ویرگول
ورودثبت نام
مینا محمدقاسمی سامانی
مینا محمدقاسمی سامانیمن یک محتوانویس عاشق کلمه‌ام؛ کسی که با واژه‌ها داستان می‌سازد، احساس منتقل می‌کند و برندها را به دل مخاطب می‌نشاند. هر متن، برای من یک سفر تازه است.
مینا محمدقاسمی سامانی
مینا محمدقاسمی سامانی
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

وقتی ماشینم تصمیم گرفت وسط جاده استراحت کنه!

هرکس توی زندگی یه روز خاص داره که هیچ‌وقت یادش نمیره. برای من اون روز، نه روز تولدم بود، نه روز کنکور، نه حتی روزی که گواهینامه گرفتم. روزی بود که ماشینم تصمیم گرفت وسط جاده استراحت کنه!

همه چیز از یه صبح جمعه شروع شد. با ذوق و شوق راه افتادم تا برم دیدن دوستم توی شمال. یه فلاسک چای، چند تا موزیک قدیمی و حس ماجراجویی، همه چیز آماده بود. جاده خلوت بود، باد توی موهام می‌پیچید (البته با پنجره باز، نه مثل فیلم‌ها که موها می‌رقصن!) و همه چیز عالی پیش می‌رفت تا اینکه... صدای تق! مثل شلیک وسط سکوت.

فرمون لرزید، ماشین کشید سمت راست و فهمیدم دقیقاً چی شده: پنچری!
کنار جاده زدم. پیاده شدم و صحنه‌ای دیدم که هر راننده‌ای ازش می‌ترسه؛ لاستیک عقب سمت راست مثل نون بربری تخت شده بود. گفتم اشکال نداره، زاپاس دارم! رفتم سراغ صندوق و اونجا بود که فهمیدم نه، زاپاسم هم خودش از آخرین سفر دل‌درد گرفته. خلاصه، من مونده بودم و یه ماشین لَنگ و جاده‌ای که تا چشم کار می‌کرد، خالی بود.

روزی که ماشینم خراب شد.
روزی که ماشینم خراب شد.

نشستم روی صندلی و به درخت‌ها نگاه کردم. چند دقیقه بعد یه پراید سفید از دور اومد. دست بلند کردم، نگه داشت. یه آقایی پیاده شد، حدوداً پنجاه‌ساله با لبخند و سبیل‌های مرتب. گفت:
— چی شده خانم؟
گفتم: «هیچی، ماشینم گفت باید یه کم بخوابه!»
خندید و گفت: «ماشین هم خسته می‌شه، مخصوصاً اگه راننده‌اش زیادی حرف بزنه!»

با خنده جعبه‌ابزارش رو از صندوق آورد و مشغول کار شد. اون‌قدر با مهارت لاستیک رو باز کرد که حس کردم با یه مکانیک ماهر طرفم. بین کار حرف می‌زدیم. گفت اهل همون اطرافه و داشت می‌رفت دیدن مادرش. وقتی فهمید زاپاس ندارم، گفت:
«آدم همیشه باید یه زاپاس تو زندگیش داشته باشه، چه لاستیک، چه آدم!»

گفتم: «فعلاً که هر دو رو ندارم!»
هر دو خندیدیم.

لاستیک رو با چسب مخصوص تعمیر کرد و گفت موقتاً جواب می‌ده. بعد از کار، خواستم پول بدم، قبول نکرد. گفت:
«پول نمی‌خوام، فقط قول بده دیگه زاپاس رو چک کنی قبل سفر!»

قول دادم. سوار ماشین شدم و وقتی توی آینه دنده‌عقب نگاه کردم، دیدم هنوز کنار جاده ایستاده و دست تکون می‌ده. یه حس عجیبی اومد سراغم. شاید چون یادم افتاد توی این روزگار شلوغ، هنوزم آدم‌هایی هستن که بی‌منت کمک می‌کنن.

وقتی رسیدم مقصد، رفتم تعمیرگاه و لاستیک رو درست کردم. اونجا روی یه برگه نوشتم:
«به یاد مردی که با لبخند و جعبه‌ابزارش وسط جاده از یه پنچر، یه خاطره ساخت.»
اون برگه هنوز کنار آینه ماشینم چسبیده.

از اون روز به بعد، هر وقت ماشینم صداهای مشکوک درمیاره، به‌جای استرس، لبخند می‌زنم و می‌گم:
«باشه رفیق، اگه خواستی استراحت کنی، فقط زود بگو که زاپاسم آماده باشه!»

دنده عقب با اتو ابزارداستان طنزداستان کوتاه
۱۳
۱۰
مینا محمدقاسمی سامانی
مینا محمدقاسمی سامانی
من یک محتوانویس عاشق کلمه‌ام؛ کسی که با واژه‌ها داستان می‌سازد، احساس منتقل می‌کند و برندها را به دل مخاطب می‌نشاند. هر متن، برای من یک سفر تازه است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید