ویرگول
ورودثبت نام
قطره ای از فضائل اهل بیت
قطره ای از فضائل اهل بیتیا بقیة الله اغثنا و ادرکنا
قطره ای از فضائل اهل بیت
قطره ای از فضائل اهل بیت
خواندن ۱۲ دقیقه·۸ روز پیش

آغاز حرکت کاروان اسرا از کوفه به سمت شام

فصل ششم: نوزدهم محرم دستور یزید به ابن‌زیاد و آغاز حرکت کاروان اسرا از کوفه به سمت شام

صدور دستور یزید به ابن‌زیاد

هنگامی که نامه ابن‌زیاد به یزید رسید و او از محتوای آن باخبر شد، در پاسخ نوشت: «سرها را به همراه اموال و اثقالِ ایشان به شام بفرست.»

چون این نامه به دست ابن‌زیاد رسید، آن ملعون، «مُخَفّر بن ثَعلَبه عائذى» را طلبید تا حامل سرهای مقدس باشد؛ به همراه شمر بن ذی‌الجوشن.

خلاصه اینکه؛ بعد از فرستادن سرها، مقدماتِ سفرِ اهل‌بیت علیهم‌السلام را فراهم کرد و دستور داد تا سید سجاد علیه‌السلام را در غُل و زنجیر کنند و مخدراتِ سرادقِ عصمت را به روش اسیران بر شترها سوار نمایند. مخفر بن ثعلبه را با شمر بر ایشان گماشت و گفت: «عجله کنید و خود را به زحر بن قیس برسانید»؛ پس ایشان در طی راه سرعت کردند و به زحر بن قیس پیوستند.

در کتاب «کامل بهائی» آمده است که امام و زنانِ اهل‌بیت علیهم‌السلام با چهارپایان خود به شام رفتند؛ زیرا اموالشان را غارت کرده بودند اما چهارپایان را برایشان باقی گذاشته بودند. همچنین ذکر شده که شمر بن ذی‌الجوشن و مخفر بن ثعلبه را بر ایشان مسلط کرد و غُلِ سنگینی بر گردن امام زین‌العابدین علیه‌السلام نهاد، چنان‌که دست‌های مبارک ایشان بر گردن بسته شده بود. امام در راه به حمد خدا، تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و هرگز با هیچ‌کس سخن نگفت مگر با زنانِ اهل‌بیت علیهم‌السلام.

چگونگی حرکت اهل‌بیت علیهم‌السلام به شام

آن منافقان سرهای شهدا را بر نیزه کرده و در پیشِ روی اهل‌بیتِ رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می‌کشیدند. ایشان را شهر به شهر و منزل به منزل با تمام شماتت و ذلت کوچ می‌دادند و به هر قریه و قبیله می‌بردند تا شیعیانِ علی علیه‌السلام پند گیرند، از خلافت آل‌علی علیه‌السلام مأیوس شوند و دل بر طاعت یزید ببندند. اگر هر یک از زنان یا کودکان بر کشتگان می‌گریستند، نیزه‌دارانی که بر ایشان احاطه داشتند، کعبِ نیزه بر ایشان می‌زدند و آن بی‌کسانِ ستمدیده را می‌آزردند تا اینکه ایشان را به دمشق رساندند.

پس از تو، جان برادر! چه رنج‌ها که کشیدم

چه شهر‌ها که نگشتم، چه کوچه‌ها که ندیدم

به سخت‌جانی خود آن‌ قَدَر نبود گمانم

که بی‌تو، زنده ز دشت بلا، به شام رسیدم

برون نمود در آن دم چو خصم، پیرهنت را

به تن ز پنجه‌ی غم، جامه هر زمان بدریدم

چو ماه چارده دیدم، سر تو را به سر نی

هلال‌وار ز بار مصیبت تو، خمیدم

زدم به چوبه‌ی محمل سر، آن زمان که سر نی

به نوک نیزه‌ی خولی، سر چو ماه تو دیدم

ز تازیانه و طعن سنان و طعنه‌ی دشمن

دگر ز زندگی خویش گشت قطع، امیدم

برا مشاهده کامل شعر کلیک کنید

چنانچه سید بن طاوس رحمه‌الله در کتاب «اقبال»، نقلاً از کتاب «مصابیح النور» از حضرت صادق علیه‌السلام روایت کرده که پدرم حضرت باقر علیه‌السلام فرمود: از پدرم حضرت علی بن الحسین علیه‌السلام درباره بردن او به نزد یزید پرسیدم، فرمود: «مرا بر شتری سوار کردند که لنگ بود، بدون روپوشی و جهاز؛ سر حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام بر نیزه بلندی بود و زنانِ ما پشت سر من بودند بر استران پالاندار و فارطه پشت سر ما و اطراف ما بود.»

«فارطه» یعنی آن جماعتی است که در ظلم و ستم از حد درگذشتند. به هر معنی که باشد، یعنی این دسته از مردم با نیزه‌ها پشت سر ما و اطراف ما بودند؛ هرگاه یکی از ما چشمش می‌گریست، سرِ او را به نیزه می‌کوبیدند تا آنگاه که وارد دمشق شدیم. چون داخل آن شهر شدیم، فریادکننده‌ای ندا داد: «ای اهل شام! اینان اسیرانِ اهل‌بیتِ ملعون هستند.»

و از «تبر مذاب» و دیگر کتب نقل شده که عادتِ کفاری که همراه سرها و اسیران بودند، این بود که در همه منازل، سرِ مقدس را از صندوق بیرون می‌آوردند و بر نیزه‌ها می‌زدند و هنگامِ رحیل، دوباره به صندوق بازمی‌گرداندند. در اکثر منازل مشغولِ شرب خمر بودند و در جمله از آن‌ها بودند: مخفر بن ثعلبه، زحر بن قیس، شمر، خولی و دیگران که لعنت خدا بر همه آنان باد.

اسامی منازل و شهرها که اهل بیت را از کوفه بسوی شام بردند

در کتاب منسوب به ابی‌مخنف، اسامی منازل نام برده شده و گفته که سرها و اهل‌بیت علیهم‌السلام را از شرقیِ «حصاصه» بردند و به «تکریت» عبور دادند. سپس از طریق بیابان بر «اعمی» و بعد بر «دیر اعور» و سپس «صلیتا» و بعد به «وادی نخله» رسیدند. در این منزل، صداهای زنانِ جنیه را شنیدند که برای حسین علیه‌السلام نوحه‌خوانی و مرثیه‌سرایی می‌کردند. پس از وادی نخله از طریق «ارمینا» سیر کردند تا به «لِبا» رسیدند. اهل آنجا از شهر بیرون شدند، گریه و زاری کردند، بر امام حسین و پدر و جدش صلوات‌الله‌علیهم درود فرستادند، از قاتلانِ آن حضرت برائت جستند و لشکر را از شهر بیرون کردند.

سپس عبور کردند به «کحیل» و از آنجا به «جهینه» رفتند. از جهینه به عاملِ موصل نوشتند که به استقبال ما بیا که سرِ حسین با ما است. عامل موصل دستور داد شهر را آذین بستند و خود با جمعیتی بسیار تا شش میل به استقبال ایشان رفت. بعضی پرسیدند: مگر چه خبر است؟ گفتند: سرِ خارجی می‌آورند تا به نزد یزید برند. مردی گفت: ای قوم! این سرِ خارجی نیست، بلکه سرِ حسین بن علی علیه‌السلام است. همین که مردم این‌چنین فهمیدند، چهار هزار نفر از قبیله اوس و خزرج مهیا شدند که با لشکر بجنگند، سر مبارک را بگیرند و دفن کنند. لشکر یزید که چنین دانستند، داخل موصل نشدند و از «تل اعفر» گذشتند، پس به «جبل سنجار» رفتند و از آنجا وارد «نصیبین» شدند، به «عین‌الورده» و سپس «دعوات» رفتند. پیش از ورود به دعوات، نامه‌ای به عامل آنجا نوشتند تا ایشان را استقبال کند. او نیز استقبال کرد و به عزتِ تمام وارد شهر شدند. سر مبارک از ظهر تا عصر در میدان اصلی (رحبه) نصب شده بود؛ اهل آنجا دو دسته شدند؛ دسته‌ای خوشحالی می‌کردند و دسته‌ای گریه و زاری می‌نمودند.

آن شب لشکر یزید به شرب خمر پرداختند. روز دیگر حرکت کردند و به جانب «قنسرین» رفتند، اما اهالی آنجا راهشان ندادند، از آنان تبری جستند و آن‌ها را هدفِ لعن و سنگ ساختند. لاجرم از آنجا حرکت کردند و به «معرة النعمان» رفتند که اهل آنجا راهشان دادند و برایشان طعام و شراب حاضر کردند. یک روز در آنجا ماندند و به «شیزر» رفتند که باز هم راهشان ندادند. پس از آنجا به «کفر طاب» رفتند و باز هم اجازه ورود نیافتند. تشنگی بر لشکر یزید غلبه کرده بود؛ هرچه خولی التماس کرد که آب دهید، گفتند: «یک قطره آب به شما نمی‌چشانیم همچنان که حسین و اصحابش علیهم‌السلام را لب‌تشنه شهید کردید.»

پس از آن به «سِیبور» رفتند. جمعی از اهل آنجا به حمایت از اهل‌بیت علیهم‌السلام با آن کافران مقاتله کردند. جناب ام‌کلثوم سلام‌الله‌علیها در حق آن بلده دعا فرمود که آبشان گوارا و نرخ اجناسشان ارزان باشد و دست ظالمان از آن‌ها کوتاه گردد. پس از آنجا به «حماة» رفتند که دروازه‌ها را بستند و راه ندادند. سپس به «حمص» و از آنجا به «بعلبک» رفتند. اهالی بعلبک خوشحالی کردند و دف و ساز زدند؛ جناب ام‌کلثوم سلام‌الله‌علیها بر ایشان نفرین کرد (به عکسِ اهل سِیبور). پس از آنجا از «صومعه» عبور کردند و به شام رفتند.

این مختصر، چیزی است که در کتاب منسوب به ابی‌مخنف رحمه‌الله ضبط شده است. در این کتاب و «کامل بهائی»، «روضة الاحباب»، «روضة الشهدا» و دیگر کتب، قضایا و وقایع متعدده و کراماتِ بسیاری از اهل‌بیت علیهم‌السلام و از آن سر مطهر در غالب این منازل نقل شده است. ابن‌شهرآشوب در «مناقب» می‌گوید: «از مناقبِ او آنچه است که از مشهدها ظاهر شده که به آن مشهد الرأس می‌گویند؛ از کربلا تا عسقلان و ما بین آن‌ها، موصل، نصیبین، حماة، حمص، دمشق و غیر این‌ها.» از این عبارت معلوم می‌شود که در هر یک از این منازل «مشهد الرأس» بوده و کرامتی از آن سر مقدس ظاهر شده است.

واقعه سقط جنین در حلب (مشهدِ دُکّه)

دیگر واقعه، سقط جنین است که در کنار حلب واقع شده است. «جوشن» کوهی است در طرف غربی حلب که از آنجا مسِ سرخ استخراج می‌شود و معدنِ آن است، اما آن معدن از زمانی که اسرای اهل‌بیت حسین بن علی علیهماالسلام را از آنجا عبور دادند، از کار افتاد؛ زیرا در میان آن‌ها همسرِ باردارِ حسین علیه‌السلام بود که فرزندش را در آنجا سقط کرد. پس از کارگرانِ آن کوه درخواست نانی یا آبی کرد؛ ایشان او را ناسزا گفتند و از آب و نان منع نمودند، پس آن زن نفرین کرد؛ لذا تا به حال هر کس در آن معدن کار کند، فائده و سودی نخواهد برد. در قبله آن کوه، مشهدِ آن سقط است که معروف است به «مشهد السقط و مشهد الدکّه» و نام آن سقط «محسن بن حسین علیهماالسلام» است.

مؤلف گوید: من به زیارت آن مشهد مشرف شده‌ام و به حلب نزدیک است. عمارتِ رفیع و مشهدی بر روی سنگ‌های بزرگ داشته اما فعلاً به جهت محاربه‌ای که در حلب واقع شده، خراب شده است.

: نقل شده است که «سیف‌الدوله مشهدی» شبی نوری عجیب در آن مکان مشاهده کرد. همین موضوع باعث شد تا کنجکاو شود و صبح روز بعد، شخصاً راهی آنجا شد. او دستور داد تا زمین را حفر کنند.

پس از حفاری، سنگی پیدا شد که روی آن حک شده بود: «اینجا مزارِ محسن، فرزند حسین بن علی علیهما‌السلام است.»

سیف‌الدوله پس از یافتنِ این سنگ، سادات و بزرگانِ علوی را گرد هم آورد و از آن‌ها درباره این مکان پرس‌وجو کرد. برخی از بزرگان در پاسخ گفتند: «زمانی که خاندانِ امام حسین علیه‌السلام را در دورانِ یزید به اسارت می‌بردند و از حلب عبور می‌دادند، یکی از همسرانِ امام در این مکان دچارِ سقط جنین شد.»

پس از روشن شدنِ این ماجرا، سیف‌الدوله دستور داد آن مکان را تعمیر و آباد کنند.

فقیر گوید که در آن محلِ شریف، قبرهای شیعه واقع است و مقبره ابن‌شهرآشوب، ابن‌منیر و سید عالم فاضلِ ثقةِ جلیل، ابوالمکارم بن زهره در آنجا واقع است؛ بلکه بنی‌زهره که بیتی شریف بوده‌اند در حلب، تربتِ مشهوری در آنجا دارند.

واقعه دِیر راهب

واقعه دیگر آن است که در «دیر راهب» اتفاق افتاده و اکثر مورخین و محدثینِ شیعه و سنی در کتب خویش با اندک تفاوتی نقل کرده‌اند و حاصلِ جمیع آن‌ها این است که چون لشکر ابن‌زیادِ ملعون در کنار دیر راهب منزل کردند، سر حضرت حسین علیه‌السلام را در صندوق گذاشتند (و موافق روایت قطب راوندی، آن سر را بر نیزه کرده بودند و بر دورِ او نشسته حراست می‌کردند). پاسی از شب را به شرب خمر مشغول گشتند و شادی می‌کردند، آنگاه سفره طعام چیدند و به خوردن پرداختند. ناگاه دیدند دستی از دیوارِ دیر بیرون شد و با قلمی از آهن این شعر را بر دیوار با خون نوشت:

«آیا امتی که حسین علیه‌السلام را کشتند، امید به شفاعتِ جدش در روز حساب دارند؟»

آن جماعت سخت بترسیدند و بعضی برخاستند که آن دست و قلم را بگیرند که ناپدید شد. چون بازآمدند و به کار خود مشغول شدند، دیگر باره آن دست با قلم ظاهر شد و این شعر را نوشت:

«به خدا قسم که شفاعت‌کننده‌ای برای قاتلان حسین علیه‌السلام نخواهد بود، بلکه ایشان در روز قیامت در عذاب خواهند بود.»

باز خواستند که آن دست را بگیرند که همچنان ناپدید شد. چون باز به کار خود شدند، دیگر باره بیرون شد و این شعر را نوشت:

«چگونه حسین علیه‌السلام را به حکمِ جور شهید کردند، در حالی که حکمِ ایشان با حکمِ کتابِ خداوند مخالف بود؟»

آن طعام بر پاسبانانِ آن سرِ مطهر در آن شب ناگوار افتاد و با تمام ترس و بیم بخفتند. نیمه‌شب راهب را بانگی به گوش رسید، چون گوش فرا داد همه ذکرِ تسبیح و تقدیس الهی شنید. برخاست و سر از دریچه دیر بیرون کرد؛ دید از صندوقی که در کنار دیوار نهاده‌اند، نوری عظیم به جانب آسمان ساطع می‌شود و از آسمان فرشتگان فوج‌به‌فوج فرود آمدند و می‌گفتند: «السلام علیک یابن رسول‌الله، السلام علیک یا اباعبدالله، صلوات‌الله و سلامه علیک».

راهب از مشاهده این احوال تعجب کرد و جزع و فزعی شدید او را گرفت تا تاریکی شب برطرف شد و صبح دمید. پس از صومعه بیرون شد و به میان لشکر آمد و پرسید که بزرگِ لشکر کیست؟ گفتند: خولی اصبحی است. به نزد خولی آمد و پرسید که در این صندوق چیست؟ گفت: سرِ مردِ خارجی است که در سرزمین عراق بیرون شد و عبیدالله بن زیاد او را به قتل رسانید. گفت: نامش چیست؟ گفت: حسین بن علی بن ابی‌طالب علیهماالسلام. گفت: نام مادرش چیست؟ گفت: فاطمه زهرا، دختر محمد المصطفی صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم. راهب گفت: «هلاک باد شما را بر آنچه کردید! همانا احبار و علمای ما راست می‌گفتند که هر وقت این مرد کشته شود، آسمان خون خواهد بارید و این نیست جز در قتلِ پیامبر یا وصیِّ پیامبر!»

سپس گفت: «اکنون از شما خواهش می‌کنم که ساعتی این سر را با من بگذارید آنگاه رد کنم.» گفت: «ما این سر را بیرون نمی‌آوریم مگر نزد یزید بن معاویه تا از او جایزه بگیریم.» راهب گفت: «جایزه تو چیست؟» گفت: «کیسه‌ای که ده هزار درهم داشته باشد.» گفت: «این مبلغ را نیز من عطا می‌کنم.» گفت: «حاضر کن.» راهب همیانی آورد که حامل ده هزار درهم بود؛ خولی مبلغ را گرفت و صرافی کرده و در دو همیان کرد و سرِ هر دو را مُهر نهاد و به خزانه‌دارِ خود سپرد و آن سرِ مبارک را تا یک ساعت به راهب سپرد.

پس راهب آن سرِ مبارک را به صومعه خویش بُرد، با گلاب شست و با مشک و کافور خوشبو گردانید و بر سجاده خویش گذاشت. بنالید و گریست و به آن سرِ منور عرض کرد: «یا اباعبدالله! به خدا قسم که بر من گران است که در کربلا نبودم و جان خود را فدای تو نکردم. یا اباعبدالله! هنگامی که جدت را ملاقات کنی، شهادت بده که من کلمه شهادت گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم.» سپس گفت: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمداً رسول‌الله و اشهد ان علیاً ولی‌الله.»

سپس راهب سرِ مقدس را رد کرد. پس از این واقعه از صومعه بیرون شد، در کوهستان می‌زیست و به عبادت و زهادت پرداخت تا از دنیا رفت.

پس لشکریان کوچ دادند و در نزدیکی دمشق، از ترسِ آنکه مبادا یزید آن پول‌ها را از ایشان بگیرد، جمع شدند تا مبلغ را پخش کنند. خولی گفت تا آن دو همیان را آوردند، چون مُهر را شکست، آن درهم‌ها را سفال یافت و بر یک جانبِ هر یک نوشته بود: «لَاتَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ» و بر جانبِ دیگر مکتوب بود: «وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ». خولی گفت: «این راز را پوشیده دارید» و خود گفت: «انا لله و انا الیه راجعون، خسر الدنیا و الآخره»؛ یعنی زیانکارِ دنیا و آخرت شدم. و آن سفال‌ها را در «نهر بَرَدی» که نهری بود در دمشق، ریختند.

**برای مطالعه فصل‌های پیشین، می‌توانید از لینک‌های زیر استفاده کنید:**

👈 [فصل اول: فرستادن سرهای شهداء و حرکت از کربلا

👈 [فصل دوم: کیفیت دفن پیکرهای مطهر شهدای کربلا

👈فصل سوم: ورود اهل‌بیت به کوفه و خطبه حضرت زینب کبری و امام سجاد علیه السلام]

👈فصل چهارم: ورود اهل‌بیت امام حسین به دارالاماره کوفه

👈فصل پنجم:نامه ابن‌زیاد به یزید و بازتاب خبر شهادت در مدینه

منبع: منتهی الامال شیخ عباس قمی

مشاهده اشعار مذهبی اهل بیت علیهم السلام

امام حسینسقط جنیناهل بیت
۴
۰
قطره ای از فضائل اهل بیت
قطره ای از فضائل اهل بیت
یا بقیة الله اغثنا و ادرکنا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید