عمریست بدحالیم:)

به قول جناب حافظ:

دورِ گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران، غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کآنرا نیست پایان، غم مخور



بله جناب حافظ، حرف شما متین!

ولی هیچ می دانی که تا حال دوران بیاد عوض بشه،

چه امیدهایی نا امید،

چه کمرهایی زیربار غم، خم

و چه دل هایی خون میشه؟

این یاس های پژمرده، دیشب شکفته اند!   آری، این است خاصیت رنج!
این یاس های پژمرده، دیشب شکفته اند! آری، این است خاصیت رنج!


بله جناب حافظ!

کاش به جای دور گردون، می گفتید سنگِ گردون!

چون این گردونِ شما،

روان آدمی را چنان می ساید که گویی سنگ آسیاب است، نه گردونی که باید گردد!

نه اینکه نگردد، می گردد...

اما تو را هم چنان می گرداند که سرت گیج برود و سرت بخورد به سنگ روزگار!

جناب حافظ!

ما را دیگر بس است هرچه که گرداند و گیجاند و زد به سنگ روزگار، ضربه مغزی نشویم جای شکرش باقیست!

حافظ جان، تو را به جَدَت!

تو که پیشِ گردون پارتی ات کلفت است،

وساطت ما را هم بکن و بگو:

حال یک ایران بد است!

حافظا!

شما بگو، چرا راه دیگران از گلستان می گذرد و راه ما از سنگلاخ؟

باشد، با تیشهٔ جان و رد خون سنگ ها را دانه به دانه می شکافیم!

ولی.......

این چه راهی است که از ابتدای تاریخ تمدن 7000 سالهٔ ایرانیان آغاز شده و پایانی ندارد؟

آه حافظ جان!

شاید این راه تمام شود،

ولی قبل از آن ما تمام شده ایم:)

می دانی،

شاید الان هم دیگر دیر شده است......

آری جناب حافظ،

آری جناب حافظ، حرف شما متین!




پ. ن1:این پست هیچ ربطی به ماجرای داغ این روزهای ایران، سرکار خانم امینی ندارد و برای اینکه سوء تفاهم پیش نیاید، ضروری دانستنم اعلام کنم.....

پ. ن2:این متن رو بعد از سفر به شهر نخل و نارنج که در 18 سال قبل زلزله ویران کرده بود و هنوز سایه غم بر سر بازماندگان سنگینی می کرد نوشتم. امیدوارم دوباره شادی به ساکنان عزیز و فوق العاده دوست داشتنی این شهر رو کند.

پ. ن2:این متن رو بعد از سفر به شهری که در 18 سال قبل زلزله ویران کرده بود و هنوز سایه غم بر سر بازماندگان سنگینی می کرد نوشتم. امیدوارم دوباره شادی به ساکنان عزیز و فوق العاده دوست داشتنی این شهر رو کند.