینکه زندگیم زندگیاامون نابود شده، بعداً فکر کنم بعداً بعداً!!
راستش برخلاف اطرافیان نظر خاصی درباره ی جنگ ندارم (چون سوادش رو ندارم) ساکتم و فقط نگاه میکنم، تنها نظرم اینه که حالا حالا ها درگیریم شاید حدوداً یک سال اینم البته از خودم نمیگم یجایی خوندم، شاید تنها چیزی که یقین دارم درسته اینه : اسرائیل نابود بشه!!
طولانی ترین حرفم درباره ی وضعیت زمانی بود که دوستم گفت : « عربستان سگ آمریکاست» و من جواب دادم : سگی که میگی تو بهترین وضعیته، ولی تو آب و برق نداری و هر لحظه امکان داره یه موشک بره تو کوچههای شهر(عصبی بشم بی ادب میشم، ببخشید)
وقتی دانشگاه تعطیل شد رفتم همه ی شهر رو گشتم جوری که انگار آخرین باری باشه که همه چیو میبینم، بعد شانس من همه چی به طرز مشکوکی خوب بود حتی هوا هوای لعنتی ابری و مطلوب بود دریا نیمه طوفانی، موجا خوشگل حتی یه خانومی تابم داد البته بچه اش رو نگه داشتم!

شب قبل برگشتن به خونه، مریم برگه ی ورود به جلسه اش رو چسبوند به دیوار تختش، کنارش با رژ مدادی نوشته بود: به نظرت تموم میشه؟ یه شعر هم چسبونده بود، وایب جالبی داشت نمیدونم چرا عکس نگرفتم. بهم گفت: اینجا دیگه میشه پادگان نظامی، سربازا میان دیگه جنگه بالاخره؛ بعد گفت: یه سرباز میاد جای من، از پنجره ای که من به خیابون نگاه میکردم به همه چی نگاه میکنه شعری که نوشتم رو میخونه،به زنده موندن فکر میکنه به دفاع از وطن، جای من اینجا زندگی میکنه، تو عکس برگه ی ورود به جلسه هم خوب افتادم خدا رو چه دیدی، شاید عاشقم شد!!
راستی توی راه، تو اتوبوس یه سوژه ی عالی برای خندیدن پیدا کردیم فکر کردم وقتی اوضاع بهتر شد حتماً باید داستانش رو بنویسم خودم که باهاش خیلی میخندم، هنوزم وقتی یادم میاد لحظه ای که سوژه خوابید مریم دم گوشم پچ زد : ساعتش رو اسکن کن ببینم چند گرفته! با صدای بلند میخندم.
همین دیگه حرف زیاده ولی گفتنم نمیاد
پ.ن : راستی من بد قول نیستم ولی نمیتونم تو این وضعیت طنز بنویسم.
اما همینجا از همه ی کسایی که تو چالش شرکت کردن تشکر میکنم به عنوان مثال کانی و رهگذر...
