فصل اوّل: بیان فرستادن سرهای شهداء و حرکت از کربلا به جانب کوفه

عمر بن سعد چون از کار شهادت امام حسین علیهالسّلام فارغ شد، نخستین سر مبارک آن حضرت را به خَولی بن یزید و حُمَید بن مسلم سپرد و همان روز عاشورا ایشان را روانه نزد عبیدالله بن زیاد کرد. خولی آن سر مطهر را برداشت و شتابان، شبانه خود را به کوفه رسانید. چون شب بود و ملاقات ابن زیاد ممکن نمیشد، ناچار به خانه رفت.
طبری و شیخ ابن نما روایت کردهاند از نَوار، همسر خولی، که گفت: آن ملعون سر آن حضرت را به خانه آورد و در زیر اجّانه پنهان ساخت و روی به بستر خواب نهاد. از او پرسیدم چه خبر داری؟ گفت: «مداخل یک دهر پیدا کردم؛ سر حسین را آوردم.» گفتم: وای بر تو! مردم طلا و نقره میآورند و تو سر حسین، فرزند پیامبر را؟ به خدا سوگند سر من و تو در یک بالین جمع نخواهد شد. این گفتم و از بستر بیرون شدم و در کنار همان اجانه که سر مطهر در زیر آن بود نشستم. سوگند به خدا که پیوسته نوری چون عمود میدیدم که از آنجا تا آسمان کشیده بود و مرغان سفیدی میدیدم که در اطراف آن سر پرواز میکردند، تا آنکه صبح شد و خولی آن سر مطهر را نزد ابن زیاد برد.
مؤلف گوید: ارباب مقاتل معتبر درباره حال اهل بیت امام حسین علیهالسّلام در شام عاشورا نقل روشن و معتبری نکردهاند و بیان نشده که چه حالی داشتند و چه بر آنان گذشت تا ما در این کتاب نقل کنیم. آری، بعضی شعرا در این مقام اشعاری گفتهاند که ذکر بخشی از آنها مناسب است.
شعر:
چه از میدان گردون چتر خورشید
نگون چون رایَت عبّاس گردید
بتول دومین، اُمّالمصائب
چو خود را دید بیسالار و صاحب
بر ایتام برادر مادری کرد
بناتالنّعش را جمعآوری کرد
شفابخش مریضانِ شاه بیمار
غمِ قتل پدر بودش پرستار
شدندی داغدارانِ پیمبر
درون خیمه، سوزیده ز اخگر
بهپا شد از جفا و جور امت
قیامت بر شفیعانِ دست امت
شبی بگذشت بر آل پیمبر
که زهرا بود در جنّت مکدّر
و محتشم رحمهالله گفته:
شعر:
کای بانوی بهشت بیا حال ما ببین
ما را به صد هزار بلا مبتلا ببین
بنگر به حال زار جوانان هاشمی
مردانشان شهید و زنان در عزا ببین
بالجمله؛ چون عمر سعد سر امام حسین علیهالسّلام را به خولی سپرد، امر کرد دیگر سرها را ـ که هفتاد و دو تن بودند ـ از خاک و خون پاک کنند و همراه شمر بن ذیالجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن حجاج نزد ابن زیاد بفرستند. و به روایتی، سرها را میان قبایل کِنده، هوازن، بنیتمیم، بنیاسد، مردم مذحج و سایر قبایل تقسیم کردند تا نزد ابن زیاد برند و به او تقرب جویند.
خود آن ملعون باقی آن روز را بهسر برد و شب را نیز همانجا بود و روز یازدهم تا وقت زوال در کربلا اقامت کرد؛ بر کشتگان سپاه خود نماز گزارد و همه را به خاک سپرد. چون روز از نیمه گذشت، عمر سعد امر کرد دختران پیامبر صلیالله علیه و آله را با چهرههای آشکار، بیمقنعه و بیخمار، بر شتران بیجهاز سوار کردند و سید سجاد علیهالسّلام را در «غُلّ جامعه» انداختند. آنان را چون اسیران ترک و روم روانه ساختند.
چون ایشان را از قتلگاه عبور دادند و چشم زنان بر جسد مبارک امام حسین علیهالسّلام و سایر کشتگان افتاد، بر صورتها لطمه زدند و صدا به شیون و ندبه بلند کردند.
چو بر مقتل رسیدند آن اسیران
به هم پیوست نیسان و حزیران
یکی مویهکنان گشتی به فرزند
یکی شد موکنان بر سوگ دلبند
یکی از خون به صورت غازه میکرد
یکی داغ علی را تازه میکرد
اشعار مذهبی اهل بیت در ایتا
شیخ ابن قولویه قمی به سند معتبر از حضرت سجاد علیهالسّلام روایت کرده که به زائده فرمود: چون روز عاشورا رسید، بر ما آنچه از مصیبات بزرگ رسید و پدرم و کسانی که با او بودند از فرزندان، برادران و سایر اهل بیتش کشته شدند، حرم محترم و زنان بزرگوار آن حضرت را بر جهاز شترها سوار کردند برای رفتن به جانب کوفه. پس نظر کردم به سوی پدر و سایر اهل بیت او که در خاک و خون آغشته افتادهاند و بدنهای طاهرشان بر روی زمین است و کسی متوجه دفن ایشان نشده. سخت بر من گران آمد و سینهام تنگ شد و حالی بر من عارض شد که نزدیک بود جان از بدنم بیرون رود.
عمهام زینب کبری علیهاالسّلام چون مرا بدین حال دید، پرسید: این چه حالت است که در تو میبینم ای یادگار پدر و مادر و برادران من؟ میبینم که نزدیک است جان بسپاری. گفتم: ای عمه! چگونه جزع نکنم و اضطراب نداشته باشم، در حالی که سید و مولای خود و برادران و عموها و عموزادگان و اهل و عشیرت خویش را میبینم که آغشته به خون در این بیابان افتادهاند و تن ایشان عریان و بیکفن است و هیچکس بر دفن ایشان نمیپردازد و گویا ایشان را از مسلمانان نمیدانند.
عمهام گفت: از آنچه میبینی دلتنگ مباش و جزع مکن. به خدا قسم این عهدی بود از رسول خدا برای پدر، جدّ و عمویت؛ و رسول خدا مصائب هر یک را خبر داده بود. حق تعالی از این امت پیمان گرفته از گروهی که فراعنه زمین ایشان را نمیشناسند ولی در آسمانها معروفاند، که این اجساد پارهپاره و اندامهای خونآلود را دفن کنند و برای قبر پدرت سیدالشهداء علیهالسّلام در زمین طف علامتی بگذارند که اثر آن هرگز از میان نرود و با گذشت شبها و روزها محو و مطموس نشود؛ یعنی مردم از اطراف و اکناف به زیارت قبر مطهرش بیایند و هرچه سلاطین کَفَره و اعوان ظَلَمه در محو آثار آن بکوشند، نور و ظهورش افزونتر گردد و رفعتش بالاتر شود.
چون ابن سعد خواست زنان را به جانب کوفه حرکت دهد، امر کرد آنان را از خیمه بیرون کنند و خیمههای محترم را آتش زنند. پس آتش در خیمههای اهل بیت زدند و شعلههای آتش بالا گرفت. فرزندان پیامبر صلیالله علیه و آله دهشتزده، با سر و پای برهنه از خیمهها بیرون دویدند و لشکر را قسم دادند که ما را از کنار مَصرع حسین علیهالسّلام عبور دهید. پس به سوی قتلگاه روان گشتند و چون نگاهشان به اجساد طاهره شهداء افتاد، فریاد شیون و ناله بلند کردند و با مشت و سیلی بر سر و صورت کوفتند.
و چه نیکو سروده محتشم رحمهالله در این مقام:
شعر:
بر حربگاه چو ره آن کاروان فتاد
شور نشور واهمه را در گمان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیر و کمان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بیاختیار نعره «هذا حسین» از او
سر زد چنانکه آتش او در جهان فتاد
پس با زبان پرگله آن بضعه رسول
رو در مدینه کرد که: یا أیُّهَا الرَّسول
این کشته فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون، حسین توست
این خشکلب فتاده و ممنوع از فرات
کز خون او زمین شده جیحون، حسین توست
این شاه کمسپاه که با خیل اشک و آه
خرگاه از این جهان زده بیرون، حسین توست
پس رو به بقیع کرد و به زهرا خطاب کرد
مرغ هوا و ماهی دریا کبّاب کرد
کای مونس شکستهدلان حال ما ببین
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزهها ببین
آن تنی که بود پرورشش در کنار تو
غلتان به خاک معرکه کربلا ببین
راوی گفت: به خدا سوگند فراموش نمیکنم زینب دختر علی علیهماالسّلام را که بر برادر خویش ندبه میکرد و با صوتی حزنآلود و قلبی اندوهگین ندا برداشت: «یا محمداه! صلّى علیک ملک السماء؛ این حسین توست که با اعضای پاره در خون خویش آغشته است. اینها دختران تواند که ایشان را اسیر کردهاند. یا محمداه! این حسین توست که به دست اولاد زنا کشته شده و جسدش بر خاک افتاده و باد صبا بر او خاک و غبار میپاشد. وا حزناه و اکرباه! امروز روزی را ماند که جدم رسول خدا رحلت کرد. ای اصحاب محمد، اینک ذریه پیامبر شما را مانند اسیران میبرند.»
و بنابر روایت دیگر فرمود: «یا محمداه! این حسین توست که سرش را از قفا بریدهاند و عمامه و ردای او را ربودهاند. پدرم فدای آن که سراپردهاش را دریدند؛ پدرم فدای آن که سپاهش را در روز دوشنبه غارت کردند؛ پدرم فدای آن که با غصه و غم از دنیا رفت؛ پدرم فدای آن که با لب تشنه شهید شد؛ پدرم فدای آن که ریشش خونآلود است و خون از او میچکد؛ پدرم فدای آن که جدّش محمد مصطفی است؛ پدرم فدای آن مسافری که به سفری نرفت که امید بازگشت داشته باشد؛ و آن مجروحی که جراحتش درمانپذیر نیست.»
بالجمله؛ جناب زینب علیهاالسّلام چنین ندبه میکرد تا آنکه دوست و دشمن از ناله او گریستند. سکینه، جسد پدر را در آغوش گرفت و با ناله و عویلی که دل سنگ را پاره میکرد، میگریست.
روایت شده که آن مخدره جسد پدر را رها نمیکرد تا آنکه جماعتی از اعراب جمع شدند و او را از جسد پدر جدا کردند.
در «مصباح» کفعمی آمده که سکینه گفت: چون پدرم کشته شد، آن بدن نازنین را در آغوش گرفتم. حالتی از بیهوشی بر من روی داد و در آن حال شنیدم که پدرم میفرمود:
شعر:
شیعَتی ما إن شَرِبتُم ماءَ عَذبٍ فاذکرونی
إذ سَمِعتُم بغریبٍ أو شهیدٍ فاندبونی
پس اهلبیت را از قتلگاه دور کردند و آنان را ـ چنانکه گذشت ـ بر شتران بیجهاز سوار ساختند و به سوی کوفه روان داشتند.
منبع: برگرفته از کتاب منتهی الامال شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح
«همراهانِ گرامی، با ما همراه باشید؛ در پست بعدی فصلهای بعدی را منتشر خواهیم کرد.»