
در یخچال را باز میکنم. چه میخواستم؟
پیرزن با صدای بلند داد میزند.
خودم را به پذیرایی میرسانم.
دو تخت رو به روی هم آنجاست که هر روز بین آنها در رفت و آمدم.
بالای سر پیرزن حاضر میشوم.
بوی پماد در بینی ام میپیچد.
تا چشمش به من میخورد میگوید: «بیشرف! کجایی اینهمه صدات کردم؟ ببین این دستگاه فشار من کجاست؟!»
چشمم به نوهاش میافتد که طاقباز روی تخت رو به رو خوابیده، اخمهایش را درهم داده، لبش را بین دندانهایش گرفته و آنچنان ششدانگ در گوشیاش فرو رفته که هیچ توجهی به اطراف ندارد.
خدا را شکر میکنم که نشنید مادربزرگش چه به من گفت...
تا به حال او را غیر از وقتی که برایش غذا میآورم در حالت نشسته ندیدهام.
مثلاً الان شیفت است و به اندازه ی ساعتی که اینجاست از کارت بازنشستگی مادربزرگش به حسابش پول میریزند!
ای کاش من هم میتوانستم مثل او به خاطر هیچ کاری نکردن پول بگیرم!
بچههای الآن مثل ما نیستند که خدمت کنند و آخر سر به جای تشکر، داد و سرکوفت تحویل بگیرند.
عقلم هم نمیرسید بگویم نیست خیلی مارا فرستادین مکتب و مدرسه که حالا دلتان خانم دکتر و اقا دکتر میخواهد...
روزگار من بدبخت از بچگی همین بوده تا همین الآن.
انگار این پیرزن هم اگر یک روز سر من داد نزند صبحش شب نمیشود.
آدم عجیبی ست...
ضعیف و بیجان است اما خودش را قلدر میگیرد، شانزده بچه و کلی نوه و نتیجه دارد اما تنهاست. بیسواد است اما حساب و کتاب میداند، همه چیز را فراموش میکند اما گذشته را به خاطر دارد، از دلسوزترین بچهاش بد میگوید و از بیمهرترین بچهاش تعریف میکند. به کسی که به او خدمت کند فحش میدهد و به کسی که به او بیمحلی کند محبت میکند.
دیروز که جلوی پسرش به من گفت «بوزینه»، پاهایم شل شد و دست هایش لرزش گرفت. نزدیک بود سینی غذا را روی زمین بیندازم. دلم میخواست پای گلهای قالی آب شوم.
ای کاش هیچوقت پایم به این خانه باز نمیشد تا جلوی مرد نامحرم خار و خفیف نشوم.
با این خوش زبانی مادرشان از بالا دستور رسیده که به سر و روی خانه دستی بکش، همه جا را خاک گرفته...! به اسم پرستار آمدم اما مرتب کردن خانه را هم گردن من انداختند...
گوشی ام زنگ میخورد.حتما اسماعیل است...
بعد از سلام و احوالپرسی میگوید: «امروز باید حقوقتو بریزن. بگو به کارت من بزنن، لازم دارم...»
میدانستم میخواهد این را بگوید
گفتم:«اما این پول زحمتکشی خودمه...»
_«من از حقم کوتاه اومدم که بتونی پرستار بشی وگرنه باید مینشستی سر زندگیت...»
_«کدوم حق؟ از خداته که خونه نباشم تا بیشتر با مریم خانم باشی. همیشه وقتی نوبت به من میرسه کمرت درد میگیره و دیسکت عود میکنه اما وقتی نوبت مریمه نه کمردردی در کاره نه دیسکی!»
_«دهنت رو ببند، زنیکه گاو... یک کلمه دیگه بگی میام اونجا رو با تو به آتیش میکشم. زبون درآوردی؟ همین الآن برمیگردی خونه، اصلاً دیگه نمیخواد کار کنی.»
_«من در به در اگر خونهای داشتم که اینجا نمیاومدم. خونهای که وسیلههاش رو کس دیگهای انتخاب کنه و بچینه و آشپزی کنه و امر و نهی کنه دیگه برات چه جایی میمونه؟»
تلفن را قطع میکنم.
مغزم سوت میکشد.
با اینکه اکثرا تهدید هایش توخالی هستند اما باز ته دلم خالی میشود.
چشم های اسماعیل مرا کارگری میبیند که باید بیشتر زحمت بکشد تا برای جهیزیهی دخترها پول درآورد. البته عین دختر های خودم هستند، برایشان مادری کردهام. آنها هم مرا مادر خودشان میدانند اما هر کار هم که کنم باز هم بچههای هوویم هستند.
این پیرزن که دوازده تا بچه دارد و هر کدامشان هم یک جور موفق، اینطور رها شده، من که هیچ فرزندی ندارم وضعم چه میشود؟ حتماً مرا با اردنگی پرت میکنند گوشهی خیابان کنار جوب آب.
ولش کن... پیرزن... نه، کوکب خانم چه میخواست؟ دستگاه فشار...
به سمت کمد میروم تا از کشوی اول دستگاه فشار را بردارم. در کشو قفل است. کلید را کجا گذاشتهام؟ دور و برم را نگاه میکنم و به دنبالش میگردم...
کوکب خانم داد میزند: «دزد! تو دزدی! کلید رو خودت برداشتی...»
اخم هایش را در هم کشیده و آب دهنش وسط لبهایش عین یک نخ کوتاه و بلند میشود.
باز بلندتر داد میزند: «این دزد رو از خونهی من ببرید بیرون... میخواد وسایلمه ببره.»
نمیدانم چه کنم؟
نوهاش با داد کوکب خانم، کمی زاویه خوابش را تغییر میدهد و به بابا محمدش تلفن میزند.
ماجرا را که تعریف میکند پدرش میگوید: «منم نمیدونم کجاست. اشکال نداره... بهش بگید کلید دست محمده.»
این را که به کوکب خانم میگویم خیالش راحت میشود و آرام میگیرد. انگار با نام محمد احساس امنیت میکند. یادم باشد دفعه بعد امتحان کنم که با نام علی چه واکنشی نشان میدهد؟ علی اسم فرزند بزرگ اوست، اسم هوشنگ هم که اسم کسی نیست را میتوانم دفعه بعد ترش امتحان کنم!
نمیدانم محمد را چه کسی میداند؟
چند روز پیش، خانم آقا محمد آمده بود کوکب خانم را به حمام ببریم. کوکب خانم به او گفت: «پسرت محمد کجاست؟ چرا برای او زن نمیگیرید؟ تا کی میخواهد همینطوری یالغوز بگردد؟»
خانم آقا محمد لب ورچید و خندید.
گفت: «همینم مونده که برای شوهرم زن بگیرم.»
من هم با لبخند کجی گفتم: «اتفاقاً من برای محمد زن گرفتم.»
عروس کوکب خانم کمی نگاهم کرد و گفت: «برای شوهر من؟»
لبم را گاز گرفتم. اسم شوهرم اسماعیل را اشتباه گفته بودم محمد! از بس این کوکب خانم محمد محمد میکند مرا گیج کرده، البته خودش گیجتر است...
امروز صبح دوباره کوکب خانم به عروسش میگفت: «تو زن محمدی؟ بالاخره محمد زن گرفت؟ بیا بوست کنم، پول بذارم دهنت!»
چشمهای زن برق زد و با خنده گفت: «این بار عروس شدم!»
از جلوی کوکب خانم سینی غذا و داروهایش را برمیدارم.
کلید را زیر سینی میبینم. حالا که خیالش راحت شده، بهتر است که برایش همان دست محمد باشد.
سینی مسی قدیمی را که به من دهنکجی میکند بر روی پیشخوان میگذارم.
امروز دو نوبت برای «مهمانهای ذهنی» کوکب خانم سینی چرخاندهام. برایشان پیشدستی گذاشتهام و چای سرد شده داخل پیشدستیها را عوض کردهام. کوکب خانم هم خودش را به زحمت میانداخت و به مهمانهای فرضی تعارف میکرد که از خودشان پذیرایی کنند!
متأسفانه این یکی هم به وظایف من پرستار اضافه شده ... نوهاش هم بود اما کوکب خانم به او تعارف نمیکرد و به زبان کودکانه به او میگفت که پسر خوبی باشد و پدر و مادرش را اذیت نکند. او هم ثانیه ای چشمش را از گوشی برمیداشت به مادربزرگش خیره میشد. نمیدانم چگونه آن خرس گنده را به چشم بچه میدید؟ شاید چشمهایش هم ضعیف است و آن یکی تخت را که ۶ متر از او فاصله دارد تار میبیند.
بیحال به آشپزخانه میروم.
در یخچال را باز میکنم. چه میخواستم؟
کوکب خانم دوباره داد میزند و صدایم میکند...